تـانـابـاتـا

دخترك در حالی كه اشك در چشم‌هایش جمع شده بود گفت: من زمینی نیستم. من فقط آمدم تا در این دریاچه‌ی زیبا آب‌تنی كنم. خواهش می‌كنم لباس من را پس بدهید.میكران بهت زده پرسید: لباس آسمانی؟

A Chinese Story: Tanabata

٭ تـانـابـاتـا

تـانـابـاتـا نام یك افسانه‌ی زیبای چینی است كه سالیان سال پیش از این به ژاپن آمده است و امروزه دیگر رنگ و بوی ژاپنی گرفته. من این افسانه دل‌انگیز را بسیار دوست می‌دارم. دریغ‌ام آمد كه فقط خود آن را خوانده باشم. ازاین رو آن را ترجمه كرده و به شما تقدیم می‌کنم. باشد كه شما را نیز خوش آید. در شهرهای ژاپن هر سال مراسم باشکوهی به نام جشن تاناباتا برگزار می‌شود که بسیار دیدنی است و همه ریشه در همین افسانه دارد.

بهروز عسگری

در پهنه آسمان تابستانی كهكشان راه شیری چون رودی توانمند جاری است. در یك سوی جریان گسترده آن ستاره وگا (Vega) و در دیگر سوی ستاره آلتر (Altair) می‌درخشد. در افسانه‌ها آمده است كه این دو ستاره روزی زن و مردی بودند بر روی زمین كه اینك سال تا سال یك بار و تنها یك بار رخصت دیدار دارند: روز هفتم از ماه هفتم هر سال.

هنگام غروب یكی از روزهای روزگار دور در روستایی جوانی به نام میكران (Mikeran) پس از كار روزانه به سوی خانه باز می‌گشت. همچنان كه در ساحل دریاچه‌ای قدم می‌زد نگاه اش به درختی افتاد كه چیزی از آن آویزان بود. با خود اندیشید: چه می‌تواند باشد؟ شاید لباس زنانه است؟

اما هیچ به لباس زنان نمی‌ماند و چون ستاره‌ای در واپسین نور غروب می‌درخشید. میكران از این كه چنین چیزی یافته بود شاد شد و با خود گفت: شاید برایم شانس بیاورد. و آن را از درخت به زیر كشید و تا كرد و در سبدش نهاد. داشت راه می‌افتاد كه ناگاه صدایی شنید:

-آقا ببخشید!

– چی؟ كی بود؟

– من بودم!

ناگهان از میان علف‌های بلند كنار دریاچه زن جوان زیبایی گام بیرون نهاد. میكران هرگز دختری به این زیبایی ندیده بود.

دختر جوان گفت: خواهش می‌كنم لباس آسمانی من را پس بدهید.

میكران بهت زده پرسید: لباس آسمانی؟

– بله، لباس آسمانی من. بدون آن لباس نمی‌توانم به بهشت بازگردم.

دخترك در حالی كه اشك در چشم‌هایش جمع شده بود گفت: من زمینی نیستم. من فقط آمدم تا در این دریاچه‌ی زیبا آب‌تنی كنم. خواهش می‌كنم لباس من را پس بدهید.

قلب میكران به تپش افتاده بود، اما خودش را به آن راه زد و گفت: من …من نمی‌دانم از چه سخن می‌گویی.

راست‌اش را بخواهید او همان دم كه چشم‌اش به دختر افتاده بود عاشق او شده بود و حالا می‌ترسید كه اگر لباس دختر را پس بدهد، دختر به آسمان‌ها پر گیرد و برای همیشه برود.

میكران به دختر پیشنهاد كرد كه: می‌خواهی با هم دنبال‌اش بگردیم؟

و بعد هم تظاهر كرد كه به دنبال لباس می‌گردد. البته لباس دختر درون سبد میكران بود و خودش خوب می‌دانست كه روی درخت‌ها یا لای علف‌ها نیست. پس به صدای بلند گفت: شاید كسی آن را دزدیده باشد!

تاناباتا – نام دختر این بود – بر زمین نشست و به صدای بلند گریه کرد. میکران در حالی که دست دختر را در دست می‌گرفت گفت : گریه نکن! اگر جایی برای رفتن نداری می‌توانی به خانه من بیایی.

این گونه بود که پس از آن تاناباتا در خانه‌ی او زندگی می‌کرد و هر چه زمان می‌گذشت میکران را که آرام و ساده دل و خوش چهره بود بیشتر و بیشتر دوست می‌داشت ، آن چنان که میکران نیز به او عشق می‌ورزید. این دو با هم عروسی کردند و سال ها را با هم به خوشی و خوبی گذراندند. با این حال اگر چه تاناباتا زندگی زمینی شیرینی داشت اما هرگز نتوانسته بود زندگی و خانه‌اش را در آسمان فراموش کند. هر شب که میکران به خواب می رفت ، تاناباتا پنجره اتاق را می گشود، سرش را بالا می گرفت، به آسمان پر ستاره چشم می‌دوخت و آه می‌کشید.

روزی از روزها که میکران برای کار به صحرا رفته بود تاناباتا داشت با کبوترش بازی می کرد که دید کبوتر به تیرک‌های سقف خانه نوک می‌زند، ناگهان با نوکش پارچه ای زیبا و نورانی را از شکاف یکی از تیرها بیرون کشید.

تاناباتا با حالتی گنگ فریاد کرد: لباس‌ام، لباس‌ام! پس میکران می‌دانست لباس من کجاست! او آن را پنهان کرده بود.

غروب که می کران بازمی‌گشت و انتظار داشت زن‌اش چون هر روز بر درواز‌‌ه‌ی خانه منتظرش ایستاده باشد دید که زن لباس آسمانی‌اش را بر تن دارد. پرسید: تاناباتا، آخرش لباس‌ات را پیدا کردی؟

تاناباتا با اندوهی سر جنباند که: آری.

دستان‌اش را به سوی آسمان بر کرد و به بالا رفتن آغازید. همین طور که بالا می‌رفت به شوهرش نگاه کرد و گفت: میکران! اگر تو به راستی من را دوست داری هزار جفت پای افزار از نی بباف و در زیر یک نهال نی خاک کن. اگر این کار را بکنی ما باز هم می‌توانیم یکدیگر را ببینیم. من منتظرت خواهم بود، عشق من!

میکران نومیدوار تاناباتا را می‌نگریست که همچنان بالا و بالاتر اوج می‌گرفت تا آن که تنها می‌توانست لباس آسمانی او را ببیند که در آسمانِ غروب چون ستاره ای می‌درخشید.

میکران می‌دانست که دیگر هرگز خوشحال و شاد نخواهد بود مگر آن که باز به زن زیبایش بپیوندد. از این رو بود که هر شب نی جمع می کرد و پای افزار می بافت، شب و روز، روز و شب، می‌بافت و می‌شمرد، می‌شمرد و می‌بافت، می‌بافت و می‌شمرد، می‌شمرد و می‌بافت…

عاقبت هزار جفت بافت و پای یک نهال نی گودالی کند و همه را در آن نهان کرد. هنوز خاک ریختن روی آن‌ها ادامه داشت که نهال نی شروع به روییدن کرد و در مدت کوتاهی نوک آن از میان ابرها گذشت. میکران شگفت زده با خود اندیشید: حالا لابد باید از این بالا بروم! و شروع به بالا رفتن کرد و سرانجام به بالای آن رسید. از آن بالا او می‌توانست آسمان را تماشا کند اما هنوز نمی توانست به سقف آسمان برسد، گویا از شوق رسیدن به تاناباتا در شمارش اشتباه کرده نه صد و نود و نه جفت بافته بود.

فریاد کرد: تاناباتا! تاناباتا کجایی؟

تاناباتا داشت پارچه می‌بافت که صدایی شنید که نام‌اش را فرا می خواند. نفس‌اش بند آمد. از خود پرسید: آیا ممکن است خودش باشد؟ از خانه ابری‌اش بیرون پرید ودید راستی شوهر وفادار خودش بود که از بالای نی برایش دست تکان می داد.

تاناباتا صدا زد: میکران! صبر کن. و یک طرف پارچه ای را که می‌بافت به سوی او آویزان کرد. میکران پارچه را گرفت و خود را به تاناباتا در دل ابر رساند و گفت: تاناباتا، دلم خیلی برایت تنگ شده است. تاناباتا نیز از دیدار او در پوست نمی گنجید.

آن دو یکدیگر را به نرمی و شیرینی در آغوش گرفته بودند که ناگاه پیرمردی ترس‌ناک با ریش دراز پیدا شد و غرید: چه می کنید؟ چه خبر است؟

تاناباتا پاسخ داد: پدر، این شوهر زمینی من است. اسم او میکران است.

میکران در حالی که برای ادای احترام به پیر مرد خم شده بود گفت: از دیدن شما خوش‌حال‌ام.

اما پدر تاناباتا هیچ خوش‌حال به نظر نمی‌آمد . او هیچ از این که فهمیده بود دخترش با یک مرد زمینی عروسی کرده خوش‌حال نبود و با اخم از او پرسید: بگو ببینم مرد جوان! بر روی زمین چگونه روزگار می‌گذراندی؟

– آقا من در مزرعه کار می‌کردم.

– خوب، پس من کاری برای تو دارم. آن دانه ها را که درآن سبد است بردار، سه روز فرصت داری که همه آن ها را بر خاک آن ستاره بکاری.

– بله فربان.

هزار هزار دانه در آن سبد بزرگ بود. میکران زود شروع کرد و سه روز تمام دانه پاشید و از کار نایستاد. عاقبت غروب روز سوم همه دانه ها را کاشته بود و خسته و کوفته بازآمد. هنوز ننشسته بود که پیرمرد بازگشت و گفت: ای ابله! نگفتم دانه‌ها را بر این ستاره بکار، گفتم آن ستاره ، آن جا! حالا برو همه را جمع کن و بر آن ستاره دیگر بکار.

بیچاره میکران! سال ها طول می‌کشید تا او همه آن دانه‌ها را پیدا کند. اما چاره ای به فکر تاناباتا رسید. کبوترش را صدا کرد و به او گفت که می‌خواهم دوستان‌ات را خبر کنی و از آن‌ها بخواهی که دانه‌ها را از خاک آن ستاره درآورند و بر ستاره‌ی دیگر بکارند. چیزی نگذشت که آسمان پر از کبوتر شد و آنها دانه‌ها را از خاک بر گرفته در ستاره‌ی دیگر افشاندند.

اما پدر تاناباتا هم از کار ننشسته بود، تمام شب را حیله ای دیگر اندیشیده بود. صبح روز بعد میکران زمینی را فرا خواند: من از تو می‌خواهم که سه روز از مزرعه‌ی هندوانه در دره‌ی بهشت مراقبت کنی، باید سه روز و سه شب از این مزرعه پاسداری کنی بی آن که چیزی بخوری یا بنوشی.

وقتی تاناباتا این را شنید بسیار اندوهگین شد و با نگرانی تمام به شوهرش گفت: مواظب باش. مبادا از هندوانه‌های مقدس بخوری، اگر بخوری اتفاق ناگواری رخ می‌دهد. به من قول بده که نمی‌خوری.

می کران قول داد و سوگند خورد که از میوه‌ی مقدس نخورد. اما پس از دو روز نگهبانی در آفتاب سوزان گلویش خشک شده بود و داشت از تشنگی می‌مرد که ناگهان هندوانه‌ی رسیده ای را پاره کرد و به دندان کشید که ناگاه از هندوانه آب فراوانی جاری شد و در چشم به هم زدنی به رودی عظیم بدل گشت و میکران را با خود برد تا آن سوی دره بهشت.

– می کران!

– تاناباتا!

امروز هم تاناباتا و میکران بر دو سوی این رود عظیم که ما آن را کهکشان راه شیری می‌خوانیم نشسته اند و انتظار روز هفتم از ماه هفتم هر سال را می‌کشند که پدر تاناباتا به آن‌ها اجازه دیدار می‌دهد. این روز را روز تاناباتا گویند، روز هفتم از ماه هفتم هر سال.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.