تجریه یک آزار جنسی و خبرنگاران زن ایتالیایی در ایران

زیبا فرحزاد

کانون زنان ایرانی

خواندن متنی *از دو زن ایتالیایی که برای گردش به ایران آمده بودند و در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود به شدت آشفته ام کرده است. این دو زن از آزارهای جنسی که در ایران دیده بوده اند، نوشته اند. من نمی خواهم از انکارهایی که توسط مردان در این فضاهای مجازی انجام می شد و فحش هایی که نثار زنانی که این مسائل را تایید می کردند، می شد بنویسم. گرچه که به شدت مرا به یاد فیلم” هیس دختران فریاد نمی زنند.” می اندازد. این که حتی زمانی که مهر تائید بر آنچه که بر سر کس دیگری آمده است بزنی، ممکن است خودت هم مورد اتهام قرار بگیری.

راستش را بگویم حتی می ترسیدم از اینکه در این فضا و اینجا این حرفها را بزنم. اما خواستم درد دل کنم با شمایی که شاید به اندازه من هم دغذغه زنان دارید و هم دلتان برای آبروی کشورتان می سوزد. ببینم آیا شما هم مثل من از شنیدن این خبر سرافکنده و غمگین شدید؟ متاسفم از اینکه بگویم حتی منی که همیشه ظاهری ساده و بدون آرایش داشته ام و با وجود خانواده همیشه نگرانم هرگز خارج از عرف اجتماع لباس نپوشیده ام، هم این متلک ها را شنیده ام و مورد آزار و اذیت قرار گرفته ام. یکی از تلخ ترین این خاطرات برای من مربوط به زمانی است که ساعت نه و نیم از کلاس زبان بر می گشتم. زمستان بود و هوا تاریک بود. از امیر آباد به سمت یوسف آباد می رفتم، نمی دانم این پیاده رو همیشه خلوت و تاریک را دیده اید یا نه اما آن زمان قبل از احداث پل روگذر نصب دیوارهای کاذب فایبر گلاس راه را دنج تر و خطرناک تر ساخته بود. آن شب هم مثل بقیه اوقات با نهایت سرعت می خواستم این قسمت را طی کنم که پسری به دنبال من به راه افتاد و هرکاری که می کردم نمی توانستم از شرش خلاص بشوم. درست یادم هست که چقدر ترسیده بودم و احساس بی پناهی می کردم. هرچه به او می گفتم که برود، هر چه سرعتم را بیشتر می کردم تا جا بماند، نمی شد که نمی شد. آخر سر پایین خیابان جهان آرا (به این مسافت طولانی فکر کنید که به دنبال من آمده بود و رهایم نمی کرد.) خودم را طوری وسط خیابان انداختم که موتورسواری نزدیک بود با من برخورد کند بعد از اینکه سرم داد کشید که چرا این طور بی هوا به وسط خیابان پریده ام گفتم چه کار کنم؟ هرکاری می کنم به دنبالم می آید… باورم نمی شد که این من هستم که دارم اینطور فریاد می کشم، اما ترس سراپای وجودم را فراگرفته بود. احساس تنهایی و بی پناهی می کردم. به فامیلی فکر می کردم که در آن اطراف زندگی می کردند و اگر ما را می دیدند چه حرفها که پشت سرم نمی زدند و عمه پیری که در خانه منتظرم بود و نمی توانستم در آن سرما از خانه بیرونش بکشم.

اما این فریاد یا نمی دانم تفاوت مسیرمان یا هر فکر دیگری که از ذهن بیمار آن پسر می گذشت باعث شد که دست از سرم بردارد و برود. آن شب به هرچه پیشرفت و دانشگاه و شغل و آینده بود لعنت فرستادم. دلم می خواست به شهرستان و پیش خانواده ام بازگردم. جایی که همیشه ناراضی بودم از اینکه پدرم نمی گذارد تنهایی بیرون بروم و اکثر مواقع من را با ماشین خودش می رساند. یادم هست که شوق تحصیل و دانستن و ترس از اینکه این موقعیت تحصیل را از دست بدهم باعث شد که هیچ وقت این تجربه تلخ را حتی با مادرم هم در میان نگذاشتم. امروز که در شبکه های اجتماعی تجارب تلخ و از دید من وحشتناک دیگران را می خواندم خدا را شکر کردم که پدرم همیشه محدودم می کرد و اجازه بسیاری از کارها را به من نمی داد، اما خیلی زود احساس پشیمانی کردم چون می دانم راه حل ایجاد محدودیت نیست.

با خودم گفتم آیا واقعا راهش این است؟ این که من هم دخترم را محدود کنم؟ این که اگر یک شخص خارجی از آزارهایی که در کشور ما دیده است بنویسد بگوییم سیاه نمایی کرده است؟ یا بگوییم در همه کشورهای جهان از این دست اتفاقات می افتد؟ آیا وقت آن نیست که به خود آییم و برای رفع خشونت علیه زنان آستین همت را بالا زده و کاری کنیم؟ آیا وقت آن نیست که ما به عنوان پدران و مادران پسرانی تربیت کنیم که به زنان و حقوقشان احترام بگذارند و یاد بگیرند که دست درازی به دیگران هرقدر هم که نوع پوششان بد و ناپسند باشند، کاری زشت و نابخشودنی است؟

کاش آن اقلیتی از مردان که به زنان احترام می گذارند و نگاه برابر به آنها دارند هر روز بیشتر شود.

* دو زن ایتالیایی که خبرنگار بودند و به عنوان گردشگر به ایران سفر کرده بودند، سفرنامه ای در رسانه های اجتماعی منتشر کردند. گزارش آنها بیانگر خشونت جنسی در ایران و رفتارهی ضد زن ایرانیان است.این دو زن ایتالیایی ادعا کرده اند که در سفر به نقاط مختلف ایران با آزار و اذیت پیاپی جنسی روبه رو شده اند. گزارش این دو گردشگر در بسیاری از رسانه های ایتالیایی بازتاب داشت.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *