در بند ۲۰۹ اوين بر ما چه رفت (بخش دوم)

ژيلا بنی‌يعقوب:

برای اينکه انفرادی ملال آور نشود بايد چکار کنم؟ ياد دوستان روزنامه نگارم افتادم که پس از آزادی تجربه هايشان را با ما تقسيم کرده بودند. حنيف مزروعی روزی چند ساعت ورزش می کرد، عليرضا رجايی زياد فکر می‌کرد، احمد زيدآبادی به قول خودش “سيرانفس” می کرد. سيرانفس اصلا يعنی چه؟ اين زيدآبادی هم حرفی نزد که بفهمم و امروز به دردم بخورد. چرا يادم آمد، می‌گفت: “خواب هم راه حل خوبی است برای کسی که بيرون کم می‌خوابد.”

j.Baniyaghoob@gmail.com

اين نوشته به همه زندانيان عقيدتي و سياسي وطنم بويژه زندانيان گمنام تقديم مي شود.

اسفدماه ۱۳۸۵، زندان اوين، بند ۲۰۹

با هم سلولی هايم از هر دری حرف می زديم والبته بيشتر از همه در باره زندانی که در آن بوديم ، در باره دوستانمان که در سلول های ديگر بودند و اينکه می خواهند با ما چه کنند؟و چند روز ديگر می خواهند ما را اينجا نگه دارند؟

هم برای گذراندن وقت و هم برای افزايش روحيه ها بود که بطور دسته جمعی ،سرود می خوانديم .هر بار يکی از سلول ها شروع می کرد وبقيه تکرار می کردند .هر سرودی شنيده می شد ،از سرودهای خيلی قديمی تا سرودهای تازه جنبش زنان از جمله سرود کمپين جمع آوری يک ميليون امضا بر ضد قوانين تبعيض آميز عليه زنان:

“ای زن تو ای همراهم

آزادگی رويايم

با تو،کنار تو

چون دريای خروشان

…”

به ابتکار رضوان مقدم به اين شعر آهنگ داديم و خوانديم که:

“هرآن‌کس عاشق است از جان نترسد که عشق از بند و از زندان نترسد .”

احساس خوبی داشتم .بودن با فعالان جنبش زنان که اين همه روحيه و اعتماد به نفس داشتند،مرابه شوق می آورد.آرامش نوشين احمدی خراسانی و جلوه جواهری آرامشم را بيشتر می کرد و شور و نشاط زينب پيغمبرزاده و مريم ميرزا فضای دلگير سلول را تعديل می کرد.

سرو صدايی که از سلول های ديگر می آمد ،نشان می داد که فضای ساير سلول ها نيز شبيه به همين است.

نوشين با اشاره به سلول بغلی می گفت :برای آنها که اين زندان هيچ نيست ،وقتی که بيشتر زندگی اشان به نوعی با زندان همراه بوده است.

اشاره نوشين به رضوان مقدم ، مرضيه مرتاضی لنگرودی و فاطمه گوارايی بود که يا خودشان سالها در زندان بودند و يا نزديکترين افراد خانواده شان.

بازجويی ها ساعت خاصی نداشت. از اول صبح شروع می شد و تا نيمه های شب و گاه حتی تا صبح روز بعد ادامه پيدا می کرد. روزهای نخست به بازجويی از دختران خيلی جوان اختصاص يافته بود و اين ما را اميدوار می کرد که می خواهند آنها را زودتر آزاد کنند.اما يک اميد واهی بود .کمتر کسی را در اين چند روز آزاد کرده بودند.

وقتی زندانبان در سلول را بازکرد و با صدای بلند نامم را صدا کرد،کاملا خواب بودم.ظاهرا چندين بار صدايم زده و من نشنيده بودم.

من که به خاطر سرمای زياد سرم را زير پتو برده بودم ،حرکتی به خود دادم و پتو را کنار زدم ،چشمهايم پر ازخواب بود و باز نمی شد.به سختی به زندانبان زن نگاه کردم.گفت:”بلند شو.کارشناست منتظر است .بايد بروی بازجويی.”

منظور از کارشناس همان بازجو بود اما بازجوهای بند امنيتی اوين به خودشان می گفتند کارشناس و همينطور زندانبان ها به آنها.

عقربه های ساعت دوازده نيمه شب را نشان می داد. با خودم گفتم :”حالا بازجو نمی خواهد ما بخوابيم، خودش هم نمی خواهد بخوابد.”

زندانبان گفت :”چشم بند بزن.”

باچشم های نيمه باز يکی از چند چشم بندی را که گوشه سلول افتاده بود ،برداشتم و توی دستم نگه داشتم تا موقع خروج از بند زنان ، چشم هايم را با آن ببندم . اين بار نيز مثل هربار ديگر زندانبان بررسی می کرد که نکند چشم بند را جوری بسته باشم که يکوقت از زير آن بتوانم ببينم.

وارد اتاق بازجويی شدم .می توانستم پاهای بلند بازجو را ببينم که شلوار پارچه ای و قهوه ای رنگ پوشيده بود.دستهايش را هم می ديدم که داشت با چند پرونده ور می رفت.

من همينطور ايستاده بودم و او چيزی نمی گفت.اين پا و آن پا که شدم، گفت :”بنشينيد”

نشستم روی يک صندلی چوبی دسته دار.روی همين دسته چوبی يک پوشه سبز رنگ گذاشت و روی ان هم چند برگه‌ی سفيد بازجويی با نشان وزارت اطلاعات و البته با اين حديث:” نجات در راستگويی است.”

به سختی از زير چشم بند می توانستم عنوان روی پوشه را بخوانم اما هرجور بود خواندم :”شيده بنی‌يعقوب” بالای برگه های بازجويی هم در قسمت نام و نام خانوادگی همين را نوشته بود.

شيده ديگر چه کسی است ؟از من بازجويی می کنند يا ازشيده؟اين پرونده ی من است يا شيده؟اصلا شيده بنی‌يعقوب کيست؟

به بازجو گفتم :”من شيده نيستم.ژيلا هستم.”

گفت :”می دانم.”

-خب اگر می دانيد پس چرا نوشته ايد شيده؟

گفت :”من ننوشته ام .ماموری که در بازداشتگاه موقت از شما بازجويی اوليه را انجام داده ،اينطور نوشته است . آيا شما خودتان را شيده معرفی نکرده ايد؟”

-نه .چرا شيده؟ آن مامور حتی کارت شناسايی مرا ديد .چطور می توانستم نام ديگری بگويم.

خنديد و گفت :”حتما آن مامور سريال های تلويزيونی را زياد دوست دارد.چون اين اشتباه را در يکی –دو مورد ديگر هم مرتکب شده

اشاره بازجو به يک سريال تلويزيونی بود که به تازگی از تلويزيون جمهوری اسلامی پخش شده بود .قهرمان زن فيلم که با رژيم شاه مبارزه می کرد،شيده نام داشت. خنده ام گرفت .شيده را خط زدم و نوشتم ژيلا.

البته اين موضوع روزهای بعد هم گريبانگيرم شد.نماينده دادگاه انقلاب در زندان وزارت اطلاعات بارها از من پرسيد: ” چرا در بازجويی اوليه خودت را شيده معرفی کرده ای؟” و من هربار فقط می‌ گفتم :”بازجو می گويد مامور بازداشتگاه فيلم زياد نگاه می کند.”

بازجو خودکار به دستم داد وگفت:” بنويس”

پرسيدم :”با چشم بند؟”

-بله.از زير چشم بند آنقدر می بينی که برای نوشتن کافی باشد.

از زير چشم بند به زحمت سوال را خواندم:”همه فعاليتهای سياسی ،اجتماعی و فرهنگی خودتان را بطور مفصل بنويسيد.”

هنوز خواب آلود بودم و خميازه می کشيدم .کش و قوسی به خودم دادم تا خواب از سرم بپرد.

گفت :”چرا نمی نويسی؟”

يادم آمد در کارگاه های حقوق بشر چند وکيل مدافع به ما گفته بودند که بازجويی از متهم در حالی که چشمش بسته است ،غيرقانونی است.حالا ديگر خواب آنقدر از سرم پريده بود که به ياد قانون حقوق شهروندی که توسط هاشمی شاهرودی ،رييس قوه قضاييه ابلاغ شده بود هم بيفتم:

“براساس قانون شهروندی که توسط آقای شاهرودی ابلاغ شده،بازجويی از متهم با چشم بند غيرقانونی است.”

بازجو که قدم می زد فقط گفت :

“پاسخ سوال را بنويسيد.”

واقعا حرفم را نشنيده بود يا فقط وانمود می کرد که نشنيده است؟

اين بار گفتم :”بازجويی در حالی که چشمانم را بسته ايد غير قانونی است ، اقای شاهرودی هم…”

حرفم را قطع کرد:”می دانم آقای شاهرودی چی ابلاغ کرده اما اينجا زندان وزرات اطلاعات است و قانون خاص خودش را دارد.”

-منظورتان اين است که زندانيان شما از حقوق شهروندی برخوردار نيستند؟

با لحن تحکم آميزی گفت :”جواب می نويسی يا نه؟”

-با چشم بند نه

-يعنی نمی خواهی بازجويی شوی؟

-با چشم بند نه.

-پس می توانی بروی.

از روی صندلی بلند شدم ،انگار باورم نمی شد که دوباره پرسيدم :”بروم؟”

-بله! برو.

اعتماد به نفسم بيشتر شد که گفتم:

“چشم بند مصداق بارز شکنجه است و اينکه ساعت دوازده شب متهم را از خواب بيدار می کنيد و به بازجويی می آوريد هم به معنای آزار متهم است.”

– گفتم برو!

فردا زندانبان دوباره مرا به بازجويی برد.دوباره همان اتاق و همان پاهای بلند با شلوار قهوه ای.

همين که روی صندلی نشستم با لحن آمرانه ای گفت :”چشم بندت را محکم کن”

می خواست همان اول بگويد که شرايط همان شرايط ديشب است و بايد با چشم بند بازجويی پس بدهم .

گفتم :”استفاده از چشم بند برای متهم غيزقانونی است.”

بی حوصله گفت “:بدون پذيرفتن چشم بند هرگز بازجويی نخواهی شد.مگر تو نمی خواهی بازجويی بشوی؟”(آيا اين يک تهديد بود؟)

می دانستم که در بند ۲۰۹ يک زندانی بازجويی نشده ، يعنی يک زندانی بلاتکليف و معنايی ندارد جز اينکه هيچ اقدامی برای آزادی اش صورت نخواهد گرفت .

بازجو مرا تا مقابل پرده ی پارچه ای بند زنان همراهی کرد، زنگ را زد و مرا به زندانبان زن تحويل داد.

ماجرا را که برای هم سلولی هايم تعريف کردم، شعاری تازه ساخته شد:

“بازجو کارشناس نيست/بازجويی در شب مجاز نيست”

شعار از يک سلول به سلول ديگر رفت و دقايقی ديگر همه فضای ۲۰۹ آکنده از اين شعارشد. شعار با مزه ای بود و تکرارش ما را بيشتر به نشاط می آورد. با مزه بود چون می دانستيم که بازجوها دوست داشتند که کارشناس باشند و حالا شعاری طنين انداز شده بود که می گفت آنها کارشناس نيستند.

و اين شعار تبديل به شعارهای ديگر هم شد:

“شهلای انتصاری /چرا در انفرادی؟”

شهلا را همان شب اول به انفرادی فرستاده بودند و مافقط هرازگاهی صدايش را می شنيديم که می گفت اعتصاب غذا کرده است.

و دوباره سرود: ای زن،ای حضور زندگی

چند ساعت بود که شعار می داديم و سرود می خوانديم اما زندانبان ها هيچ اعتراضی به ما نمی کردند.اين عجيب نبود؟

وقتی سکوت کرديم ،صدای موسيقی را شنيديم که در فضای اوين طنين انداز بود .با اين موسيقي خواستند که زندانيان زندان بزرگ اوين سرودها و شعارهای ما را نشنوند. آيا صدای آن موسيقی می‌توانست که با سرودهای ما مقابله کند؟

اما همچنان سکوت زندانبانها برای ما تعجب آور بود .سکوتی که بالاخره شکست.

زندانبان ها با عجله از اين سو به آنسو می رفتند .آنها در حال انتقال دوستانمان بودند.آنها را به کجا می بردند؟

بالاخره نوبت به ما هم رسيد.گفتند :”همه وسايلتان را جمع کنيد.” ما را کجا می بريد؟”پاسخ ها متفاوت بود اما مضمون يکسان داشت : “آزاد می شويد.”

براساس تجربه قبلی می دانستم که زندانی را اينجوری آزاد نمی کنند . همگی چشم بند زديم و به کمک زندانبان ها به طبقه پايين رفتيم .از بند ۲۰۹ که خارج شديم، گفتند: “می توانيد چشم بندها را برداريد.”

چشم بند فقط مخصوص زندان امنيتی بود و ما حالا از دايره وزرات اطلاعات خارج شده بوديم .آيا ما را به بند عمومی می بردند؟

ما خيلی زود دوباره به دايره آنها بازگشتيم .اين بار در سوئيت های ۲۰۹ بوديم . همان سوئيت های انفرادی که رييس قوه قضاييه گفته بود به آن افتخار می کند.

ما حالا اين افتخار را پيدا کرده بوديم که در آن زندانی شويم. سوئيت-سلول هايی که قرار نبود برای ما انفرادی باشد دارای حمام و دستشويی و توالت بود . توالت آنقدر کثيف بود که نه فقط بوی بدش در فضا پيچيده بود که تهوع آورتر از آن بود که قابل استفاده باشد .دو نفر از ما داوطلب شدند که آن را کاملا تميز کنند . چقدر فداکار بودند دوستان ما که برای اينکار داوطلب شدند.

ديوارها تا نيمه کاشی شده ؛ خيلی سرد بود. ناهيد کشاورز می گفت که خوشحال است چند روز پيش وقتی برای شرکت در تجمع از خانه بيرون می آمد،اين پالتو را پوشيد اگر نه تحمل سرمای اين سلول چقدر سخت تر می شد.

حق با ناهيد بود . سوئيت ها سردتر از سلولهای قبلی بود .ويژگی ساختمان جديد اين بود که فاصله زيادی با ساختمان های ديگر اوين داشت . فاصله هر سوئيت با سوئيت ديگر هم خيلی زياد بود،آنقدر زياد که صداها به هم نمی رسيد.با انتقال ما به اين سوئيت ها در واقع هم ارتباط ما را با يکديگر قطع کرده بودند و هم با ساير بندهای اوين.حالا ديگر نمی توانستيم دسته جمعی سرود بخوانيم و آرامش اوين را برهم بزنيم.

فاطمه گوارايی از درد به خودش می پيچيد.باز دوباره سردرد ميگرنی اش عود کرده بود.دستش را درميان دستهايم گرفتم .چقدر يخ بود. می لرزيد .اين لرزش فقط ناشی از سرمای سلول نبود.فاطمه تشنج کرده بود.ترسيديم و محکم به در سلول کوبيديم :”يک نفر از ما حالش خيلی بد است .نياز به پزشک دارد.”

هيچ پاسخی نيامد.دوباره فرياد زديم.محکم تر بر در فلزی می کوبيديم.به فاطمه نگاه کردم که تشنجش بيشتر شده بود.

الناز انصاريان فرياد می زد:”دوست ما تشنج کرده ،ممکن است اتفاق ناگواری برايش بيفتد.خواهش می کنم کسی کمک کند.”

آيا به خاطر سرودهايی که در بند قبلی خوانده بوديم شرايط را سخت تر کرده بودند؟به همين خاطر هم به درخواست کمک ما واکنشی نشان نمی دادند؟

به سختی صدای ديگر دوستان خود را در سلول های ديگر می شنيديم .فاصله شان با ما خيلی زياد شده بود. حتما آنها نيز صدای ما را نمی شنيدند.زندانبان ها چطور؟آنها هم واقعا صدای ما را نمی شنيدند؟

در سلول بازشد.زندانبان با لحن خشنی گفت “:ژيلا بنی‌يعقوب بيايد.”

گفتم :”من بيمار نيستم.”

و همه با هم فاطمه را نشان داديم که گوشه سلول می لرزيد.زندانبان نگاهی به او انداخت و پرسيد :”می تواند از جايش بلند شود؟”نزديکش که رفت انگار جواب سوال را گرفت که رو به زندانبان ديگر گفت :”ويلچر بياوريد.”

دوباره گفت :”مگر نگفتم ژيلا بنی‌يعقوب بيايد؟”

-مرا کجا می‌بريد؟

-حرف نباشد. وسايلت را جمع کن. همين!

از ساختمان سوئيت ها خارج شدم و در حالی که زندانبان کنارم بود، چند قدمی پياده رفتم.باران می‌باريد و بوی خاک باران خورده در هوا پيچيده بود و همينطور صدای موسيقی. آيا آنها همچنان نگران سرود خوانی ما بودند؟

با فرمان تکراری: “چشم بندت را بزن”، فهميدم دوباره جلو بند امنيتی ۲۰۹ هستم.

و دوباره در بند زنان اما اين بار سلول انفرادی.صدای بازجو توی گوشم پيچيد :”چشم بندت را محکمتر کن” و من جواب داده بودم :”نه!با چشم بند به هيچ سوالی پاسخ نمی دهم.”

و من از اتاق بازجو با خونسردی بيرون آمده بودم و او چيزی نگفته بود و با خودم فکر کرده بودم عجيب است که هيچ نمی گويد.حالا به خودم پاسخ می‌دادم که اصلا چرا بايد چيزی می‌گفت وقتی قدرت داشت که مرا در زندان نگه دارد و می توانست مرا به انفرادی بفرستد. آياهمه اينها برای او بهتر از بحث و جدل کردن با من نبود؟

کداميک از دوستانم در اينجا بودند ؟حدس مي زدم كه جلوه جواهری،شادی صدر، محبوبه عباسقلی‌زاده، سوسن طهماسبی و شهلا انتصاری نيز مثل من در انفرادي باشند.جلوه هم مثل من چشم بند را نپذيرفته بود اما از دليل در انفرادي بودن بقيه بي خبر بودم. نام هر کدام را صدا زدم.

به جای هر پاسخی صدای تحکم آميز زندانبان بود که از توی دريچه کوچک سلول گفت:” حق نداری کسی را صدا کنی اگر نه به کارشناست گزارش می دهم(بايد از بازجو می ترسيدم؟تنبيه بعدی او چيست؟)

صبح با صدای اذان “غريبه” از خواب بيدار شدم.هم لهجه اش بيگانه بود و هم نحوه اذان گفتنش .روزی پنج بار اذان می‌گفت .

برای اينکه انفرادی ملال آور نشود بايد چکار کنم؟ ياد دوستان روزنامه نگارم افتادم که پس از آزادی تجربه هايشان را با ما تقسيم کرده بودند. حنيف مزروعی روزی چند ساعت ورزش می کرد، عليرضا رجايی زياد فکر می‌کرد، احمد زيدآبادی به قول خودش “سيرانفس” می کرد. سيرانفس اصلا يعنی چه؟ اين زيدآبادی هم حرفی نزد که بفهمم و امروز به دردم بخورد. چرا يادم آمد، می‌گفت: “خواب هم راه حل خوبی است برای کسی که بيرون کم می‌خوابد.”

.چند ساعت مداوم در طول و عرض سلول قدم زدم .مثلا ورزش بود و چه ورزش لذتبخشی برای انفرادی.

و بعد نوبت فکرکردن بود: خيلی چيزها برای فکر کردن داشتم. مخصوصا حرفهای با مزه امير کوچولو که مرا به خنده می انداخت.

و يک بازی جالب هم بود: راه می‌رفتم و هرچه شعر بلد بودم می خواندم و اگر يک قسمت از شعر را فراموش می‌کردم بی حرکت می ايستادم و آنقدر فکر می کردم تا يادم بيايد و همين که به ياد می آوردم ذوق زده می پريدم بالا و دوباره از نو قدم رو و ادامه شعرها.

شعرهای زيادی خواندم و چقدر شعرهای فراموش شده که از اعماق ذهنم بيرون کشيدم.

صدای “غريبه” ی اذان گو کم کم آشنا می شد. هربار بی حرکت اذانش را تا جمله آخر گوش می کردم .و منتظر نوبت بعدی می ‌ماندم .خودش يک اتفاق مهم بود در آن سکوت و تنهايی.

هربار که اذان مغرب را می گفت ياد جمله مسعود بهنود ،روزنامه نگاری که روزگاری را درهمين سلولها گذرانده بود، می افتادم:”غروب زندان دلگير است اما همه اين دلتنگی ها خاطره می‌شود بعدها.”

ديوار نوشته ها سرگرمی ديگرم بود.زندانی های قبلی روی سلول جمله هايی را نوشته بودند:”ما زنيم ،انسانيم ،شهروند اين دياريم اما حقی نداريم.”

کسی هم نوشته بود: “دنيای زندانی ديواره”

و کسی هم انگار در نهايت نااميدی نوشته بود: “خدايا يا به فريادم برس يا مرگم را برسان”

و کسی ديگر کمی پايين تر نوشته بود: “اندکی صبر بهار نزديک است”

شايد اين پيام اميدبخش را هرگز زندانی نخست نديده باشد.

سعی می کردم زندانی هايی راکه روزی در اين سلول بودند و اين جمله ها را بر ديوار نوشته بودند،تصور کنم .آنها چه کسانی بودند و چرا به زندان افتاده بودند؟اين هم يک سرگرمی تازه.

کسانی هم فقط چوب خط کشيده بودند.شايد برای فراموش نکردن روزهای در زندان بودن.

رفت و آمدها نشان می داد که تعدادی از دوستانم بايد در سلولهای ديگر باشند اما ما نمی توانستيم صدای يکديگر را بشنويم. می شد حدس زد که ما را در سلولهايی با فاصله زياد از هم زندانی کرده اند.

صدای شادی صدر را چند بار شنيدم که يا از بازجويی بر می گشت يا به بازجويی می‌رفت. سعی می‌کرد با صدای بلند حرف بزند تا از اين طريق من و ديگرانی که در همان بند بوديم از وجودش با خبر بشويم.صدای زندانبان را هم می‌شنيدم که مدام به او می ‌گفت :” حرف نزن.”

زندانبان هربار که من به دستشويی می رفتم همين جمله را به من می‌گفت.

و بعد توضيح می داد:”اگر حرف بزنی آسايش بقيه زندانی ها را بر هم می زنی.”

گفتم “:صابون می خواهم .”دستش را به نشانه هيس روی بينی‌اش گذاشت:آهسته حرف بزن(مگر ما در بيمارستان بوديم؟).

همه چيز حاکی از اين بود که ما نبايد از ديگر زندانی ها کوچکترين خبری داشته باشيم.حتی نبايد می‌دانستيم کدام يک از دوستان ما دراين بند هستند.اگر يک زندانی به هردليل در حال رفت و آمد در راهروهای بند بود ،ما حتی حق نداشتيم به دستشويی برويم .

با دردی شديد در ناحيه شکم از خواب پريدم. دردی که در همه بدنم منتشر می‌شد و غيرقابل تحمل بود.عرق سرد روی صورتم نشسته بود و حالت تهوع هرلحظه بيشتر می شد ،آنقدر که نمی توانستم به راحتی نفس بکشم.درد آنقدر شديد بود که نمی توانستم از جابلند شوم و بر در آهنی سلول بکوبم. همه توانم را جمع کردم و فرياد زدم . فريادهای پياپی .

قدرت فريادهايم آنقدر زياد بود که انگار به سلولهای دور رسيده بود و حالا من فرياد دوستانم را می‌شنيدم که بر در می‌کوبيدند و برای من درخواست کمک می‌کردند.

صدای شهلا و محبوبه و سوسن و جلوه قابل تشخيص بود. فرياد درد من با فريادهای کمک آنها در هم پيچيد و بالاخره زندانبان را به سلول من کشاند. همين که در را باز کرد، گفت: “جيغ نزن. تو را به بهداری می‌برم اما بايد چند دقيقه صبر کنی. الان يکی از زندانی ها در دستشويی است.”

فرياد زدم :”من نمی خواهم به دستشويی بروم”

گفت:”می دانم .اما تا آن زندانی به سلولش بازنگردد تو حق نداری از سلول خارج شوی.”

پزشک بهداری فشار خونم را گرفت و گفت :” فشار روی پالس . کاملا ناپايدار.”

به همکارش دستوراتی داد و او چند آمپول به من تزريق کرد و در آخر هم سرم وصل کردند.

به زندانبانی که کنارم بود ،توضيح داد “:دچار مسوميت عفونی شده. آبی که در لوله های اوين هست ،بهداشتی نيست .به او آب سالم بدهيد.”

به تدريج آرام تر شده بودم .پزشک نگاهی به پرونده ای انداخت که روز اول پس از معاينه ام تنظيم کرده بود و گفت : “شما و اغلب دوستانتان از يک يا چند بيماری رنج می‌بريد.تعجب می کنم با اين وضع جسمانی دست به چنين فعاليت هايی هم می‌زنيد.”

پزشک بند ۲۰۹ حرفهای ديگری هم زد. از جمله اينکه گفت مطمئن است که بسياری از روزنامه نگاران اصلاح طلب ايران جاسوس هستند و از غرب برای براندازی نظام جمهوری اسلامی پول می گيرند.

ساعتی بعد زندانبان مرا به سلول انفرادي بازگرداند.احساس رخوت می کردم و سرما. زندانبان که غذا آورد گفتم :نمی توانم غذا بخورم.به جای غذا به من پتو بدهيد.

زندانبان ميانسال که مهربانتر از بقيه به نظر می رسيد ، با لبخندی گفت :”دخترم .غذايت را که بخوری گرم می شوی.”

نمی توانستم غذا بخورم. درد دوباره به سراغم آمده بود.

صدای اذان غريبه دوباره طنين انداز شد.

بخش اول مطلب را اينجا بخوانيد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *