آنکه دلیری راه سپردن تا چکاد کوه‌ها را داشت   

*مینو مرتاضی لنگرودی

روز یازدهم خرداد ۱۳۶۰ یعنی درست سی سال قبل از روز شهادتش راهی جبهه های جنگ می‌شود تا بسهم خود در دفاع از وطن کوشا باشد. او در در دفتر خاطراتش که شرح اوقات اقامتش در اردوگاه های جنگ است .چنین می نویسد . دیشب خیلی دست بدامان خدا شده بودم حالم خوب بود مثل اینکه دنیا به من می‌خندید .و سی سال بعد درست روز یازدهم خرداد ۱۳۹۰ هاله پس از گذراندن یک شب خوش با دو چیزی که سخت دوستشان می‌داشت یعنی پدر نازنین و قران عزیزش که بر پیکر پدر تلاوت می‌کرد ، راهی جبهه دیگری شد . این بار میدان درگیری و جدل بین بودگی و نابودگی بود .

به گمانم در دیالکتیک هستی و نیستی و بود و نبود و زندگی و مرگ آدمیان اگر زندگی را” تز” و مرگ را “آنتی تز” فرض کنیم، چه بسا بتوانیم شهادت را “سن تزی” به نفع هستی و کیفیت زندگی و نامیرایی انسان و چیزی از جنس شهود پیامبرانه بدانیم. هاله زنی به غایت انسان و آرمانگرا که اصرار داشت آرمانگرا بماند با رفتاری ساده و با انتخابی سخت با شهادتش بودگی را بر نابودگی ترجیح می دهد. هاله هشیار زن عاقل در رمز گشایی از راز خداوند به درستی دریافته بود، برای انسان شدن و از آن سخت تر انسان ماندن باید تمام زندگی خود را در کوره گداخته و بود و نبود و داشت و نداشت و هست و نیست، بکار بگیری تا بتوانی از دل مرگ و میرایی، زندگی را استخراج کنی و ققنوس وار هر دم از خاکستر وجود خویش برانگیخته شوی وخود را بیافرینی و بازگردی! و طرفه آنکه باور کنیم؛ هستی جز این رفت و برگشت و طور به طور شدن و معاد دائمی نیست که نیست!

دفتر خاطرات هاله را که ورق میزنم از خلال نوشته‌هایش طنازیهای بی‌بدیلش را به خاطر می‌آورم. آنجا که می نویسد :در اردوگاه رامهرمز یکی از برادر ها امد و گفت خواهر اینجا هستید یک شامی برای ما بپزید ثواب داره  و ما گفتیم چون ما در خانه شام درست نمی کردیم مادرمان فرستادمان اینجا !

هاله این زن به غایت انسان در رویارویی شگفت انگیز و لحظه به لحظه بی نهایت بزرگ (خداوند) و بی نهایت کوچک (انسان)، انرژی شورانگیز شکفتن و ثمره دادن خویش را در می‌یافت و در باغ جانش هزار شکوفه می‌شکفت و هر درختش ثمری می‌داد و گلستان وجودش را سرشار از عطر عشق و عطوفت و مهربانی و ایمان می‌کرد و برغم این همه شادابی و ثمرات، هاله اما کسی نبود که به پاکی خویش از آلودگی ها و فراوانی ثمرات‌اش دلخوش کند. در جایی می‌نویسد :در خط مقدم با بعضی پاسدار ها و بسیجی‌ها و سربازهای فداکار آشنا شدیم. شهر خراب آباد است .خدایا رسیدن به مرز شهادت چقدر سخت است. حقیقتا تو هرکس را به این پایه نمی رسانی. پس من چه باید بکنم؟ و از چه‌ها باید بگذرم تا به اینجا برسم ؟

تجربه زندگی با محرومین و مظلومین به هاله آموخته بود که خداوند را در دستی که به یاری می‌گرفت و در قلبی که شاد می‌کرد و در لبخندی که به لب‌ها می‌نشاند می‌توان ملاقات کرد. هاله خدایی را می‌پرستید که از نزدیک می‌دیدش .هاله در جبهه، هاله در دانشگاه ، هاله در زندان، هاله را در عرصه فعالیت‌های سیاسی اجتماعی زنی با هویت و اندیشه و آرمان‌های سیاسی می‌شناختند. اما هاله به دلیل بالیدن در خانواده‌ای که اخلاق و سیاست را توأمان در خود اندوخته داشت، هرگز یکی را بدون دیگری نخواست نزد هاله عفاف و اخلاق ؛ شفافیت و اخلاق با سیاست پیوستگی نا گسستنی داشتند. از این رو هاله  به جای هیولای  سیاسی، ترجیح می‌داد انسان سیاسی باشد. هاله پیوند غیرطبیعی و تحمیلی دروغ،  خشونت، خدعه و خرافه با سیاست را محکوم می‌کرد. هاله بیش از انکه از مرگ بهراسد از بی اخلاقی و ستمگری ناخواسته می‌ترسد. از این رو با نفسی ملامتگر نسبت بخود سختگیرتر از قضات دادگاه‌های رایج و انقلابی است. او هشیارانه جان پاک و شیفته‌اش را چون گنجی گرانبها از دستبرد خشم و کینه مصون نگاه می‌دارد. از این رو وقتی اورا مظلومانه به بند می‌کشند سعی می‌کند با مهربانی دیگران را نیز در این توانایی روحی شریک سازد.

هاله در زندان، فعال سیاسی متعین و روشنفکر برج عاج نشین نیست، هم بندانش را می خنداند، ناشیانه پایکوبی می‌کند، و نقش کمدی بازی می‌کند و در عین حال درس تاریخ و تفسیر و زبان می گوید. بلکه فراغ و جدایی ها بر جوان و پیر زندانی آسان تر بگذرد! او می‌گفت زندانی و زندانبان ،شاه و گدا ،همه سوار بر قایقی هستیم که نامش را ایران گذاشته‌ایم .می‌گفت ما در طول تاریخ آزموده‌ایم و بدرستی در یافته‌ایم با بغض و کینه نسبت به یکدیگر و بی اعتنا به جریان جاری وحدت انسانی نخواهیم توانست بخت و رخت خویش را  از ورطه‌های هولناک جباریت درون و برون بیرون بکشیم. تا برنگ خدا نشویم شایستگی مقام خلیفه الله را بدست نخواهیم آورد . هاله این شعر ابوالقاسم شایی را که بیش از پنجاه سال است در اردوگاه های آوارگان فلسطینی و ستم دیدگان عرب زبان زمزمه می شود را بسیار دوست می‌داشت و عجبا که خود تفسیر بی‌واسطه این شعر عارفانه شد.

آن کس که دلیری راه سپردن تا چکاد کوه‌ها را ندارد         تا ابد اسیر دام چاله تقدیر می‌ماند.

هاله با شهادتش  حقیقت نا میرایی انسان در همدستی و همرازی انسان با خدا را اثبات کرد و آنگاه در منش و روش به عنوان زنی به غایت انسان شایسته مقام خلیفه الله در زمین گشت.

منبع:وب سایت امتداد

*عضو شورای فعالان ملی و مذهبی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *