زندگی بعد از مرگ/طلاق می خواهم

کانون زنان ایرانی

مژده جابری فرد

صدای شکستن استخوان هایش را می شنید، تازگی نداشت اما این بار انگار دست هایش از همیشه قوی تر بود یا شاید استخوانهای او از همیشه تو خالی تر و ضعیف تر شده بود. نمی دانست برای چه کتک می خورد، فقط می دید که زور منصور بدجوری به او سر است. کم کم فرو می ریخت و تمام می شد. آنقدر که وقتی سگک کمربند به چشمش خورد و تا عمق وجودش درد را احساس کرد مطمئن شد که بار آخر است. خیلی چیزها تمام شده بود. سیزده سال آبروداری ، یک عمر ترس، سالها سکوت و البته خودش.

آنقدر چشمش باد کرده بود و تار می دید که نفهمید کسی که بالای سرش نشسته و علائم حیاتیش را چک می کند زن است یا مرد. وای اگر مرد باشد! دوباره باید کتک بخورد که چرا جلوی مرد غریبه خوابیده یا نیشش تا بناگوشش باز بود یا خودش را خوب نپوشانده بود یا هزارنکته ی دیگری که او هیچوقت نتوانسته بود درک کند. اما همان وقت یادش آمد که ای بابا از چی میترسی؟ همه چیز تمام شده. خوبی آدم مرده این است که دیگر نه مجبور است آبرو داری کند نه از چیزی می ترسد و نه دیگر درد می کشد. اصلا مردن آنطورها که فکر میکرد ترسناک نبود، حالا از همیشه خوشحال تر بود چون نجات پیدا کرده بود.

جسدش را روی برانکارد گذاشتند و به طرف آمبولانس بردند، آنوقت بود که فهمید که زن همسایه به دادش رسیده و زنگ زده است به اورژانس، منصور هم پیدایش نبود، مثل هر بار بعد از یک قدرت نمایی حسابی گم شده بود. گاهی آرزو کرده بود که یکبار که گم می شود، دیگر پیدا نشود اما هر بار بر می گشت، هیچ جا کیسه بکسی به این بی صدایی پیدا نمی کرد.

بعد از ده روز، برای اولین بار توانست چشمش را باز کند و از آن تاریکی مطلق خودش را نجات دهد. دنیا شکل دیگری به نظرش آمد. با همیشه فرق می کرد. احساس کرد حتی خودش را توی آینه نمیشناسد. منصور آمده بود دنبالش با یک دسته گل. عجیب بود اینبار دیگر نترسید، حتی دلش هم نسوخت، حرف مردم هم به نظرش آنقدر مهم نیامد. آدمهای مرده هم حال و هوای خودشان را دارند. لباسهایش را پوشید و بعد زل زد توی چشم منصور و بی آنکه بترسد واژه ای را که سیزده سال از ترس به زبان آوردنش شکنجه شده بود به زبان آورد، طلاق می خواهم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *