نامه ای از هند

زندگی خطرناک تن فروشان ترسیده در هند

 نیویورکر

ترجمه:کانون زنان ایرانی-ساناز حمزه علی

نامه ای از هند-بخش اول  

کنیزان خدا

نظام دیوداسی قرن ها قدمت دارد و زنی که یک بار لذت ببرد، یکی از بزرگترین افتخارات خود را بدست آورده است. رانی بای گفت: البته گاهی اوقات هم لذت می بریم،  چه کسی از عشقبازی با مردان جوان و خوش قیافه و متشخص بدش می آید؟  چند لحظه صبر کرد، به آن طرف دریاچه نگاه می کرد و با خودش می خندید،  بعد صورتش گرفته شد، اما بیشتر اوقات وحشتناک است.  کشاورزان اینجا از پسران اهل بمبئی خوششان نمی آید. دوستش کاوری گفت: گاهی هشت یا  ده نفراز افراد ناشناس در یک روز، این چه زندگی است؟

رانی گفت: ما آوازی داریم با این مضمون: همه با ما می خوابند، اما هیچ کس با ما ازدواج نمی کند،  خیلی ها ما را درآغوش می گیرند، اما حمایت نمی شویم.

بچه هایم هر روز از من می پرسند، پدر من کیست؟ آنها مادری با این  شغل را نمی خواهند. رانی گفت: یک بار خواستم برای پسرم در بانک حسابی باز کنم، وقتی خواستیم فر را پر کنیم، مدیر پرسید نام پدر؟  بعد از آن پسرم عصبانی شد و گفت نباید مرابه این شکل به دنیا می آوردی. ما از اینکه مجبوریم چنین شغلی داشته باشیم، متاسف هستیم، اما چاره ای نداریم.

چه کسی به ما کار می دهد؟ همه ما بی سوادیم.

کاوری گفت: در آینده چه چیزی در انتظار ما است؟  وقتی دیگر زیبا نیستیم، با اندام و بدنی زشت تنها خواهیم ماند. البته اگر آنقدر زنده بمانیم تا زشت شویم. بسیاری از ما می میرند. یکی ازما هفته گذشته مرد و دو نفر دیگر ماه گذشته مردند. در روستای من چهار دختر جوان مردند. برادر من راننده کامیون بود و همه دختران که در جاده بودند او را می شناختند. اما حالا او بیمار است و در خانه فقط می نوشد. می گوید چه فرقی می کند، به هر حال من خواهم مرد. کاوری صورتش را به سمت من چرخاند و گفت: او هر چیزی را که بدستش برسد می نوشد، اگر کسی به او بگوید در ادرار هم الکل وجود دارد آن را هم می نوشد!  سپس با خشونت خندید. اگر من در زیر درختی بنشینم و از غم واندوهی که رنج می برم برای شما بگویم برگ های آن درخت مثل اشک می ریزد. در حال حاضر  برادرم کاملاً در بستر بیماری است، تب و اسهال دارد. پس از مکث کوتاهی ادامه داد: او مرد خوشتیپ و جذابی بود با چشمانی درشت، اما حالا آنها بسته  و صورتش پر از جوش و زخم شده است.

رانی گفت: یلاما هرگز چنین چیزی را نمی خواست.

کاوری گفت: الهه در سکوت نشسته است. ما نمی دانیم او چه احساسی نسبت به ما دارد، نمی دانیم او واقعا چه فکری می کند. رانی سرش را را مرتبا تکان می داد ومی گفت: نه. الهه مراقب ماست. وقتی در پریشانی هستیم، او به یاری ما می آید. گاهی اوقات در رویاهای ما، گاهی اوقات به شکل یکی از فرزندانش،  به کمک ما می‌آید. ساختن جهان به این شکل با این همه بیماری کار الهه نیست، اگر ما با قلبی خالص و پاک به سمت او برویم،  غم و اندوه  را از ما  خواهد گرفت و  اشک های  ما را پاک می کند، چه کار بیشتری می تواند انجام دهد؟

رانی بای، کاوری و من مجبور بودیم برای دیدن الهه به سانداتی در کارناتاکا از ایالت های جنوبی هند برویم . (اسم دو زن تغییر داده شده است). باید صبح به سمت جاده بنگلور می راندیم. زنانی که به یلاما اختصاص داده شده بودند وقتی که بچه بودند معمولا با اتوبوس های قدیمی کندرو  به دیدن معبد او می رفتند اما حالا آن ها ترقی کردند و شانس این را داشتند که با تاکسی به راحتی به سفر بروند.

گرم و مرطوب بود. کمی بعد از توقف باران، آسمان صاف و بدون ابر شد. جاده طولانی و از دو طرف پر بود از درختان انجیر هندی قدیمی که هر کدام با ریشه های در هم تنیده سر به آسمان داشتند.  همچنان که نزدیک سانداتی می شدیم، تونل سبز به پایان می رسید  و از هر طرف زمین خشک تر و  محدوده فقیر تر می شد.  مزرعه های  گل های آفتابگردان جای زمین های پنبه را می گرفتند و بزها فرصتی به علف های تازه روییده نمی دادند.  زنان با لباس های کهنه کنار خیابان در سبد های بافته از حصیرهای خرما،  پیاز می فروختند.

طبق افسانه، داستان در اینجا اتفاق افتاده بود. یلاما همسر ریشی جامادگانی قدرتمند بود. زوج با چهار پسرشان در گوشه ای ساده و چوبی کنار دریاچه زندگی می کردند، این مکان برای اجرای ریاضت عالی بود.  بعد از تولد فرزند چهارم، شوهرش دوران ریاضت را شروع کرد. یلاما هر روز به  شوهرش  خدمت می کرد و برای اعمال مذهبی او از رودخانه آب می آورد. برای آوردن آب از  ظرفی ساخته شده از شن و ماسه استفاده می کرد و به شکل سینه خیز مانند مار آن را به خانه می برد. یک روز که یلاما برای آوردن آب رفته بود،  موجود آسمانی را دید که با  معشوقه اش در کنار ساحل رودخانه عشقبازی می کرد. از زمانی که یلاما  لذت عشق را چشیده بود سال ها می گذشت، این منظره توجه او را جلب کرد. از پشت سخره ای نگاه می کرد و صدای لذت و خوشبختی عشاق را می شنید، او خودش را به جای آنها تصور کرد و این اتفاق ناگهانی در امیال،  تسلط بر نفس او را از بین برد. وقتی که او سینه خیز دور شد تا آب برای شوهرش بیاورد وحشت کرد، چرا که دیگر نمی توانست از شن و ماسه  ظرفی درست کند، قدرت یوگایی او ازبین رفته بود.  وقتی بدون آب به خانه برگشت، شوهرش حدس زد چه اتفاقی افتاده،  خشمگین شد و او را نفرین کرد. بنا به گفته رانی و کاوری یلاما در عرض چند دقیقه بیمار و زشت شد، همه بدنش از دمل و زخم های چرکین پوشیده شد، او از خانه خارج شد. رانده شده، نفرین شده و سرگردان جاده ها که برای صدقه التماس می کرد.

جامادگانی از طبقۀ مردان خشمگین بود. افرادی با طبع آتشین، بیرحم و خشمگین که در ادبیات سانسکریت بسیار هستند. در مقابل، الهه یلاما مانند سیتا در رامیانا، قربانی و مظنون به خیانتی بود که هرگز مرتکب نشده بود و همه او را رد کردند.  داستانهای اینچنین پر از اندوه و ناراحتی و بی عدالتی است. دیوداسی ها ( افراادی که برای خدمت و یا ازدواج با خدایان و الهه های شناخته شده اختصاص داده می شوند)، اعتقاد دارند که داستان ها و افسانه ها نشان می دهد که چگونه خدایان به صورت منحصر به فرد با سرنوشت آنها همدردی می کنند. گذشته از همه این ها، زندگی بیشتر آنها شبیه الهۀ آنها است. آن ها برای عشق های خارج از چارچوب ازدواج توسط فرزندانشان رانده شدند، مانند یلاما  محکوم به آوارگی، گدایی، بدشکلی در اثر غم و غصه شدند، از حمایت همسر هم برخوردار نبودند.

زمانی که به ساناداتی رسیدیم نگاهی اجمالی به فشارهای زندگی دیوداسی ها انداختم. به پیشنهاد من به چای فروشی رفتیم. دیوداسی ها چهره هایی شناخته شده در ساناداتی هستند.   اغلب مکانی که آنها خواسته می شوند، روز های سه شنبه و جمعه از روزهای مقدس و تعطیل یلاما در بازار است.  اما معمولا آنها جرات ندارند به چای فروشی های خیابان های اصلی وارد شوند. قبل از اینکه لیوان های چای شیرین داغ برسند، کشاورزانی که در میز دیگری نشسته بودند شروع کردند به اشاره و گفتن اراجیف به رانی بای. آنها از روستاهای خود برای فروش پنبه در بازار آمده بودند و پول خوبی هم گرفتند و خشن و بی ادب بودند. هرچند رانی بای و کاوری ماده قرمز رنگ مربوط به زنان متاهل را به پیشانی خود زده بودند. گردنبد با مهره های قرمز و سفید که رانی به گردن داشت، جواهرات، نقاشی صورت او را،  دیوداسی ها  هم داشتند. ساری بلند و ابریشمی که  پوشیده بود تمام قدش را گرفته بود.

کاوری یکی از زیبا ترین ها بود. اما مشکلات زندگی، درد و رنجی که کشیده بود، سن او را بیشتر نشان می داد و او دیگر جلب توجه نمی کرد.  اما رانی بای  فرق داشت. در اواخر دهه سی زندگی بود اما ده سال جوان تر از کاوری به نظر می رسید و همچنان به طرز انکار ناپذیری دوست داشتنی بود. او قد بلند و دست و پای کشیده و لب بزرگ و پرخنده ای داشت. رنگ پوستش قهوه ای و پرجنب و جوش و سرزنده بود. بر خلاف همه زنان هندوی روستایی به پایین نگاه نمی کرد، با صدای بلند صحبت می کرد و هر بار که راجع به چیزی حرف می زد، دستانش را تکان می داد. بطور دائم دستانش در دست بندها و الگوها می رقصیدند.  او ساری بنفش کمرنگ براق پوشیده بود و در هر کدام از انگشتان پای خود حلقه گذاشته بود. کشاورزان نشسته بودند، مانند ما  چای می نوشیدند و به او زل زده بودند.  باهم نجوا می کردند که قبل از این او با من رابطه داشت، در مورد قیمت او و اینکه چه کاری می کند و چه کاری نمی کند، کجا کار می کند و آیا تخفیف هم می دهد صحبت می کردند.

رانی داخل ماشین راجع به امتیازات دیوداسی ها، راه هایی که مردم به آنها احترام می گذارند، چگونه به او به عنوان موجودی فرخنده می نگرند و او را برای برکت دادن به عروسی و مراسم ازدواج طبقات بالاتر دعوت می کنند، صحبت کرد.  سرانجام وقتی از چای فروشی خلاص شدیم با دسته ای از خوانندگان روبرو شدیم که می خندیدند و نظرهای هرزه می دانند. حال رانی عوض شد. زیر درخت انجیر کنار دریاچه در ابتدای شهر نشستیم و با حالتی مالیخولیایی چگونگی وارد شدنش به این زندگی را برایم تعریف کرد. فقط شش سالم بود که پدر و مادرم مرا برای دیوداسی شدن درنظر گرفتند.  در آن زمان هیچ احساسی به جز تعجب نداشتم. چرا آنها این کار را کردند؟ ما بسیار فقیر بودیم و بدهی زیادی داشتیم. پدرم برای پول از جانش هم می گذشت، او می نوشید و قمار می کرد، می گفت این چیزها ما را ثروتمند و زندگی ما را آبرومندانه می کند. در آن سن من هیچ حس مذهبی به الهه نداشتم و فقط رویای پول زیاد و زندگی لوکس و  خانه ای با سقف سفالی و دیوارهای بتنی را در سر داشتم. بنابراین من از داشتن چنین ایده ای خوشحال بودم.  هرچند من هنوز درکی از اینکه پول از کجا می آید و یا من برای به دست آوردن  آن باید چه کاری انجام بدهم،  نداشتم.  به زودی و پس از اولین قاعدگی من، پدرم مرا به یک چوپان در روستای همسایه در ازای پانصد روپیه معادل سی و هشت دلار، یک کیسه ارزن و یک ساری ابریشمی فروخت. در این مرحله کمی راجع به چیزی که در انتظارم هست می دانستم. برای اینکه بعضی از همسایه های ما با دختران خود چنین کاری را کرده بودند، و من می دیدم مردم به خانه آنها رفت و آمد می کنند. این سوالات را از والدینم پرسیده بودم و بارها و بارها به آن ها گفته بودم که من نمی خواهم کار جنسی انجام دهم، آن ها هم سر خود را تکان می دادند و من فکر می کردم که با من موافق هستند. یک روز آنها به بهانه دیدن نوزاد تازه متولد شده خواهرم مرا به روستای دیگری بردند، من به زور به چوپان داده شدم.  فقط چهارده سال داشتم.

چیزی شبیه به این اتفاق افتاد: شب ما به خواهرم رسیدیم، آنها مرغی را کشته بودند و با برنج جشن خوبی گرفتند. همه  آن تجملاتی که می توانست رویای من باشد. بعد مادرم خواست به خانه در روستای خودش برگردد.  من خواستم نزد خاله ام بخوابم، حدود ساعت ۹ وقتی خوابم برد آن مرد آمد. متوجه اتفاقاتی شدم که در حال رخ دادن بود و شروع کردم به گریه،  اما خاله ام که او هم دیوداسی بود، گفت: تو نیابد گریه کنی، این سرنوشت و شغل تو است.  گریه کردن شوم است. آن مرد بیست و دوساله و خیلی قوی بود، خاله ام خانه را ترک کرد، و من سعی کردم با دست و پا زدن و خراشیدن او کاری بکنم، اما او مرا به زور گرفت. بعد از آن مرا فریب داد ، . اگرچه بدنم را به او دادم و او از من استفاده کرد اما هرگز همه آن پانصد روپیه را که به پدرم قول داده بود نداد. صبح روز بعد،  سر خاله ام فریاد زدم، گفتم تو فاحشه ای و می خواهی مرا هم مانند خودت فاحشه کنی، او فقط به من خندید.  اغلب هنوز هم مادرم را نفرین می کنم،  چرا که او یک زن است و زندگی من را غرق کرد. تا دو سال من خیلی ناراحت بودم و ما با هم حرف نمی زدیم. در طول آن مدت من حاضر به انجام هیچ کار جنسی نشدم،  به جای آن  با روزی سی و هفت سنت در زمین های پیاز  اینجا کار می کردم. تا بیست سالگی از طریق فروش پیاز در روستایم امرار معاش می کردم.دیگر باکره نبودم،آن هم که  به عنوان یک کالا استفاده شده بود.

در نهایت قرار شد با خاله دیوداسی ام به بمبئی برویم، او به من قول داده بود که شهر را نشانم بدهد. با قطار رفتیم، من هیجان زده بودم این اولین دیدار من از بمبئی بود، نمی دانستم قرار است دوباره فریب بخورم. اما زمانی که رسیدیم او مرا مستقیم به فاحشه خانه برد. مرا به یک مادام در آن فاحشه خانه که از دوستانش بود، داد. گاروالی (مادام) خیلی حیله گر بود. او مقدار زیادی شکلات و شیرینی به من داد و مرا به دختران دیگر معرفی کرد. همه آنها لباس ها و ساری های خوب و جواهرات شگفت انگیزی داشتند. من تا آن روز، آن همه ابریشم و طلا ندیده بودم. هرگز چیزی شبیه به این را در هیچکدام از زنان بنگلور ندیده بودم. فکر می کردم این نوع زندگی خوب است. گاروالی دویست روپیه به خاطر من به خاله ام داده  بود. من خوش قیافه بودم، او در ابتدا  اصلا از من نپرسید که حاضر هستم سکس داشته باشم. اجازه داد خودم زمان آن را انتخاب کنم. ماه اول من در آشپزی و تمیز کردن خانه کمک می کردم و خوشحال بودم به همین خاطر از بمیئی خوشم می آمد. در هتل افسانه ای ساگار بریانی خوردم و یک بار هم وقتی در خیابان بودم آمیتا باچان ستاره بالیوودی را که با اتومبیلش رد می‌شد، دیدم.

به زودی مرد ثروتمندی آمد و مرا که در حال تمیز کردن خانه بودم دید.  او همه دختران را رد کرد و می خواست با من باشد. ترسیده بودم، او خیلی سنگین و چاق بود. بنابراین گاریوالی که بسیار باهوش بود ، پسران جوان را نزد من می فرستاد، آنها لاغر و خوش قیافه بودند و تناسب و همخوانی بیشتری با من داشتند. در نهایت من موافقت کردم گاهی با یکی از آنها بخوابم. آنها با من با حساسیت زیادی برخورد می کردند، مانند مردان دیگر آنجا نبودند. از کاندوم استفاده نمی کردیم، من آن روزها در باره آنها چیزی نمی دانستم. بالاخره قبول کردم با مرد بزرگ باشم. او برای من پنج هزار روپیه به گاریوالی داد، او هم نصف آن یعنی دوهزار پانصد روپیه را به من داد.آنجا ماندم و در سال اول بیماری هایی هم گرفتم. من در آن خانه چهار سال ماندم.

در این مدت دو بچه اولم به دنیا آمدند، یک دختر و یک پسر. با آنها به روستا پیش مادرم برگشتم. با مادرم زندگی می کردیم و هجده سال در خانه مان در روستا این کار را انجام دادم. بعد از مدتی، عاشق یکی از مردان بزرگ محلی شدم. او همسر، دو پسر و دو دختر داشت‌و اغلب به من پول می داد  من دومین دخترم را از او به دنیا آوردم. او می خواست فرزندان بیشتری از من داشته باشد اما من نمی خواستم، به این ترتیب با وجود اینکه از کنار هم بودن خوشحال بودیم از هم جدا شدیم.

من خوش شانسی آوردم و توانستم پول خوبی به دست بیاورم. هنوز هم می توانم از یک مشتری دویست یا سیصد روپیه درآمد داشته باشم. هرچند گاهی احساس می کنم شغل آبرومندانه ای نیست. ناامنی های زیادی دارد .اما  مجبور بودم  مراقب خواهرم که جدا شده است باشم و به مادر و پسرم،  غذا بدهم. با پول های من  و با تشکر از سخاوتمندی الهه ها هشت جریب زمین داریم علاوه بر آن چهار بوفالو و چهار گاو هم داریم. من زمانی این کار را رها می کنم که چیز بیشتری پس انداز کنم تا بوسیله آن بتوانم با فروش شیر و کشک حیوانات زندگی کنم.

پرسیدم برای دخترانش چه اتفاقی افتاد؟

یکی از آنها خواننده بود، وقتی چهارده سالش بود با معشوقه اش فرار کرد و بعد از یک سال برگشت، اما هیچ کس حاضر نشد با او ازدواج کند، بنابراین او هم دیوداسی شد.

و آن دیگری؟

دیگری بیمار شد، بر روی پوست ران و قسمت هایی از بدنش لکه های سفید پیدا شد، او را پیش پزشک های زیادی بردیم اما هیچکدام نتوانستند او را درمان کنند. او هم مانند خواهرش برای ازدواج مشکل پیدا کرد، بنابراین مجبور شدم او را هم پیشکش کنم.

چطور توانستی این کار کنی؟ گفتی وقتی مادرت تو را تقدیم کرد از او عصبانی شدی. خودت هم می گفتی که این کار غیر قابل درک است.

رانی بای این حرف را پذیرفت، گفت دخترانم همانطور که من مادرم را سرزنش می کردم سرزنشم کردند.

احساس گناه نداشتی؟

رانی گفت: از این کار خوشم نمی آمد، اما چاره دیگری نداشتم.

پرسیدم الان کجا هستند؟ اینجا یا بمبئی؟

وقتی این را پرسیدم، مکث طولانی کرد و به سادگی گفت: آنها را از دست دادم.

منظورت چیست؟

هردو مردند. شاید به خاطر برخی گناهان که در زندگی قبلی ام داشتم، الهه ها مرا نفرین کردند. یکی از آنها دچار ناراحتی معده شد، وزن خود را از دست داد و لاغر شد، دیگری هم تب کرد.

بعدها فهمیدم دختران رانی مبتلا با ایدز بودند. یکی از آنها در سن پانزده سالگی و دیگری شش ماه قبل در سن هجده سالگی مرده بود.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *