ارشاد من

کانون زنان ایرانی

نویده احمدی

تمام بدنم رو توی دست هام می ذارم و دوتا دستمو قفل می‌کنم و با همهٔ وجود التماس می‌کنم. هیچ وقت خدا رو انقدر صدا نکرده بودم و ازش طلب بخشش نکرده بودم، همچنان التماس می‌کنم، سنگینی تمام گناهان آدم‌ها روی شونه هام احساس می‌کنم، حتی فکرم به طناب دار می ره، چند لحظه دیگه می‌خواهند من رواعدام کنند اما من با همهٔ وجودم طلب بخشش می‌کنم، دست هام رو محکم و محکم تر می‌کنم و گریه هام به سمت مرگ می ره، من متجاوزم، حالا باز از خدا می خوام که منو ببخش، چشم هام فقط داره التماس می کنه اما انگار سودی نداره، صدای گریه هام همه جا پیچیده فقط من و اون هستیم، ترس داره از اعماق استخوان هام می گذره، باز التماس می‌کنم، اما انگار گناهم بخشش نداره، ضربانم داره آخرین ضربه هاشو می زنه، صدامو بلندتر می‌کنم، همه دورم جمع شدند، اینجا کلیسا مسجد … نیست اینجا وسط پارک دانشجو است، مأمور زن بلند فریاد ساکت باش و من باهق هق میگم دفعه اول و اخرم باش منو ببخش بذار برم، انگار مردم دارند تاتر می‌بینند و من دارم بازیگری می‌کنم، التماس‌های من برای رهایی از دست زن فایده نداره، اون نمی خواد من رو ببخشه.

جیغ بلندی می‌کشم و پا به فرار می ذارم، مردم باز دارند نگاه می‌کنند، یک دفعه عزراییل روبه روم ظاهر می شه و با صدای محکم می گه از دست من نمی‌تونی فرار کنی و من باز التماس می‌کنم و میگم آقای پلیس دیگه مانتوی کوتاه نمی‌پوشم، از فردا با چادر میام، اگه پام به کلانتری کشیده بشه، پدرم منو می کشه و باز گریه می‌کنم، مأمور پلیس می گه عوضی می‌خواستی فرار کنی و من در بی گناه ترین گناه گناهکار شدم……. محاکمه شدن خیلی برام سخت بود مخصوصاً که قاضیش خدا نبود.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *