تجربه‌ها و حسرت‌های حضور یک زن در استادیوم

کانون زنان ایرانی – هلیا عسگری: دوستم پیشنهاد داد تا اسمم را برای دیدن بازی فینال باشگاه‌های آسیا (بازی پرسپولیس-کاشیما) رد کند. گفت یکی از دوستان خبرنگارش آشنایی دارد که می تواند اسم ما را برای رفتن به استادیوم بدهد. شاید بشود شاید هم نشود اما تیری است در تاریکی برای اینکه بالاخره به استادیوم برویم. اسمم را داد و جمعه‌شب معلوم شد که می‌توانیم برویم.

می‌دانستم که شاید به این زودی امکان حضور در ورزشگاه برایم فراهم نشود و برای من خیلی مهم بود تا مسئله‌ای را که بارها و بارها از آن حرف زده‌ام و دغدغه‌ام بوده، از نزدیک ببینم. نه به دنبال یک هوس الکی بودم نه منفعتی از حضور در آنجا می‌بردم. گرچه فوتبال به‌خودی‌خود برایم هیجان‌انگیز است و از دیدنش لذت می‌برم، اما رفتن به استادیوم برایم پیدا کردن جواب برای سؤالاتم بود ازجمله اینکه چرا این‌همه سال باید از حضور در آن محروم بمانم و برایم تبدیل به یک حسرت شود؟

حضور زنان در استادیوم آزادی برای تماشای بازی پرسپولیس و کاشیمای ژاپن
حضور زنان در استادیوم آزادی برای تماشای بازی پرسپولیس و کاشیمای ژاپن

جدای از آن به نظرم حضور زنان حتی به‌صورت محدود می تواند تابو را بشکند. بنابراین با وجود اینکه می دانستم تمام زنان اجازه ورود به ورزشگاه را ندارند و این یعنی نقض حقوقی که سالها برایم دغدغه بوده، و همچنین می دانستم که از همان ساعات اولیه حضورم در ورزشگاه سیل انتقادات به سوی من و تمامی زنانی که در استادیوم حضور دارند روانه می شود، اما تصمیم گرفتم بروم.

شنبه ساعت ۱۱ صبح دم هتل المپیک بودم. می ترسیدم که ترافیک سنگین شود و نرسم. مقابل در اصلی یک لیست بلند بالا دست خانمی بود که حتی براساس حروف الفبا نوشته نشده بود. بعد از کلی گشتن بالاخره اسممان را پیدا کردیم و وارد محوطه شدیم و در صف گیت دوم ایستادیم. آنجا بود که متوجه شدم بسیاری که در صف هستند اسمشان در لیست نیست. خانمی مدام می گفت اگر اسمتان در لیست نیست اعلام کنید تا وارد کنیم. بالاخره بعد از کلی ایستادن در صف سوار اتوبوس شدیم و خیلی از زنان نیز که اسمشان در لیست نبود سوار اتوبوس شدند. عاشقان واقعی پرسپولیس که تا وارد اتوبوس می شدند بلند سلام می کردند. اکثرا هم کم سن و سال بودند. اتوبوس راه افتاد و در طول همین مسیر کوتاه زنان می خواندند و بوق می زنند و عده ای زیادی هم مشغول گرفتن لایو بودند و داد می زدند که بالاخر اومدیم تو.

از اتوبوس پیاده شدیم و پشت در دیگری ماندیم تا باز شود. پچ پچ ها شروع شد و همه می گفتند باز هم قرار است چک کنند تا کسانی را که اسمشان در لیست نبوده را راه ندهند. تا اینکه در باز شد و همه با هیجان به داخل رفتیم و بعد از بازدید بدنی به سمت جایگاه رفتیم. حسرت من به حق بود. ابهت استادیوم در همان لحظه ورود آدم را می گرفت. صدای جمعیت که یک دست می خواندند و دست می زدند. برای چند دقیقه مات و مبهوت فقط جمعیت را نگاه می کردم و از دیدنشان سیر نمی شدم. در همان بخش ورودی مردان از طبقه بالا برایمان بوق می زدند و جیغ می کشیدند و با صدای بلند می گفتند: «خوش آمدید. خوش آمدید.» حس عجیبی بود.

بخشی که به خانمها اختصاص یافته بود، کم کم پر می شد و من چشمی شمارش می کردم، ۴۰۰ نفر ۵۰۰ نفر حدودی. کوچکترین فضای استادیوم برای ما بود. خیلی کوچک. همه زن بودیم اما از بودن در استادیوم خوشحال و مشغول گرفتن عکس گرفتن بودیم. از نیمه دوم کم کم زنان بیشتری وارد شدند که بعد متوجه شدم اسمشان در لیست نبوده است. دختری می گفت از مدرسه آمدم و سریع لباسم را عوض کردم و به سمت استادیوم آمدم. تنها ۲۵ دقیقه پایان بازی توانسته بود وارد استادیوم شود اما با خوشحالی از حضورش در استادیوم تعریف می کرد و می گفت همین که آمدم برایم دنیا دنیا ارزش دارد، حالا پرسپولیس هم نبرد نبرد.

حضور زنان در استادیوم آزادی برای تماشای بازی پرسپولیس و کاشیمای ژاپن
حضور زنان در استادیوم آزادی برای تماشای بازی پرسپولیس و کاشیمای ژاپن

در طول بازی انگار بازی را نمی دیدم. حواسم به ورزشگاه و تشویق ها بود. به نور موبایل هایی که روشن شده بود و شکوه بیشتری به استادیوم می داد. به صدای بوق هایی که قطع نمی شد. به حرکات لیدر مردان و لیدر زنان که تلاش می کرد زنان را با جو استادیوم هماهنگ کند. حواسم به همدلی زنان با هم نیز بود. زنانی که برخلاف تصور من که گزینشی وارد شده اند و چهره ومنش دیگری شاید داشته باشند اما از جمله دختران جوانی بودند که محو دیدن بازی بودند و دقایق آخر اشک در چشمانشان حلقه زده بود. از بودن در جایی که از بودن در آن محروم بودند و حالا فرصت کردند تا آن را تجربه کنند.

بازی تمام شد. درهای بخش مردان باز شد و ما منتظر ماندیم تا مردان ورزشگاه را تخلیه کنند. به دیوار تکیه داده بودم و دختران را نگاه می کردم که همچنان انرژی داشتند و شعرهای قهرمانی پرسپولیس را می خواندند. بغل دستم خانمی ایستاده بود که صورتش را کامل قرمز کرده بود و بچه اش که خواب بود بغلش بود. نگران بچه چندماهه اش بود که با مادرش در خانه بودند. می گفت همیشه آرزو داشتم بازی پرسپولیس راببینم و بالاخره امروز شد. مادرم توان نگهداری از هر دو بچه رانداشت و مجبور شدم یکی را بیاورم که اینقدر خسته شد در استادیوم با آن همه سر و صدا خوابید. هرطور فکر کردم دیدم نمی‌توانم این فرصت را از دست بدهم و حتما باید بیایم. مشغول صحبت بودیم که درها باز شد و ما خارج شدیم.تعداد اتوبوس ها کم بود و پیاده تا در استادیوم آمدیم.

در تمام طول راه مردان زیادی همچنان در محیط داخلی استادیوم بودند و همه درکنار هم به سمت در اصلی می آمدیم. ذهنم مشغول بود که حتی اگر یک زن هم امروز پشت درها مانده باشد و نتوانسته وارد استادیوم شود درد بزرگی است. اینکه حتی یک زن به سمت استادیوم نیامده چون یقین داشته که او را راه نمی دهند هم درد بزرگی است. (چه بسا که بعداز بازی ویدیویی هایی از زنانی دادیم که با وجود آن همه عشق شان به فوتبال و تیم مورد علاقه شان نتوانسته بودند وارد ورزشگاه شوند) اینکه حضور ما در هر جایی منوط به اجازه عده‌ای باشد که به دلخواه برای ما تصمیم بگیرند درد بزرگی است. اینکه نیمی از جمعیت حق شادی کردن ندارند درد بزرگی است.

به استادیوم رفتم تا تلاش کنم جواب سوالاتی را بگیرم که این همه سال ذهنم را به خود مشغول کرده است و دنبال شناخت بهانه‌هایی باشم که مدام به عنوان دلیل ممانعت از حضور ما توسط مسئولین گفته می‌شود. من امروز نه فحشی شنیدم و نه از دیدن پای نیمه لخت بازیکنان تحریک شدم. نه برخورد بدی از مردان دیدم و نه به خاطر شادی کردن زنان اتفاق نامناسبی افتاد. واقعا حضور زنان در ورزشگاه نیازمند چه زیرساخت‌هایی است؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *