زنانی که در دفاع از کوبانی علیه داعش کشته شدند

نویسنده: مونا محمود-گاردین


ترجمه: حمید قربانی

مقدمه مترجم:
هم اینک فریادهای با غرور، همراه غرولندهای قدرت های بزرگ با اما اگرهای فراوان، ولی همگان، دستکم پذیرفته اند که مردم زحمتکش کوبانی چون سدی مستحکم و پرانگیزه، در برابر نیرویی ارتجاعی، دولت اسلامی عراق و شام یا داعش ایستادگی نمودند، رنج کشیدند و نبرد کردند، بهترین فرزندان شان، نوعروسان و تازه دامادها به جای آغاز زندگی تازه همراه با شادی و رفاه که حق طبیعی همه ی انسان های جهان است، خاک سرد زمین را جایگاه خویش ساختند، زنان و مردان مبارز کوبانی با کمترین امکانات و ساده ترین سلاح در برابر، نیرویی که با بهترین و مدرن ترین سلاح های ساخت کارخانه های امپریالیست های آمریکایی و اروپایی مجهز بودند، مقاومت کردند و با هزینه ی جانفشانی های ارزشمند خویش، دادن تلفات بی شماری را به دشمن تحمیل کردند و به پیروزی رسیدند و در نهایت، آنها را از شهر زیبای شان بیرون راندند. این نیروی ارتجاعی، دست ساز سرمایه جهانی که اربابان فکر می کردند، توسط آنها هر نوع مانعی را می توانند از پیش پای بردارند، اکنون حالت جانور هاری را پیدا کرده است که برای جبران این شکست عظیم و غیر قابل تصور به هر عملی دست می یازند تا شاید درجایی پیشروی کنند تا ضمن اینکه اربابان شان ناامید نشوند، نیروهای مسخ شده ی داعش را همچنان حفظ کنند؛ حمله ی داعش به شهر کرکوک در کردستان عراق، دلیل ساده ای بر این ادعاست.ناگفته نماند که بسیاری هنوز سعی و کوشش می کنند، این پیروزی را که نتیجه ی مبارزه ی پیگیر و دلاورانه ی زنان و مردان، کارگر ان و زحمتکشان کوبانی و یاری و پشتیبانی همطبقه ای هایشان در سطح جهانی است، کمرنگ جلوه دهند و از سوی دیگر حمله های هوایی ائتلاف نیروهای امپریالیستی و دولت های مرتجع منطقه را بزرک نمایی می کنند، در حالیکه همه ی آنها بانی اصلی موجودیت بخشیدن به داعش و داعش ها هستند و خودشان نیز، از جمله هیلاری کلینتون، همسر رئیس جمهور سابق کلینتون و وزیر امور خارجه دولت سرمایه داری امپریالیستی کنونی آمریکا آن را تأئید می کند، و سازش برخی نیروهای سیاسی موجود در جنبش کوبانی و سایر کانتون های کردستان سوریه مشهور به روژآوا شفاف شده است. هر چند این کوشش در جریان است و با خوش آمدگویی برخی از ناسیونالیست های کرد، مانند حاکمان کردستان عراق روبرو می شود، و حتی بعضی احزاب و نیروها در رهبری جنبش در خود کوبانی هم بدشان نمی آیند که چنین نامیده شود، اما هیچکس نمی تواند، به طور آشکارا و حداقل به این زودی ها، مبارزه ی آگاهانه، قهرمانانه و مسلحانه ی زنان و مردان کارگر و زحمتکش کوبانی را نادیده بگیرد. این را همگان به روشنی می توانند در نوشته ی زیر که مصاحبه ای است با چهار خانواده از قربانیان و جان نثاران و جان فشانان کوبانی، مشاهده کنند. آری، آنها در برابر تانگ و توپ ایستادند، مقاومت کردند، حماسه آفریدند و این گفته برشت شاعر کمونیست و ضد فاشیست آلمانیتبار را به اثبات رساندند :
نظر به اینکه تنها زبان توپ را آشنا هستید و به زبان دیگری تکلم نمی کنید ناچار خواهیم بود لوله های توپ را به طرف شما بر گردانیم”شعر قطعنامه*1


درهفته ی اخیر نیروهای کرد، کنترل سراسر کوبانی را در دست گرفتند. کوبانی، یکی از شهرهای سوریه در نزدیکی مرز ترکیه است که ماه ها زیر بمباران دولت اسلامی عراق و شام (داعش) بود. مونا محمد با اعضای 4 خانواده ی کرد که زنان مبارز آنها برای خارج کردن کنترُل شهر از دست داعش کمک کردند و سرافرازانه کشته شدند، گفتگو کرده است.

تصویر

شیرین طاهر،
امیدوار بود که رشته ی زبان انگلیسی را در دانشگاه دمشق بخواند.
عکس: گاردین


شیرین طاهر

مصطفی طاهر، 30 ساله، وکیل و معلم زبان کردی، در باره ی خواهرش شیرین طاهر می گوید:
چند ماه پس از اینکه انقلاب در سوریه شروع شد، رژیم سوریه به این توجه کرد که اجازه دهد کردها در شهرهایشان در مدرسه، زبان کردی را آموزش ببینند و این موضوع، شهرمن کوبانی را نیز شامل شد. خواهر من شیرین، 19 ساله، فکر می کرد که در دانشگاه دمشق، رشته ی زبان انگلیسی بخواند، در شرایطی که خشونت سراسر سوریه را فراگرفته بود، این قابل تصور نبود که بتوان میان کوبانی و پایتخت مسافرت کرد. در نتیجه، شیرین شروع کرد که زبان کردی را درکوبانی، در ایام انتظار برای رفتن به دانشگاه فرا گیرد.

از 11 برادر و خواهر، من نزدیکترین فرد به شیرین بودم. ما بیشتر دوست بودیم تا خواهرو برادر. شیرین، فردی حساس نسبت به وقایع پیرامون خویش، علاقمند به تشکل های موجود وعاشق ورزش بود. ما بزرگترین لذت را از نگاه کردن به بازی تیم فوتبال بارسلون می بردیم. شیرین هوادار تیم بارسلون بود. هنگامی که فینال مسابقات فوتبال جهانی در ژوهانسبورک 2010 برگزارمی شد، شیرین به دمشق مسافرت کرد و در آن زمان من به عنوان وکیل درآنجا کار می کردم. چنین بود که ما توانستیم با یکدیگر مسابقات فوتبال را که درپارک ها، روی پرده ی بزرگ نمایش داده می شدند، نگاه کنیم.

شییرین تحت تأثیر معلم زبان کردی خود، “ویان” 29 ساله یکی از مبارزان همکار حزب کارگران کردستان (پ ک ک) قرار گرفت. آن روز یک روزغم انگیز برای مردم محلی کوبانی بود، زیرا که “ویان” در مبارزه علیه جبهه النصر، شاخه ی القاعده درسوریه و یکی ازگروه های جهادی سوریه، در شهر سوریه ای، تل آبیاد(Tel Abyad) در 26 یولی 2012 کشته شد. درمراسم بزرگداشت و مراسم خاکسپاری “ویان” درکوبانی، پدرم تفنگ قدیمی خود را به شیرین داد وگفت راه معلم جان فشان خود را ادامه بده و یک مبارز باش، با وجود اینکه مادرم با او هم عقیده نبود، شیرین قول داد که با “اتحاد برای حفاظت مردم”، YPG همکاری کند و راه معلم جان فشان شده ی خود را ادامه دهد و از کوبانی دفاع نماید. اگر شیرین داوطلب نمی شد، من می خواستم آن وظیفه را انجام دهم.

پس از مدت کوتاهی، دولت اسلامی عراق و شام (Isis) حمله های خود را به کوبانی به شدت افزایش داد. آنها، حملات خویش را با انفجارماشین بمب گذاری شده در مقابل ساختمان صلیب سُرخ در 11 نوامبر 2012 آغاز کردند. پدر 67 ساله ی من و دوستش همراه با 12 نفر دیگر قربانی شدند. درمراسم خاکسپاری پدرم، شیرین گفت: “من همیشه فکر می کردم که یک روز پدرم، پدرقربانی ها باشد، من هرگزبه این فکر نکرده بودم که من دختریک قربانی باشم.”

مرگ پدر سبب شد که شیرین با عزمی راسخ تر و قدرتمندتر از پیش، میل و اراده ی خویش را برآورد کند و به یک مبارز مقاوم و ثابت قدم، تبدیل گردد. به ویژه هنگامی که ما به سردخانه برای گرفتن پیکر بی جان پدر رفتیم. بسیار مشکل بود که بدن های متلاشی شده از انفجار را شناسایی کرد. شیرین سرنوشت خیلی از دوستان قربانی خود را دوام آورده بود. ولی برای او احتمال تحمل از دست دادن پدر و معلم اش ممکن نبود. زندگی عادی برای شیرین بی معنا شد، او می خواست روزها را در پادگان نظامی آموزشی و در کنار سلاح هایی چون کلاشینکوف، نارنجک انداز و نارنجک دستی بگذراند.

در دو سال، دوران آموزشی خویش، شیرین می خواست ما را ملاقات کند. من نمی توانم فکر کنم که او چقدر در این مدت طولانی، گذراندن شبانه روز دراردوگاه نظامی درحومه ی کوبانی تغییر کرده بود. او معمولا یک پرچم بارسلونا (تیم فوتبال بارسلون) به دورگردنش می انداخت و آرایش کامل می کرد. اما پس از این دوران، کیف او که پر ازادوکلن و وسایل آرایشی و تزئینی بود، با بمب و فشنگ پر شد.

آن روز که من هم مانند بسیاری از مردم محلی درکوبانی، تصمیم گرفتم که مادر و خواهرهایم را به ترکیه انتقال دهم، برای اینکه از جهنمی که داعش برای کوبانی تدارک می دید، نجات یابیم، با خواهش و تمنای مادر، من از شیرین خواستم که آن روز در کنار خانواده باشد. او به مادرم گفت: “اگر شما کوبانی را ترک نمائید، بعد از این دیگر شما مادر من نیستی.” اما 3 روز بعد، از مادرم درخواست کرد که اگر امکان دارد، هر چه زودتر کوبانی را ترک نمایید، چرا که داعش خود را به شهر نزدیک و نزدیکتر کرده است و شهر در حال محاصره شدن، قرارگرفته است.

کمپ شیرین درغرب کوبانی بود هنگامی که نیروهای نظامی داعش به سمت شهر با سلاح های سنگین خود و خودروهای نظامی درحرکت بودند. مقاومت کنند گان کرد، با وجود سلاح های سبک از خود دلیری بی شائبه ای در برابر داعش نشان دادند، اما آنها نمی توانستند جلوی پیشروی آنها را برای همیشه بگیرند و متوقفشان کنند. شیرین برای مدتی خود را در یک خندق در نزدیکی فرستنده ی رادیوی کردی پنهان می کند. من 5 ساعت پیش از قربانی شدن او از ترکیه تلفن زدم، برای اینکه حال او را جویا شوم. او گفت: “شما خود را ناراحت نکنید، من هنوز زنده هستم.” درحدود ساعت 8، خواهر دیگر من- که در کوبانی باقی مانده بود، به عنوان پرستار در بیمارستان کارمی کرد، به شیرین تلفن می زند تا از سلامتی او باخبر شود. شیرین از او خواهش می کند که دیگر با او تماس نگیرد چون نبردی سهمگین و لحظه به لحظه ادامه دارد و او نمی تواند که دیگر با موبایل صحبت کند.

“هنگامی که مادرم جواب داد، آن مرد به مادرم گفت که بیاید و پیکر دخترش را تحویل بگیرد”

سپس ما شنیدیم که یک جنگ وحشیانه را داعش در کوبانی به راه انداخته است. حدود ساعت 10 صبح، از موبایل خواهرم شیرین به ما تلفن شد، اما آن سوی تلفن، صدای یک مرد بود. او درخواست می کرد که می خواهد با خانواده ی شیرین صحبت می کند. یکی ازخواهران من تأیید کرد که ما خانواده ی شیرین هستیم، سپس او تعریف کرد که شیرین توسط داعش کشته شده است و یکی از افراد خانواده ی وی را لازم دارد که پیکرشیرین را تحویل بگیرد.

پیش از اینکه خواهرم بتواند، خبر قربانی شدن شیرین را به مادرم اطلاع دهد، یک نظامی داعش در ترکیه با مادرم تماس گرفت و برای او تعریف کرد که شیرین مایل است با شما صحبت کند. هنگامی که مادرم جواب داد، آن مرد به مادرم گفت که بیاید و سرِ دخترش را تحویل بگیرد. مادرم از شنیدن این خبر هولناک بیهوش شد و ما او را به بیمارستان رساندیم.

ما به دوستان شیرین در جبهه زنگ زدیم، آنها گفتند که شیرین و 5 تن دیگر از زنان مبارز و جنگجو در30 سپتامبر از پشت، توسط تانگ های داعش مورد گلوله باران قرار گرفته و جان باخته اند. من برای تحویل پیکر شیرین، جهت خاکسپاری به کوبانی رفتم، اما دوستان او گفتند که پیکر بی جان شیرین هنوز در منطقه ای است که در اختیار داعشیان است و کسی درحال حاضر قادر نیست که به آن منطقه برود. من با خواهرم که در واکنش این خبر، دچار بیماری عصبی شده بود و نمی توانست بیش از این در کوبانی بماند به ترکیه برگشتیم.

گرچه مرگ فداکارانه و قربانی شدن شیرین برای همه ی اعضای خانواده ی من دلخراش بود، اما همه ی ما به جانفشانی شیرین ودیگر دوستان فداکار او که برای دفاع ازکوبانی زندگی خود را نثار کردند، افتخارمی کنیم وسرافرازیم.

تصویر

حَامیرا محمد

حامیرا محمد، دختر خوانده ی خواهرش را به خاطر می آورد:

حامیرا، 3 ماه پس از اینکه پدرش در یک تصادف رانندگی فوت کرد، در سال 1982 به دنیا آمد. برای مادر او سخت بود که 4 کودک خود را به تنهایی اداره کند. خواهر من، دوست مادر حامیرا، پذیرفت که کودک دوستش را همانند 8 کودک خویش در کوبانی سرپرستی نموده و در رشد و پیشرفت او دریغ نورزد. حامیرا دختر شاد و سرحالی بود و در سن 18 سالگی با یک راننده تاکسی در کوبانی ازدواج کرد.

دو سال پیش، همسر حامیرا در سفری به شهر “آلیپو”، توسط نیروهای دولتی سوریه، با گلوله ی یک تک تیرانداز کشته شد. این زمانی بود که حامیرا در حال تولد آخرین پسرشان بود. 3 روز طول کشید که حامیرا موفق شد پیکر شوهر خویش را از آلیپو در میان جنگ شدید بین نیروهای دولتی سوریه و مخالفان به کوبانی منتقل کند.

برای حامیرا مخارج 5 فرزند واقعا سخت بود. او مخارج خانواده ی خود را از طریق فروش لبنیات از ماده گاوی که از زندگی مشترک باقی مانده بود و کمک های والدین همسرش تأمین می کرد. پدر شوهرش از حامیرا دعوت کرد تا با کودکانش به یکی از اتاق های منزلشان نقل مکان کنند، اما حامیرا از ترک خانه ی خود، پرهیز کرد. پس از کلی بحث و جدل، پدر شوهر موفق شد که 5 کودک وی را گرفته و به منزل خود آورد؛ در نتیجه حامیرا ناچار شد که نزد مادر و خانواده ی خودش برگردد و با آنها زندگی کند.

بدبختی حامیرا آنگاه شروع شد که او کودکانش را از دست داد. او مایل بود که کودک نوزادش را ملاقات و به او شیر دهد، اما به او این اجازه داده نشد. مادر او تلاش بسیاری کرد که رابطه ی بین او و پدر شوهررا بهبود بخشد که موفق به این کار نشد. حامیرا دچار افسردگی شد که تأثیرات از دست دادن کودکانش بسیار واضح و روشن، در رفتارش مشهود بود.

هنگامی که جنگ بین داعش و مقاومت مبارزان کوبانی در سپتامبر یک سال پیش اوج گرفت، خانواده ی حامیرا، یکی از هزاران خانواده ای بودند که از مرز ترکیه گذشتند. وجود ترس و وحشت، باعث شد که مادر حامیرا احساس کند که 9 کودک خود را نمی تواند درکوبانی کنترُل کند. برای اولین بارهنگامی که آنها در یک اردوگاه پناهندگان در ترکیه مستقر شده بودند، دختر بزرگش برای مادر تعریف کرد که حامیرا در کوبانی مانده است و مایل است که با داعش بجنگد، در نتیجه به نیروی مقاومت پیوسته است.

پس از یک هفته، حامیرا با مادرش تماس می گیرد و از او تقاضای بخشش می کند. او گفت که به این باور رسیده است که به نیروی مقاومت بپیوندد و در برابر داعش بجنگد، برای اینکه پدر شوهر با او طور دیگری رفتار نموده و به وی اجازه دهد که فرزندش را ببیند. مادر حامیرا از او درخواست کرد که به ترکیه بیاید، مادر وی تأکید کرد که تو آموزش نظامی جدی ندیده ای و جنگ شوخی نیست و آن برای مردان است و نه برای زنان.
روز عید قربان در ترکیه بود که من به دیدار خواهرم در اردوگاه رفتم تا حال و روزگار و وضع او و خانواده اش را جویا گردم. همان روز حامیرا در یک تماس تلفنی تعریف می کند که افسردگی او در حال بهتر شدن است، اما پذیرفته است که فرزندانش را ازدست داده است. مادرحَامیرا از او درخواست کرد که به ترکیه بیاید، برای اینکه جنگ سخت می شود و او برای حامیرا نگران است و آرامش ندارد. پاسخ حامیرا این بوده که او نمی تواند بیشتر ازاین با تلفن صحبت کند.

10 روز پس از آن، خواهر حامیرا از طریق یک تماس تلفنی مطلع می شود که حامیرا با چند مبارز دیگر از همرزمانش در یک ساختمان مخفی شده بودند که یک گلوله خمپاره به ساختمان اصابت کرده و ساختمان ویران می گردد وهمگی آنها کشته می شوند. ساختمان هنوزدراشغال داعش است و پیکر حامیرا و دیگران داخل آن است.
مادرحامیرا اصرار دارد که در اردوگاه پناهندگی برای او یک مراسم بزرگداشت برپا کند و به او نام یک قربانی اعطا شود. او امیدواراست که پیکر او را تحویل گرفته و در کوبانی به خاک بسپارد تا کودکان او از محل مزار وی مطلع باشند و از آن دیدار کنند.

تصویر


بِریوان فادهیل

ابراهیم فادهیل، 46 ساله، یک مغازه دار و اکنون پناهنده در ترکیه، از خاطرات خواهرش می گوید:

بِریوان، یک دختر 22 ساله معمولی، زرنگ، پرکار و جدی بود که کوشش داشت، راه خود را در یک سوریه وحشی و خشن پیدا کند. من هرگز فکر نمی کردم که روزی را ببینم که بِریوان برای دفاع از شهرش کوبانی، تا آخرین قطره ی خونش، تفنگ در دست بگیرد. صحنه های جنایتکارانه و وحشت آفرین در سوریه، او را به شدت تحت تأثیر قرار داد و او را به طور عمیق متحول کرد. او شب های زیادی را نمی توانست بخوابد، پس از اینکه برخوردهای جنایتکارانه و خشونت آمیز داعش را با اقلیت ایزدی در شنگال دید، وحشت همه ی وجودش را دربرگرفت که مبادا کوبانی نیز دچار چنین سرنوشتی گردد. بِریوان به مادرش چنین گفت: “من تصمیم گرفته ام که به یاری سربازان مدافع کوبانی بروم و هیچ قدرتی در جهان نمی تواند جلوی مرا بگیرد.”

بریوان فقط دو سال داشت که پدرش را دریک تصادف رانندگی در شهر آلیپو(Aleppo) از دست داد و یک خانواده با 7 کودک و بدون هیچگونه پشتیبانی باقی ماند. با تمام این مشکلات بِریوان مدرسه را به خوبی پشت سر گذاشت، به این امید که دررشته ی پزشکی دانشگاه قبول شود. چند روز به آخرین امتحان او یعنی تست ورود به دانشگاه مانده بود که انقلاب درسوریه آغاز گردید. این به این معنا بود که بِریوان نتواند به شهر آلیپو برای شرکت در امتحان کنکور برود.

عده ای از دانش آموزان کرد که برای کنکور به شهر آلیپو می رفتند، توسط نظامیان داعش(Isis) در راه آلیپو به گروگان گرفته شده بودند، در نتیجه مادر بریوان از شنیدن این خبر وحشت داشت. این انتخاب بسیار دشواری بود، اما مادر بِریوان ترجیح داد که دخترش، بهتر است که برای دفاع از کوبانی کشته گردد تا اینکه توسط جنایتکاران داعش اسیر و یا کشته شود. برای خانواده، این نوع کشته شدن خیلی با ارزش تر و مقدس بود.

بسیاری از جوانان محلی کوبانی ترجیح دادند که تحصیل و شغل را برای متمرکز شدن بر تمرین و آموزش نظامی ترک کنند.

ما دو سال پیش ناچار شدیم که برای رهایی و نجات یافتن از توپ باران و بمباران هواپیماهای ارتش سوریه و درگیری های شدید بین فراکسیون های مختلف که زندگی را بر مردم محلی جهنم کرده بودند، آلیپو را ترک نماییم. ماندن طولانی مدت در خانه، رویا ی بِریوان در رابطه با اینکه یک دکتر شود با اوجگیری خشونت و زور درسوریه پژمرده شد. او مجبورشد که بیشترین وقت خود را با توجه کردن به اخبار در باره ی جنگ در سوریه و پیشرفت های سریع داعش درعراق سپری کند.

ما آلترناتیوهای زیادی نداشتیم. ما راه رقاع( (Riqa)را که در آنجا قوم و خویشانی داشتیم را در پیش گرفتیم و به آنجا برای یافتن پناهگاه فرار کردیم. اما مدت زیادی طول نکشید که داعش رقاع را اشغال نمود و آنجا را به مرکز فرماندهی خویش، برای ایجاد دولت اسلامی عراق و شام و نیز گسیل نیروهای نظامی برای جنگ با کردها تبدیل نمود. برطبق اتهام نامه ی داعش مبنی برجدا شدن و وفادار بودن به رژیم سوریه، همه ی کردها هدف بودند.

چند ماه بعد، ما چاره ای جز فرار به کوبانی نداشتیم که ما آن را برگزیدیم. با وجود کمبود آب و انرژی که یک پی آمد، از محاصره ی همه جانبه ی شهر توسط داعش بود، کوبانی زیر کنترل نیروهای حزب کارگران، به نسبت محیطی آرام و مطمئن بود. بیشترین مواد سوختی و مواد تغذیه زندگی به کوبانی قاچاق می شد، داد و ستد مرده بود و گذران زندگی ما در کوبانی به پس اندازمان، وابسته بود.

در شش ماه گذشته، داعش حمله های خود را بر ضد کوبانی متمرکز کرد و خطر شکست کوبانی جدی شد، بیشتر مردم کوبانی داوطلبانه به وحدت برای نجات و دفاع کوبانی پیوستند که تصمیم گرفته بود به سختی و نیرومندانه مقاومت نماید. این آن لحظه ای بود که بِریوان انتظارش را کشیده بود. او مایل نبود که انتظار بکشد تا خانواده ی او با پیوستنش به نیروی مقاومت موافقت نماید. او با دوستان و قوم و خویشان خود برای آموزش و آشنایی با سلاح های سبک به آموزشگاه نظامی رفت. پادگان آموزشی در بیرون از کوبانی قرار داشت و بِریوان فقط یک بار در هفته می توانست برای دیدن سایر اعضای خانواده بیاید و هنگامی او نمی توانست به خانه بیاید، من معمولا برای دیدن او به اردوگاه پادگان می رفتم. من می دیدم که او بیشتر در باره ی سیاست و جنایت علیه حقوق انسان صحبت می کرد. او می گفت که مایل نیست حتی یک ثانیه در کوبانی، زیر حاکمیت داعش زندگی کند.

من و خانواده ی ما نمی توانستیم تصمیم بِریوان را تغییر دهیم، ببرای اینکه اکثریت جوانان و مردم محلی کوبانی، مدارس و مشاغل خود را ترک کرده بودند تا همت خود را برای حفاظت از کوبانی بر تمرینات نظامی متمرکز نمایند. این برای مادرم، یک نفس راحت کشیدن بود که بریوان در خواست خود برای رفتن به آلیپو برای دادن امتحان را دیگرنداشت، این یک پایان بر ترس و وحشت از اسیر شدن بِریوان به دست داعش و فروخته شدن او به عنوان یک برده بود، من از ترس کشته شدن و بی سرپرست شدن کودکانم نتوانستم به آموزشگاه نظامی بروم، در نتیجه آموزش ندیدم.

در آن دوران که بِریوان درآموزشگاه نظامی گذراند و هشت ماه طول کشید، من در ملاقات هایم با او سعی می کردم که به او در رابطه با ریسک کشته شدن اخطار دهم و او را از خطرات احتمالی برحذر دارم، چرا که او جوان بود و به زندگی نظامی عادت نداشت. اما او اجازه نمی داد که صحبت من به پایان رسد. او از روحیه ی بسیار خوب و اخلاق شایسته ای برخوردار بود و نمی خواست که زندگی روزمره و عادی را در آن شرایط بحرانی و تصمیم اش را، مرور یا آزمایش کند.

حتی اگر که در ترس و وحشت به سرمی بردیم و ناراحت ازاینکه بِریوان دریکی از مبارزات کشته شود، او همچنان وقتی به خانه بازمی گشت، هنوز از آرزوی خویش درباره ی اینکه درس خود را پایان برد، امیدواربود. در آن مواقعی که او درخانه بود بیشترین وقت را با خواندن کتاب های درسی سپری می کرد. اما امنیت شهر و منطقه، روز به روز به شدت بدتر می شد. داعش، حلقه ی محاصره را تنگ تر می کرد و برحمله های خود با خمپاره، توپ و نارنجک وماشین های بمب گذاری شده علیه روستاهای اطراف کوبانی می افزود.

بیشترین روستا نشینان از وحشت حمله های داعش به مرکز شهر کوبانی فرار کردند. ما برای خانواده و فرزندانمان، ازحملات موشکی داعش که به وفور بر شهر می بارید، هراس داشتیم. من به بِریوان تلفن کردم و گفتم: “ما اینجا را به قصد ترکیه ترک می کنیم، تو چه می کنی؟” او پاسخ داد: “من با شما نمی آیم، لحظه ی مرگ و زندگی برای دفاع کردن از کوبانی فرا رسیده است.”

روز 18 اکتبر ما به معنای واقعی ناراحت وعصبی بودیم. موبایل بِریوان برای چند روز بود که بسته بود. این مشکل بود که خود را به پایگاه نظامی رساند، تا اینکه موبایل من زنگ خورد. دوست بِریوان بود. او گفت: “من متأسف هستم که اجازه داشته باشم که به شما اطلاع دهم، بِریوان در یک عملیات ماشین بمب گذاری شده که او به سوی مقر داعش هدایت می کرد، کشته شد.”

“من از فدا شدن او مفتخر و سرافرازم، من بهتر می دانم که به جای تسلیت گفتن به خاطر از دست دادن او به من تبریک گفته شود به خاطر مرگ قهرمانانه ی او.”

تصویر
روحان حسن، نفر سمت راست

ادنان حسن، 50 ساله، یک پناهجو درترکیه، درباره ی خواهر زاده اش می گوید:

روحان،19 ساله، مایل بود که درباره ی حقوق سیاسی مردم کرد سوریه بیشتر بداند. اودرهمه ی فعالیت های سیاسی که به وسیله ی جنش های مختلف سیاسی درکوبانی سازمان داده می شدند، شرکت می کرد. او جوان ترین فرزند یک خانواده دارای 7 فرزند با امکانات محدود مالی بود و آنها از داشتن امکان مادی برای فرستادن او به شهرستان برای تکمیل دوره ی متوسطه ی تحصیلی محروم بودند.

روحان، درباره ی رهبر حزب کارگران کردستان، عبدالله اوجالان، مطالعه ی زیادی نمود که در ترکیه بیشتر از 15 سال زندانی است. روحان، تحت تأثیر کتاب های او درباره ی زنان کردستان و حقوق آنها قرار گرفت. او همکاری خود را با زنان نیروی مدافع کوبانی(ی. پ. ژ.) درسال 2013 شروع کرد. روحان، لیاقت و دانش خود را برای مبارزه علیه تروریست ها به اثبات رساند وتوانست به پسرعمو یا دختر عموی خویش بقبولاند که برای چنین مبارزه ای آمادگی دارد وهمراه آنها باشد.

پس ازحمله ی وسیعی که توسط داعش علیه کوبانی در سپتامبرسال قبل تدارک دیده شد، همه ی نیروهای مبارز در کوبانی آمادگی خود راعلام کردند. پدر روحان، از او درخواست کرد که به خانه برگردد و مبارزه را به مردان واگذارد. او گفت که او ترجیح می دهد، پیش از اینکه در زیرکنترل داعش زندگی کند و به عنوان یک برده اسیر باشد، کشته گردد.

شرایط زندگی درکوبانی با یورش و سرازیر شدن سیل جنگ طلبان داعش بدتر شده بود. خانواده ی روحان برای اینکه در نزدیک او باشند، تلاش و کوشش کردند که درکوبانی باقی بمانند، اما نیروهای نظامی داعش و جنایت کاران بی رحم، سرکوب مرکز شهر را آغاز نمودند. امکان ماندن درکوبانی وجود نداشت، حتی همسایگان عرب آنها پس ازشروع همکاری با داعش بر ضد کردها عمل نمودند، خودشان به عامل ریسک تبدیل شدند. پدرروحان برای وی تشریح کرد که نیاز مبرم خانواده است که همراه آنها به ترکیه فرار کند. روحان گفت که تصمیم خود را گرفته است و می خواهد برای دفاع از کوبانی مقاومت کند، حتی اگر بمیرد.

همانند بسیاری از خانواده های کرد پناهنده در ترکیه، خانواده ی روحان نیز اخبار مبارزات را در تلویزیون ها می دیدند و نام قربانیان و مبارزان زخمی کرد را در کوبانی پیگیری می کردند.

سپس تلویزیون شروع به خواندن نام جان فشانان و قربانیان کرد. هنگامی که مادر روحان نام او را شنید از صندلی اش بیرون جهید. آن روز، روزغم انگیز و وحشتناکی بود، خانواده ی روحان روی به سوی مرز ترکیه دویدند که به کوبانی برگشته و ازآنچه که برسرروحان آمده است، خبری داشته باشند و در باره ی اتفاقی که برای روحان افتاده است، تحقیق کنند. برگشت به کوبانی پس از آن مبارزات سهمگین و محاصره و گلوله باران شهر توسط داعش و همچنین بسته شدن مرز به وسیله ی نیروهای نظامی و پلیس ترکیه، غیرممکن بود.

پدر روحان، کوشش کرد که از طریق پسر و دخترعمو و دائی هایش در کوبانی خبری از سرنوشت روحان داشته باشد. خویشاوندان وی به او گفتند که روحان، درجبهه ی غرب کوبانی با 3 نفر دیگر از زنان مبارز و آزاده علیه داعش، قهرمانانه جنگیدند تا اینکه متوجه شدند که فشنگ های آنها تمام شده است، با تنها نارجک دستی که داشتند، خود را منفجر نمودند تا سرفرازانه بمیرند، پیش از اینکه به دست جنایتکاران داعش اسیر گردند.

لینک مقاله به زبان انگلیسی

http://www.theguardian.com/world/2015/jan/30/kurdish-women-died-kobani-isis-syria

دیگر عکس ها را در این لینک ببینید.
http://www.theguardian.com/world/gallery/2015/jan/29/kobani-ruins-isis-fighting-pictures

**پی نویس مقدمه مترجم :هدف از این مقدمه ی کوتاه، این است که بگوید، ما کارگران و زحمتکشان در هر جا که نسبت به تضاد موجود طبقاتی جامعه ی خودمان آگاهی حاصل نماییم، هدف خود را بر اساس مبارزه ی متشکل و سازمان یافته و نه سازش با نیروهای متعلق به طبقه ی حاکمه قرار دهیم، دیر یا زود با هزینه هایی کم و بیش، پیروزی را بدست می آوریم و هر زمان از این روش، عدول کنیم و تحت تبلیغات زهرآگین رسانه های قدرت های جهانی رفتار کنیم، بدانیم که هیچگاه و در هیچ مقطعی از تاریخ به پیروزی نخواهیم رسید. بدون داشتن شناخت از تضاد طبقاتی و مبارزه طبقاتی ناشی از همین تضاد طبقاتی آشتی ناپذیر و انقلاب قهرآمیز که به جز آموزش دیدن چگونگی به کار بردن و دست بردن به سلاح ممکن نیست*2، واژگونیِ نیروهای سازمان یافته ی طبقه ی حاکمه، چه در اشکال تروریستی و فاشیستی و مهمتر و اساسی تر، خود نیروهای سازمان یافته ی مسلح دولت حاکم و رسیدن به حاکمیت مان که زمینه را برای نابودی مالکیت خصوصی و دیگر پایه های جامعه ی طبقاتی یعنی خانواده، مذهب و خود دولت به طور کلی به عنوان نیروی قهری طبقات حاکم غیر ممکن است.
این مسئله را ما می توانیم در نامه ی مارکس به پاول واسیلویچ آننکف درپاریس- بروکسل، 28 دسامبر 1846- نامه ی شماره ی 8 ببینیم. کارل مارکس در جایی از این نامه اش در رابطه با نقد پرودن فیلسوف فرانسوی زمان خویش، چنین می نویسد: “بنا بر این آقای پرودون ناگزیر، انسان متعصبی نیست. برای او حرکتِ تاریخی، که در حال واژگون نمودن جهان کنونی است، به مسأله ی کشفِ صحیح نقطه ی تعادل و سنتز بین مقوله های بورژوازی تقلیل می یابد. بنا بر این دوست زیرکِ ما با تیز بینی خود تفکرِ مخفی پروردگار، یعنی اتحاد دو تفکر مجزا را کشف می نماید- که البته این مجزا بودن به این خاطر است که آقای پرودن آن ها را از زندگی واقعی و تولید حال حاضر، که ترکیبی است از حقایق گویا، مجزا نموده است. به جای حرکت بزرگ تاریخی ناشی از مبارزه میان نیروهای مولده حاصل شده به وسیله انسان ها و مناسبات اجتماعی شان، که دیگر با این نیروهای مولده مطابقت ندارد، به جای جنگ های وحشتناک و اجتناب ناپذیر بین طبقاتِ مختلف در یک کشور و بین کشورهای مختلف، به جای حرکت واقعی و قهرآمیز توده ها که تنها از آن طریق این تضادها و مخاصمات قابل حل اند، و سرانجام به جای این حرکت عظیم، طولانی و پیچیده، آقای پرودن حرکت خیال انگیزِ مغز خودش را ارائه می دهد- بنا براین، انسان های متفکر و آنهایی که می دانند افکار پنهانی پروردگار را چگونه بربایند، سازنده ی تاریخ هستند و مردم عادی تنها باید الهامات آن ها را به کار بندند.” در باره ی تکامل مادی تاریخ- کارل مارکس و فردیک انگلس ترجمه ی خسرو پارسا.ص 75

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *