روايت هنگامه شهيدي از بازداشتش

کانون زنان ایرانی

هر سال در اين روزها در فاصله ٢٢ خرداد تا ١٠ تير شبها تا صبح بيدارم و خاطرات دهشتناك ٨٨ به مانند فيلمي از جلوي نظرم مي گذرد؛ بعضي وقتها دوباره بازميگردم و فيلم را از ابتدا بازبيني مي كنم؛ صحنه هايي را با دور تند و صحنه هايي را با دور كنُد مرور مي كنم؛

براي تثبيت دموكراسي در اين نظام تلاش كرديم اما ما را “وارداتي” خواندند؛از انگلستان در فرصت مطالعاتي ام آمدم تا در كنار مهدي كروبي به عنوان مشاور و عضو ستادش بصورت قانوني فعاليت كنم تا احمدي نژاد رييس جمهور نشود چرا كه قابل پيش بيني بود استمرار دولت او زوال كشور را پيش رو دارد؛

يادم آمد از ٢٢ خرداد ٨٨ و حمله به ستاد قيطريه و اعلام تقريبا رسمي رياست جمهوري احمدي نژاد ساعت ١٠ شب؛

٢٣ خرداد و اعتراضات مردمي در مطالبه حقوق قانوني خود كه مطالبه آرايشان بود؛

ساعت ٢ بامداد ٢٤ خرداد و خودروي تويوتا كمري نقره اي كه آمده بود مرا ببرد و البته موفق نشد و من بدون متوجه شدن آنها صبح زود موفق شدم به كمك دوستي از منزل خارج شوم؛

٢٥ خرداد و وارد شدن از ورودي يادگار امام به سمت كانتينري كه آقاي كروبي بالاي آن بود و ايشان با ديدن من از محافظان خواستند مرا محافظت كنند تا از آنجا دور شوم و مرا ميان جمعيت بازداشت نكنند؛

دو هفته مهمان دوستان مهربان و جانان بودم و در حال تمرين آمادگي ذهني براي بازداشت؛

وصيت نامه ام را نوشتم و در نامه اي كارهايي كه خانواده پس از بازداشتم بايد مرحله به مرحله اجرا كنند را برايشان توضيح دادم؛

مرور ميكنم…

٧ تير ٨٨ بليط بازگشت به لندن داشتم براي رفتن و ديگر نميشد رفت؛

٦٠ نفر در كل كشور براي پيدا كردن من به ادعاي خودشان بسيج شده بودند و يادم آمد سخن مادرم كه به آنها گفته بود:”براي هر ٩٠٠ گرم وزن دختر من يك نفر مامور گذاشتيد؟ مگر دختر من جاني است؟ مگر تروريست است؟”؛
٩ تير رسما در ميدان هروي ربوده شدم و مرا خواباندند در صندلي پشت ماشين! دلهره شديد داشتم از انتقالم به بازداشتگاههاي غيرقانوني؛

نفس راحت كشيدم با ديدن سر در “زندان اوين” و از اينكه لااقل به مكان امني برده مي شوم؛

به ياد مي آورم ٤٥ روز بي خبري خانواده ام و تا مرز جستجو در پزشكي قانوني پيش رفته بودند؛آمارم در زندان اوين ثبت نبود؛

مرور ميكنم دو ماه و نيم انفرادي و وحشت از چوبه دار ؛

خروج هاي نيمه شبانه از انفرادي به قصد ارعاب و تهديد به اعدام؛

مرور ميكنم اولين شب بازداشت كه مرا در اتاقي بردند كه شيشه هاي بزرگي داشت و انگار يك شكار چموش را صيد كرده بودند و بازجويان اوين از خوشحالي همه پشت شيشه آن اطاق جمع شده بود و رفتارهاي تحقير آميز همكارانشان در داخل و الفاظ ركيكي كه برايم بكار مي بردند و تحقير مرا رسما و با لذت تماشا ميكردند؛
به واسطه رفتارهاي بازجويان و ضرب و شتم از فاصله ساعت ٤ تا ده شب فشارم به زير پنج رفت و نيمه هوشيار شدم ؛

بازجويان زندانبانان زن را صدا زدند كه بلندم كنند؛روي پا نميتوانستم بايستم زير بغلم را گرفتند و مانند پارچه روي زمين و پله كشيدند و از زيرزمين ٢٠٩ بالا بردند و تحويل بهداري دادند؛

به ياد مي آورم عدم پذيرشم را از سوي بهداري ٢٠٩ و انتقال به بهداري اصلي اوين؛

بيست پتوي سربازي به رويم انداختند تا لرزش بدنم و سرمايي كه در چله تابستان به علت افت شديد فشار و كاهش ضربان قلب بر بدنم افتاده بود مرتفع شود؛

مرور ميكنم پيچيدن صداي پزشك بهداري در گوشم در حالت نيمه هشياري كه با تلفن بر سر رييس ٢٠٩ فرياد ميكشيد: “آقاي رييس! براي من جنازه آورده اند و من مسئوليتي قبول نميكنم”؛

مرور ميكنم سوزش آمپولهاي مكرر براي بالا آوردن فشار و ضربان قلب؛

دكتر مدام فرياد ميزد: آتروپين !آتروپين!

فراموش نميكنم انسانيت رييس ٢٠٩ و آمدن نيمه شبش به سلول انفرادي براي بررسي وضعيتم را و تاكيد بر اينكه به هيچ وجه اعتراف دروغ عليه خودت و ديگران نكن حتي اگر جانت را از دست بدهي!؛

بياد ميآورم تغيير رييس ٢٠٩ در همان روزها را بواسطه اعتراض به وضعيت بازجويي هاي بي وقفه من و ضرب و شتم؛

انگشتانم سر شده از هر روز و هر روز رونويسي از نامه اميرالمومنين به مالك اشتر در مورد توصيه به عدل زمامدار و ارسال آن براي رييس جديد ٢٠٩ و دادستان تهران؛

سرم دارد مي تركد؛ دست از سرم برداريد! يادم ميآيد از فشارها براي اقرار و اعترافات تلوزيوني و شركت در دادگاه فرمايشي؛

فشارها براي اعترافات متنوع اعم از اخلاقي و جاسوسي عليه سران اصلاحات (كروبي و خاتمي)؛

فشارها براي اقرار به جاسوسي و پذيرش اينكه ابلاغ دستور “ام آي سيكس” از سوي من به ستادهاي موسوي و كروبي در جهت هدايت مردم به خيابانها داده شده چرا كه من ٤ سال در انگلستان به تحصيل دكترا مشغول بودم؛

جلوي چشمانم مي آيد پرونده ساختگي ٦٠٠ صفحه اي و دهها تك نويسي كذب بدون هيچ مدرك مستند و مستدل حقوقي از جمله عدم اقرار خودم به هيچ جرمي ؛تنها موردي كه حاضر به پذيرش شده بودم مصاحبه اي در مورد احمدي نژاد بود كه در آن گفته بودم احمدي نژاد شأن و وجهه رييس جمهور ايران را در سطح بين المللي خدشه دار كرده است كه به خاطر اين جمله به اتهام توهين به رييس جمهوري به ٦ ماه حبس محكوم شدم؛

يادم آمد از صدور قرار بازداشت من در ٢٠ خرداد يعني دو روز پيش از انتخابات از سوي سعيد مرتضوي؛از ٢١ روز بازجويي ١٨ ساعته تيم ضد جاسوسي وزارت اطلاعات كه هر روز هفت نفر در يك سلول دو در يك سرم مي ريختند و سوال پيچم ميكردند و جان و رمقي برايم باقي نميگذاشتند؛

٤٥ روز دوران هم سلولي بودن با فريبا كه شروعش از آغاز رمضان ٨٨ بود را؛

مرور ميكنم و روزهاي ملاقات حضوري و كابيني و ذوق كردنمان براي بي ارزشترين چيزهايي كه از بيرون به دستمان مي رسيد؛

جلوي چشمانم به نمايش در مي آيد تمرينات سخت خنده دار و گريه دار با فريبا كه من نقش بازجو داشتم مقابل او و مرتب تمرين ميكردم با او شب تا صبح درست مثل امتحان گرفتن از او براي اينكه كمتر آسيب ببيند و كمتر محكوم شود؛

يادم مي آيد از محدوديت در ممنوعيت رفتن به دستشويي در روز بيش از سه بار و امتناعم از رفتن به سالن ملاقات به نشانه اعتراض؛

درد در بدنم ميپيچد هنوز و هنوز درمان نشدم وقتي يادم مي افتد هر روز و هر روز كمردرد و گردن درد داشتم و بيمار بودم و در راه بهداري اوين در حال تردد بودم و دلمان خوش بود به احتمال يك درصد ديدن دوستانمان آنجا ؛
زيرزمين بهداري و فيزيوتراپي اوين و من و عماد باقي و عرب سرخي و امين زاده مي آيد در ذهنم و همين بهانه اي براي ديدار؛

تنم يخ مي زند از يادآوري سرماي سلولهاي سرد و يخي٢٤٠؛

دستم درد ميگيرد از يادآوري مشت كوبيدنهايم بر در و ديوار ٢٤٠ و حنجره ام پاره مي شود از فريادهايم بر سر بازجويي به نام دكتر ٢٤٠؛

منت گذاشته بود دكتر ٢٤٠ بر سر من كه اگر در اين سلول دو در يك در بسته كه كسي غير من و او آنجا نيست به من تجاوز نميكند از كرامت انساني اش است و در حيطه اختيارش؛

سرمست ميشوم از ياد آمدن روزي كه در حياط و هواخوري ٢٤٠ اتفاقي مسعود باستاني و عبدالله مومني و جهانبخش خانجاني و هدايت الله آقايي و حمزه كرمي را ديدم و شيطنتم گل كرد در نشان دادن علامت v از زير چادر زندان به آنها و روحيه دادنشان؛

بوي مرگ مي پيچد در مشامم وقتي ٨ روز اعتصاب غذا كردم و روز دادگاه در شعبه ٢٦ بيهوش شدم؛
يادم مي آيد از بند عمومي اوين و محكوميت ناعادلانه به شش سال حبس تعزيري…

و حالا هفت سال گذشت از آن روزها؛ روزهايي كه در فاصله بين خرداد تا مرداد ٨٨ براي من و دوستاني كه فقط در آن روزها بازداشت شدند قابل درك است و با بقيه دورانهاي بازداشت ساير زندانيان سياسي قابل قياس نيست ؛ به هر حال هفت سال گذشت و رو سياهي ماند به ذغال؛و من ميدانم خورشيدمان دوباره طلوع خواهد كرد، من خداي اين آسمان را ميشناسم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *