قصه عباس، 50 مییلیون تومان تا زندگی

کانون زنان ایرانی

شهرزاد همتی

صدایش آرام است. خیلی‌آرام و خونسرد و بدون هیچ کم و زیادی ماجرا را تعریف می کند. می گوید:‌اصلا چه دلیلی دارد بخواهم دروغ بگویم وقتی که همه سایت ها پیش از این ماجرا را نوشته اند؟ من در این معادله برادرم را از دست داده ام و خودم هم با چوبه دار فاصله زیادی ندارم. فاصله ای که فقط 50 میلیون تومان آن را پر می کند.

ماجرای عباس …* را پیش از این شنیده اید. داستانی که بالا وپایین دارد و گاهی به حقیقتش نمی شود ایمان داشت. داستان مردی که هیچ جرمی مرتکب نشده و به گناه کس دیگری که زیر شکنجه های آگاهی جان داده در زندان به سر می برد. از سال 1385 تا امروز…

شمرده شمرده تعریف می کند:« ما یک اسلحه کمری داشتیم که متعلق به پدربزرگم بود. این را همه می دانند که برخی از برازجانی های قدیم اسلحه دارند و اصلا هم نمی دانم از کجا به پدربزرگم رسیده بود. این اسلحه مدت ها بود خانه خواهرم بود. شبی در یک مهمانی تصمیم گرفتیم اسلحه را ازخانه خواهرم خارج کنیم که دردسری برای کسی ایجاد نشود. اسلحه ای که سال ها خاموش بود و قرار بود خاموش بماند. برای ما فقط میراث خانوادگی بود.»

حالا چند ثانیه ای است که هزار سال می گذرد و عباس سکوت کرده. تلفن در دستم می لرزد. نمی خواهم به درگیری مسلحانه ای فکر کنم که یک طرف ماجرایش پشت خط است و درخواست کمک از مردمی دارد که دنبال دردسر نمی گردند.

عباس ادامه می‌دهد:«انگار کسی ما را فروخته بود. یک جای خلوت بین ونک پارک و آ.اس.پ پلیس جلویمان را گرفت. ما هیچ حرکتی نکردیم و من دستگیر شدم. بعد از دستگیری من، پلیس شروع به تیراندازی کرد و برادر من نیز اسلحه را به سمت آن ها نشانه رفت و گلوله برادرم به یک پلیس اصابت کرد و او کشته شد.»

برادر عباس زیر شکنجه‌های پلیس اداره آگاهی جان می‌سپارد و همین می‌شود آغاز ماجرای بازی او با چوبه دار. اینکه او گناه نکرده را، گردن نگرفته به اعدام محکوم شود.

از سال 1385 تا امروز را عباس در زندان می گذراند و منتظر اینکه دیه 200 میلیون تومانی او حاضر شود. تنها 50 میلیون تومان تا رهایی از اعدام برای او باقی مانده است.

می گوید:«حتی استواری که در درگیری حضور داشت هم شهادت داده که من نه اسلحه داشتم نه فرصتی برای حرکت کردنم مانده بود. تمام این سال ها زندان بودم و منتظر و حالا که پولم حاضر نشده ممکن است هرلحظه صدایم کنند که بروم انفرادی و بعدش تمام…»

در تاریخ 6 مردادماه 1387 برادر عباس، امیر حسین توکلی برازجانی در آگاهی تهران کشته شد. در دادگاهی که برای رسیدگی به اتهامات او برگزار شد، سربازی که در درگیری آن شب زخمی شده بود اعتراف کرد که عباس باعث زخمی شدن او نبوده است.

من همچنان سکوت کرده ام منتظرم که عباس حرفی بزند. صدای همهمه هم بندانش از پشت تلفن به گوشم می رسد و او می‌گوید:«شاید از من یک هیولا ساخته باشند،‌اما دردناکی ماجرا برایم این است که امروز 41ساله ام و بهترین دوران زندگی‌ام را در زندان رجایی شهر گذرانده‌ام. من نه آدم کشم و نه دست به اسلحه. خیلی ها هم می‌دانند که برخی برازجانی‌ها یک اسلحه دارند. اسلحه‌ای که شاید هیچ وقت به دردشان نخورد،‌اما زندگی من را جهنم کرد.»

هر انسانی حق زندگی دارد، این جمله در ماده سوم اعلامیه حقوق بشر درج است، صرف نظر از این که یک شخص تا چه اندازه گناه کرده یا جرمی را مرتکب شده باشد این حق اعتبار دارد. براین اساس جزای اعدام و نیز شکنجه نقص حقوق بنیادین انسان ها دانسته می شود و از نگاه حقوق بشری قابل توجیه نیست.در حال حاضر 97 دولت جزای اعدام را لغو کرده اند تا حقوق بشر را رعایت کنند.

حالا نام عباس کنار آدم های مختلف منتظر اجرای حکمشان در ذهنم می چرخد. عباس، مریم، مهدی، سالار . همه این اسم ها برای زندگی کردن نیاز به پول دارند و لحظه ای که من این جملات را می نویسم، شاید عباس بالای چوبه دار باشد. از زندگی او روایات مختلفی وجود دارد،‌چیزی که من می دانم خیلی از هم بندانش می گویند که او آدم خطرناکی نیست و نبوده، مرد راستگویی است که آخر صحبتش می گوید: مردی پشت میله های زندان، کسی برایش کار کند…

عباس برای برگشتن به زندگی 50 میلیون نیاز دارد،‌ من باور دارم که کم نیستند آدم هایی که بخواهند به او کمک کنند.

شماره حساب برای کمک به عباس

5022291008901512

به نام شهربانو توکلی، بانک پاسارگاد

*مشخصات عباس در نزد کانون زنان ایرانی محفوظ است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *