نامه یک دختر افغان به خدا

فرشته

کانون زنان ایرانی

فرشته یکی از کودکانی بود که به دلیل نداشتن کارت اقامت از رفتن به مدرسه محروم شده بود. زمانی که نه سال داشت یکی از فعالین حقوق کودک تصمیم گرفت که به خانه عمه او برود و به او و دختر عمه هایش خواندن و نوشتن بیاموزد. او اکنون 14 سال دارد، او خواندن و نوشتن را به خوبی آموخت و همچنین دیگر آموزه های معلمش درهای دنیای جدیدی را به روی او گشود که با آنچه در خانه، خانواده و دیگر مهاجران اطرافش می بیند تفاوت زیادی دارد و امیدها و آرزوهای جدیدی در دلش شکل گرفته که در حال حاضر راهی برای جامه عمل پوشاندن به آنها نمی یابد. این شد که تصمیم گرفت نامه ای به خدا بنویسد و از او کمک بخواهد.

سلام خدا

تو می دانی در دلم چه آرزوهایی است. دوست دارم دکتر باشم که به مردم نیازمند کمک کنم. اما می خواهم داستان زنان افغان را برایتان تعریف کنم. مادرهایمان آرزوهایی داشتند اما به آرزوهایشان نرسیدند. چون پدر و مادرشان به آنها اجازه ندادند. چون مردم از همدیگر می ترسیدند. این رسم تا حالا ادامه دارد. نمی دانم که باید چه کاری انجام دهیم که این رسم از بین برود. این وقتی خوب می شود که مردم این دنیا بفهمند. آن وقت است که ما زنها دست در دست هم دهیم و به آنها بگوییم ما هم مثل شما آرزوهایی داریم. در کشورهای دیگر زنها بالاترین مقام را دارند.

وقتی روزی برسد که زنهای افغان بتوانند به پیشرفتشان ادامه دهند آن روز برای من پر از خوشحالی است.
پدر و مادرها به این فکر می کنند دخترشان باید ازدواج کند. اما نمی دانند که ازدواج رسم و رسومی دارد. وقتی یک دختر افغان را به ازدواج در می آورند در خانه شوهرش چه رنج هایی باید تحمل کند. از دختر نمی پرسند که دختر چه چیزی می خواهد؟ فقط یاد گرفته اند که آنها را به ازدواج در بیاورند. به دختران اجازه نمی دهند که از خانه بیرون برود که یاد بگیرد چطور زندگی کند. زندگی که این نیست. که ازدواج کنند و بچه بیاورند. ازدواج شرط هایی دارد. اولین شرط این است که زن و مرد با یکدیگر فرقی ندارند. و شرط دوم این است که به همدیگر احترام بگذارند. و سومین شرط این است که زن باید دستش در جیب خودش باشد و مرد دستش در جیب خود باشد. زن نباید از کار کردن محروم باشد. چهارمین شرط این است که مرد نباید دست روی زن بلند کند. این بدترین کار روی زمین است. چون ما حیوان نیستیم. زبان داریم، حرف می زنیم مشکل را حل می کنیم. با دعوا و کتک زدن مشکل حل نمی شود. مشکل رمزی دارد.آن رمز این است ما باید حرف بزنیم و درباره آن مشکل فکر کنیم. آن وقت مشکل حل می شود. اشکال کار اینجاست که خوب تربیت نشده اند و به آنها یاد نداده اند که زندگی مشترک را چطور پیش ببرند.یاد نگرفته اند چطور با یک زن حرف بزنند. یاد نگرفته اند تقصیر خودشان نیست. چون خوب تربیت نشده اند. مادر و پدرشان می گویند شما دیگر بزرگ شده اید و باید ازدواج کنید نمی دانند که فقط بدنش بزرگ شده است عقلش بزرگ نشده.
پدر و مادر این بچه ها افتخار می کنند که بچه های زیادی آورده اند و آنها را بزرگ کرده اند. اما نمی دانند که آنها نابینا هستند. منظور از این نابینایی این است که از خداوند خبر ندارند. که خداوند چه دستوراتی داده است. از دانش، از علم، از پیشرفت، خلاصه از هیچ چیزی. آیا به نظر شما آن پدر و مادر دو بچه باسواد و پیشرفته داشتند یا شش بچه بی سواد کدام بهتر بود؟ به نظر من آن دو بچه بهتر بودند. چون اگر فردا ازدواج کنند زندگی زن و مرد دیگری را خراب نمی کنند. هم زندگی خوبی دارند و هم از دنیا باخبر هستند. می دانند که خدا بین انسان ها فرق نمی گذارد چه فقیر باشد چه ثروتمند. چه زن و چه مرد.

فرشته، چهارده ساله

از ایران

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *