صدای زنان: بیسان ق – جنگ در غزه

ترجمه : پریسا کاکائی

کانون زنان ایرانی

نام: بیسان ق

سن: 30

مکان: غزه

تاریخ: 3 آگوست 2014

واقعه: درگیری نظامی

در سوم آگوست 2014، زنی در غزه توضیح می دهد که چگونه درد زایمان خواهرش آغاز شد اما بسیار وحشت داشت که به داخل آمبولانس برود زیرا گزارش ها حاکی از آن بودند که آمبولانس ها توسط ارتش اسرائیل مورد هدف قرار می گیرند.

“امروز بیست و هشتمین روز جنگ در غزه است و هنوز هیچ نشانی از فرمان آتش بس وجود ندارد. (در این میان) گزارش هایی در مورد خرابی های به بار آمده بر اثر بمباران های سنگین اسرائیل در مناطق پر جمعیت منتشر شده اما درباره وقفه ای که در روند زندگی عادی به وجود آمده بسیار کمتر سخن گفته شده است. افرادی که مستقیما مورد اصابت (بمباران) قرار نگرفته اند هم بسیار رنج می برند. روز گذشته دختر یک ساله من تب زیادی داشت و من هیچ دارویی نداشتم. مجبور شدم در تاریکی شب و در حالی که هنوز جنگنده های اسرائیلی، غزه را بمباران می کردند به تنها داروخانه ای که هنوز باز بود بروم. سالم بازگشتم اما از ترس احتمال کشته شدن می لرزیدم.”

“دیروز، حدود ساعت 10:00 صبح، درد زایمان خواهر 21 ساله ام شروع شد. با دکتری که در ساختمانمان زندگی می کرد تماس گرفتیم و او تایید کرد که بی تردید خواهرم در آستانه زایمان است و در سریع ترین زمان ممکن باید به بیمارستان برود. او با آمبولاس تماس گرفت اما وقتی آمبولانس رسید خواهرم به دلیل اخبار موجود در مورد هدف قرار دادن آمبولانس ها توسط توپخانه ارتش اسرائیل حاضر نمی شد که سوار شود. هیچ راهی پیدا نمی شد که هیچ کدام از ما وی را قانع کنیم. چند هفته ی گذشته مملو از استرس بود. خواهرم مدام نگران بود که احتمالا نتواند سر موقع به بیمارستان برسد. شوهرش با تاکسی تماس گرفت. وقتی تاکسی رسید متوجه شدیم که راننده، تاکسی را با علامت تلویزیون “TV”، با حروف بزرگ درشت پوشانده است. او توضیح داد تنها به این شکل حاضر است در شهر رانندگی کند.”

“خواهرم و من به سلامت به بیمارستانی در مرکز شهر غزه رسیدیم. حدود ظهر او دختر سالمی را به دنیا آورد. این کار، به خصوص با قطع مکرر برق، برای خواهرم آسان نبود. به منظور حفظ نیرو، دستگاه تهویه مطبوع قطع شد و هوا به طرز غیرقابل تحملی گرم بود. علی رغم همه این موارد، همه چیز برای خواهرم عادی پیش رفت و عارضه و مشکلی پیش نیامد. دکتر می خواست که مادر و نوزاد حداقل یک شب را در بیمارستان بمانند اما خواهرم نپذیرفت. در حقیقت هیستریک شده بود و مدام می گفت صدای گلوله باران را در نزدیکی می شنود و می خواست هر چه زودتر به خانه برود. حدود ساعت 2:00 بعد از ظهر او به خانه برگشته و خسته اما بسیار خوشحال بود.”

“در زمانی که مرگ، ترس و ویرانی احاطه مان کرده، دختر کوچولوی شیرین خوشحالی خاصی را برای همه مان به ارمغان آورد. بچه را در ناباوری در آغوش گرفتم. افتخار می کنم که خاله او هستم. خواهرم مدام دعا می کند که کودک تازه به دنیا آمده اش آینده یهتری از ما داشته باشد.”


منبع: صدای زنان/ wclac.org

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *