سه شنبه غمگین

کانون زنان ایرانی


مهدی بهمن

تصویر

بوی پائیز از دیوارهای شهر بالا می‌رود. خود را می‌ریزد لای رخت‌های روی بند. هر روز غروب دلم هری می‌ریزد. پائیز با باز شدن مدارس همراه با دلشورهای من. چه روزهای دلهره آوری بود. مخصوصاً برای من که شاگرد با هوشی نبودم، و کافی بود معلم بعد از چند جلسه درس دادن این موضوع را کشف می‌کرد. مثل شیری که در میان گله گورخری لنگیدن گور خری را می‌فهمد.

از میان جمعیتی که برای تماشای یک اعدامی آمده بودند خود را رساندم به آنطرف خیابان. هوا که تاریک می‌شود نرسیده به میدان امام حسین سرو کله ژنده پوشانی که در کیسه‌های خود کلی خنزرپنزر برای فروش دارند پیدا می‌شود. از چوب سیگار تا نلبکیهای که پدر بزرگانمان با ته استکان، قند را درون چای حل می‌کردند و هورت می‌کشیدند، تا شیشه قلیانی با چشمان هیز ناصر الدین شاه، که به دل امید می‌دهد زنی از آن مسیر رد می‌شود.

پشت ویترین مغازهٔ ایستادم. تمام لباس‌های شیک آن را به تنم کردم. لبخندی زدم. مثل زنی که در جنگ بچه مرده ش را در آغوش می‌گیرد.

به سمت خانه حرکت کردم. پشت چراغ قرمز ایستادم. نگاهم به دختری که آنطرف خیابان منتظر سبز شدن چراغ بود افتاد. ضربان قلبم بالا رفت. پاهایم سست شد. صدای نفسهایم گوشهایم را کیپ کرد. گرمای بدنم گلویم را خشک کرد. ماشین‌ها ایستادند. مردم حرکت کردند. از کنارم رد شد. صدایش کردم. نشنید. خودم را به او رساندم. رساتر صدایش کردم. ایستاد. نگاهم کرد. هوا بارانی نبود. صورتش پر از آب بود. خطوط کنار چشم‌هایش با شیارهای پیشانیم همخوانی داشت. گودی زیر چشم‌هایش مانند دهلیزی سرد و نمناک بود. با دست موهای خیس روی چشمهای آرایش نکرده‌اش را برد تا تاریکی حجابش. نه زیبایی ده سال پیش را داشت نه طرواتی از طاهره ای که من می‌شناختم. با صدای دو رگه سلام کردم.

سلامش ناله همه باکرگان غمگین بابل بود. جویای حال خانواده‌اش شدم. سر تکان داد. هر سوالی پرسیدم هیچ جواب درستی نشنیدم. دست روی شکمش گذاشت. صورتش پیر شد. گفتم: «حالتون خوب نیست؟» گفت: «بعد از اینکه شما از خانه ما رفتین، پدرم مرد. بعد از چند وقت ما از اون محل رفتیم.» نباید این فرصت طلایی را از دست می‌دادم.

گفت: «من باید برم.» دلم پاره شد. گفتم: «داری می‌لرزی، حالت خوب نیست!» گفت: «آره باید برم. این اطراف دستشویی نیست؟»

خیالم راحت شد. نگران بودم که مریض شده باشد. گفتم: «خانه من نزدیکه، تنها زندگی می‌کنم. آگه دوست داری…» حرفم تمام نشده بود، گفت: «بریم.» راه افتاد. صدایش کردم. گفتم: «از این طرف.» عجیب بود. تا حالا زنی ندیده بودم وقتی عادت می‌شود هیچ کنترلی روی خودش نداشته باشد. گاه که در طول مسیر بدنم به اندامش می‌خورد می‌سوختم. مثل یک صفحه موسیقی که او سوزنش بود، در روح خود می‌رقصیدم. عهد کردم مشروب نخورم. عهد کردم سیگار را ترک کنم. عهد کردم خود ارضایی نکنم. عهد کردم شغل آبرومندانی پیدا کنم. حالا که او را پیدا کردم، عهد کردم که زندگی کنم. خوشحال بودم که امروز اخراج شدم. این ساعت روز کارمندا رفته بودند و داشتم زمین را تی می‌کشیدم. عهد کردم، و خودم را بخشیدم.

کلید در قفل چرخید. در کامل باز نشده بود که خودش را انداخت داخل وگفت: «کجاست؟» گفتم: «دقیقاً روبروته.» اصلاً حواسش نبود که کفش‌هایش را در بیاورد. لبخند زدم. قبل از اینکه در را ببندم به چشمی درِ خانه ملوک خانم نگاه کردم، می‌دانستم در حال نگاه کردن است. دستانم را مشت کردم، دست چپم را گذاشتم روی آرنج دست راستم و حواله دادم به او. تاریکی چشمی روشن شد. با عجله رختخوابم را که همیشه روی زمین پهن بود را جمع کردم. ظروف نشسته را از جایجای خانه برداشتم. شیر آب را باز کردم. خیالم راحت شد که قطع نیست. کتری را روی اجاق گذاشتم. در آینه به خود نگاه کردم. مثل تخته سنگی که عظمت آبشار را نادیده می‌گیرد شاد و مبهوت بودم. به ساعت نگاه کردم. عجیب بود که کارش آنقدر طول کشیده! تا پشت در توالت رفتم. صورتم را نزدیک در بردم. هیچ صدایی نمی‌آمد. برگشتم. دلم شور گرفت. دوباره به در نزدیک شدم. انگشت اشاره‌ام را قلاب کردم و به در زدم. صدایش کردم. جوابی نیامد. بلندتر صدایش کردم. دستگیره را گرفتم که گفت: «خواهش می‌کنم در رو باز نکن.» گفتم: «حالتون خوبه؟» جوابی نداد. خیره به در مانده بودم. ذهنم رفت تا دسته تیغ ریش تراشی. دلم پاره شد. در را کمی باز کردم. شال آبی‌اش روی موزایکهای سرد، پشت در، جمع شد. فریاد زد: «آشغال در رو ببند.» قلبم پاره شد. در را بستم. دستگیره از گرمای دستم عرق کرد. طاقتم لبریز شد رفت تا روی دستم. در را به شدت باز کردم. با سنجاق قفلی که ریگی شیشه ای در نوک آن چسبیده بود و فندکی در دست چپش و لوله خودکاری لای لبانش، تمام وجودم را مسخ کرد. بغضش ترکید. لوله خودکار را از روی لبانش برداشت. آب بینی‌اش تا روی چانه‌اش آمد. گفت: «خواهش می‌کنم یحیی، الان تموم میشه. خواهش می‌کنم. دارم می‌میرم.»

از توالت خارج شدم. وارد آشپزخانه شدم. روی صندلی نشستم. خیره شدم به بخاری که از لوله کتری بیرون می‌آمد. صدای بسته شدن در را شنیدم. زیر کتری را خاموش کردم. از قُل زدن افتاد. داخل اتاق خواب شدم. هدفون را روی گوشم گذاشتم تا بلکه موسیقی آرامم کند. ضبط را روشن کردم. تنها صدای خودم را می‌شنیدم که فریاد می‌زد: کمک! کمک!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *