روایت ساده از یک آزار خیابانی

صابره صادقی
کانون زنان ایرانی

داشتم فکر می کردم تا بتوانم یکی از هزاران را انتخاب کنم. انتخاب کردنش سخت است اما نه بخاطر اینکه بخواهم بهترینش را بگویم و این سبک سنگین ها را برای گزینش بهترین روایت کنم، بلکه برای آنکه بتوانم روایتی را انتخاب کنم که هرکس با خواندنش بتواند “ازرنجی که می بریم” آگاه شود. این وسواس در انتخاب روایت، بیشتر برای آن بود که مسئله ای به نام “جنسیت” بر روایت من سایه انداخته است. اما بعد با خودم فکر کردم نیازی نیست حتما زن باشی تا اتفاق های آزاردهنده در اماکن عمومی برایت رخ بدهد. برای مردها هم این اتفاق می افتد. زن بودن، فقط می تواند در نقش کاتالیزور این تجربه عمل کند و شانس تو را برای قرار گرفتن در معرض این تجربه بیشتر کند و طبیعتا وقتی تجربه آزاردهنده ای بیشتر برای آدمی رخ بدهد، نسبت به آن حساس تر می شود و این حساسیت تا جایی اتفاق میفتد که بتواند کاری کند و اگر کم کم نتواند برای رفع آن آزار کاری انجام دهد منجر به درماندگی آموخته شده می شود. چیزی که شاید برای من هم داشت اتفاق می افتاد. برای من که زنی هستم معمولی و بدون آرایش و عطر. برای من که زنی هستم پرشتاب و همیشه درحال دویدن در پیاده رو.

این آزارها لازم نیست که حتما فیزیکی یا کلامی هم باشد. گاهی کافی است با رد نگاهش، رنگ لباست را دنبال کند. گاهی کافی است در تاکسی که نشسته ای، هرچندبار یکبار تو را از ابروهایت تا ناخن های انگشتت حتی بی دلیل نگاه کند آنوقت است که تو می فهمی چقدر فرق می کند نگاه با نگاه. گاهی کافیست در خیابان بی دلیل به تو سلام کند، آنوقت می فهمی چقدر فرق می کند سلام با سلام. گاهی کافی است در خیابان تو را لمس کند، آنوقت می فهمی چقدر فرق می کند نوازش با نوازش…

گاهی کافی است بی دلیل از زیبایی ات در کوچه ای تاریک، تعریف کند، آنوقت می فهمی چقدر فرق می کند تعریف با تعریف.

یکبار همین “فرق ها” و در آخر، متلکی که به “جووووون” ختم شد کلافه ام کرد. آنقدر کلافه ام کرد که با خودم گفتم بگذار یکبار هم که شده جوابش را بدهم. بگذار یکبار هم که شده، فکر کنم این دیوار شیشه ای برداشته شده (۱) و می توانم با او حرف بزنم. از کودکی به ما آموخته بودند که بی محلی، بهترین جواب به آزار خیابانی است اما نمی دانم چرا هربار بی محلی می کردم اوضاع بدتر می شد. نه دفعات آزار کم می شدند و نه حال من بهتر می شد. با خودم فکر کردم حتما یک جای کار ایراد دارد. حتما مادران ما همیشه لزوما “درست ترین راهبرد” را به ما نمی گویند. این شد که این بار خواستم جواب بدهم و جواب دادم. داد زدم. به او گفتم چه احساسی دارم وقتی آنطور لبانش را روی هم می گذارد و آنقدر کریه می گوید “جوووون”. در جواب، فحش ناموسی بارم کرد. ترسیده بودم. دیروقت بود. تهدیدم کرد که با چاقو به جانم خواهد افتاد. فرار کردم و به اتاقک پلیس داخل پارک پناه بردم. ساعت ۱۰ شب بود. پلیس سرتاپای مرا نگاه کرد. طوری نگاه کرد که گفتم نکند من چاقو دارم؟ ماوقع را شرح دادم. با عصبانیت اخم هایش را درهم کشید و گفت یک زن تنها این وقت شب چرا باید از پارک عبور کند؟ گفتم برای اینکه کار می کنم و تا دیروقت هم کار میکنم. برایش گفتم که مرد آنطرف پارک به من تعرض کرد و وقتی با او درگیر شدم روی من چاقو کشید. اما اهمیتی نداد و گفت حالا که رفته، تو هم برو خانه ات.

احساس عجیبی بود. حس اینکه همزمان هم مجرم باشی هم قربانی! آخر چگونه می شد؟ چگونه می شد؟ این احساس دوگانه بارها به من دست داده است. مثلا هربار که از حراست دانشگاه رد می شدم و مردان داخل حراست آنجور ناجور نگاهم می کردند و بعدش توبیخم می کردند. دوگانه عجیبی در من رخ می داد. چطور می شد که با نگاهشان می توانستند مرا آنطور آزار بدهند و بعد مجرم من باشم؟

حالا بعد از گذشت این همه سال زن بودن، فهمیده ام باید جوابشان را بدهم. با خواندن تجربه های کشورهای دیگر، فهمیده ام این حق من هست که در اماکن عمومی امنیت داشته باشم و اگر کسی بخواهد آن را سلب کند یک مجرم است و باید به پلیس مراجعه کرد. اما چگونه چنین چیزی ممکن است وقتی که من خودم یک مجرم هستم؟ من مجرمی هستم که حتی نمی تواند از خودش دفاع کند. فرقی که در ابتدای صحبت هایم از آن می گفتم همین بود. فرق آزار دیدن یک مرد با یک زن. هربار دیدن گشت ارشاد، خودش یک تجربه آزار خیابانی برای من است. هربار ترس و دلهره از دعوا و گلاویز شدن و گرفته شدن وقتم. چگونه می توانم درباره حق امنیت خودم در فضای عمومی بنویسم وقتی حتی قانونی که حضور مرا در فضای عمومی تعریف می کند، خودش آزار ایجاد می کند؟ چگونه بخواهم برای مراقبت از من در فضای عمومی، قانونی وضع شود وقتی قانونی برای آزار من در فضای عمومی نوشته شده است؟ چگونه یک مجرم می تواند بی گناه باشد؟

۱-این داستان به یک آزمایش روانشناختی مربوط به درماندگی آموخته شده برمی گردد. در یک آکواریوم دوماهی

یکی شکارچی و دیگری، شکار را درکنار هم قرار می دهند و محوطه داخل اکواریوم را با جداره شیشه ای شفاف از هم جدا می کنند به صورتی که ماهی شکارچی نمی تواند تشخیص دهد بین او و شکارش، دیواری هست و هربار به سمت او حمله می کند اما با دیوار مواجه می شود. بعد از مدتی او از این کار خسته می شود و در همان قسمت مربوط به خودش تردد می کند و دیگر به سمت شکار حمله نمی کند. بعد از مدتی، دیوار را بر می دارند اما ماهی شکارچی دیگر هیچ‌تلاشی برای گرفتن شکار نمی کند با اینکه هیچ‌ دیواری وجود ندارد او هنوز فکر می کند اگر حمله کند به دیوار شیشه ای برخورد می کند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *