واژه‌هایی که خُردم می کند

کانون زنان ایرانی

زیبا فرحزاد

۱۴ یا ۱۵ ساله بودم، روزی که مادرم از سفر برگشته بود و سر میز صبحانه از تجربه سفرش با قطار با سه خانم دیگر برای ما تعریف می‌کرد. یکی از آنها برای دیگران درد دل کرده بود که شوهر من با اینکه پسر خاله‌ام بود و شناخت کافی از خود و خانواده‌اش داشتم مشکلات عصبی فراوان دارد، اگر فرزندم سر و صدا بکند سیخ داغ بر بدنش می‌گذارد، گاهی کودک خردسالم را بالای پشت بام می‌برد و تهدید می‌کند که هر لحظه ممکن است تو را به پایین پرتاب کنم و…
در بین سه خانم دیگر یک نفر مددکار اجتماعی هم بوده که در این هنگام رشته صحبت را به دست می‌گیرد و این زن را راهنمایی می‌کند که بهتر است شما از این مرد طلاق بگیری، هم برای خودت و از آن مهمتر به خاطر فرزند خردسالت. پانزده سال پیش خود من تصوری از این که چه برسر یک زن مطلقه می‌آید نداشتم… نه طلاق تا این حد عادی شده بود و نه زنان را تا حدی که امروز می‌بینم در اجتماع می‌دیدم… خلاصه آن خانم هم همین سؤال را کرده و پرسیده بود آن وقت برای تأمین معاش زندگی‌ام چه کنم؟ نفر سومی که در کوپه قطار همراهشان بوده حرف وی را قطع می‌کند و پیشنهاد می‌کند که خانم برو صیغه مردان دیگر بشو.

در آن زمان اتفاقی که برای من نوجوان با شنیدن این صحبت‌ها افتاد این بود که از ازدواج متنفر شدم، فکر می‌کردم تا وقتی به چنین نهادی پای نگذارم خشونتی که از طرف جامعه مرد سالار بر زنان وارد می‌شود انگار من را پیدا نخواهد کرد… انگار کسی کاری به من نخواهد داشت… اما اشتباه می‌کردم.
از زمانی که دانشجو شدم و به محیط دانشگاه پای گذاشتم انواع تبعیض‌هایی را که بر دختران و به صرف دختر بودنشان روا می‌شد، هر روز به چشم می‌دیدم. این نوع نگاهی که: «شما که قرار نیست کار کنید این مدرک را فقط برای شب خواستگاری می‌خواهید…» و شاید این رقیق‌ترین و کوچک‌ترین ظلمی بود که هر لحظه با آن دست به گریبان بودیم.

وقتی درسم رو به اتمام می‌رفت با خشونت دیگری مواجه شدم که البته فکر می‌کنم من خیلی خوش شانس بودم که اینقدر دیر به سراغم آمد. و آن این بود که هر آشنا و غریبه‌ای به خودش اجازه می‌داد که در مورد سن و سال من نظر بدهد و نگاه ترحم آمیزی به من انداخته و آرزوی پیدا شدن شوهر برایم بکند. می گویم که من خوش شانس بودم چرا که دوست افغانم را می‌دیدم که از پانزده سالگی خانه نشین شده بود که در و همسایه و آشنا و فامیل دست به کار نشوند و به زور شوهرش ندهند. البته که او هم در نوع خودش خوش شانس بود که مادری همراه و روشن فکر داشت که نمی‌خواست دخترش را زود شوهر بدهد و علاوه بر این نمی‌خواست او را به هرکسی شوهر بدهد.

من اما این گوشه و کنایه‌ها را می‌شنیدم و سعی می‌کردم بی اعتنا باشم. سعی می‌کردم که باورم این نباشد که ترشیده و پیردختر شده‌ام و با این باور اشتباه تن به ازدواج با کسانی ندهم که مناسب من نباشند.

البته در این مورد هم خوش شانس بودم و با مرد فمینیستی ازدواج کردم که شاید بیش از من طرفدار کار کردن من و حضور من در اجتماع هست، به من و اعتقاداتم احترام می‌گذارد و در همه کارها پشتیبانم است. اما با همه این حرف‌ها با همه دقتی که من در ازدواجم داشتم حتی در این مرحله هم خشونت مرا تنها نگذاشت. کسانی که تا قبل از ازدواج آشنایان من بودند و برای من احترام زیادی قائل بودند بعد از ازدواجم و بعد از اینکه به فامیل شوهرم تبدیل شدند نگاهشان نسبت به من تغییر کرد. انگار در نظرشان تبدیل به یک شئ شدم که می‌توانند مورد وزنم، سبک زندگی‌ام و همه تصمیمات کوچک و بزرگ زندگی‌ام اظهار نظر کنند. گاهی فکر می‌کنم انگار در نظرشان من احساس ندارم و یا فقط به این خاطر که از طریق شوهرم با من نسبت دارند حق دارند هر روز هر حرفی به من بزنند و همه نوع اظهار نظری بکنند و با کلماتشان خردم کنند. باید بشنوی وپاسخ هم ندهی. این که در نظرشان به دستگاه جوجه کشی تبدیل می‌شوی و اگر چند سال از ازدواجت بگذرد و بچه نداشته باشی حق دارند هرحرفی به تو بزنند و سرزنشت کنند یا حتی اگر بچه داشته باشی و پسر نباشد باز هم این حق را پیدا می‌کنند که همه جور توهینی را نسبت به تو و شخصیتت روا دارند.

گاهی فکر می‌کنم که شاید این دخالت‌ها را بزرگتر ها در زندگی همه انجام می‌دهند و زن و مرد ندارد. اما خوب که می‌بینم متوجه می‌شوم که نه. اگر من مرد بودم و اطرافیانم مثلاً در مورد بچه دار شدنم اظهار نظر می‌کردند، من حتی اجازه داشتم که برسرشان داد بکشم و بگویم که در زندگی ما دخالت نکنید و جواب بشنوم که بچه‌مان مرد شده است و در دلشان هم از همسرم متنفر شوند که تا قبل از این که با این دختر ازدواج کند چنین رفتارهایی با ما نمی‌کرد. همانطور که اگر در یک مسابقه تلویزیونی یک شرکت کننده مرد به هر شکلکی برای برد متوسل شود یا حتی برقصد فقط تعداد طرفداران و عاشقانش بیشتر می‌شود اما یک دختر شرکت کننده با همه محدودیت‌هایی که برایی اجرایش هست باید ماه‌ها توهین و حمله به صفحات مجازی‌اش را به خاطر چند خط شوخی تحمل کند.

کاش منِ پانزده ساله راه بهتری برای پنهان شدن و نبودن می‌یافت…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *