جایی برای نشستن، داستانی در باره مهاجران افغان

نویسنده:مهدی بهمن

خنکای یک بعدازظهر شهریور ماه که بوی پا‌ییز را به همراه داشت، مردم دسته‌دسته‌‌ در یکی از ایستگاه‌های مترو منتظر قطار ایستاده بودند. سوت قطار که از دور شنیده شد، وِلوله‌ای در جمعیت درگرفت. قطار در ایستگاه متوقف نشده بود که مردم شروع کردند به هُل دادن همدیگر. مردی قدبلند، با موهایی خرمایی، از پشت حایل همسرش که نوزادی را در آغوش داشت شده بود؛ درحالی‌که خودش دست پسر سه‌، چهار ساله‌ای را گرفته بود.

مرد به همسرش گفت: «برو عقب، مِرُم طبقه‌ی بالا جا می‌گِرُم، خلوت‌تر شد تو بیا.»

زن با جمع کردن شانه‌هایش از میان جمعیت خارج شد. مرد پسرش را در آغوش گرفت. با باز شدن درِ قطار مردم با هیاهو و فریاد به داخل هجوم بردند. مردی که جلوی همه ایستاده بود به سختی زمین افتاد و کیسه‌ی پیاز توی دستش کف واگن پخش‌وپلا شد. مردم بی‌توجه به پیازهای زیر پای‌شان به طبقات پایین و بالای قطار حمله می‌بردند تا جایی برای نشستن پیدا کنند. بوی پیاز فضای هر دو طبقه را پر کرده بود. مرد در طبقه بالا با دیدن دو صندلی خالی بلافاصله روی آن‌ها نشست و پسرش را کنار خودش و روی صندلی کنار پنجره نشاند. بعد یک لحظه بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد تا ببیند همسرش کجاست. وقتی او را بیرون ندید سرش را چرخاند به طرف راه‌پله. کمی به سمت آن رفت. پسرش از روی صندلی بلند شد و با پا یک پیاز را جا‌به‌جا کرد. مردی با قدی متوسط‌‌ که زیر گونه‌هایش گود افتاده بود و ریش تُنُکی داشت سر جای پسرک نشست. مرد برگشت سمت صندلی و گفت: «چِکار می‌کنی آقا؟ سر جای من شَستی.»

مرد خودش را روی صندلی جابه‌جا کرد و وسیله‌ی توی دستش را لای پاهایش قرار ‌داد و سر بالا گرفت و گره به ابروهایش انداخت و گفت: «مرتیکه اَفغانی، اومدی تو مملکت من مفت می‌خوری و می‌خوابی، طلبکار هم هستی؟»

مرد افغان از زور ناراحتی لب پایینش را گزید.‌‌ دست پسرش را گرفت و از میان مردم به طرف در واگن رفت. به پله‌ها که رسید، زنش را دید که دارد بالا می‌آید. زن با تعجب گفت: «مَگر جا پَیدا نَکردی؟» مرد به علامت نفی سرش را بالا برد.

زن گوشه‌ی واگن ایستاد. چادرش را جمع کرد. نگاه تندی به همسرش کرد و شروع‌‌ به غر زدن کرد: «زودتر از هَمه بالا آمَده، بعد نَتانَسته یَک جا پَیدا کنه، اووقت مَه با ای بَچَه‌ی بَدحال تا کرج باید اِستاده شَوُم.»

مرد دست بچه را کشید و همان‌طور که به سمت در می‌رفت به زن گفت: «بیا برویم و منتظر قطار بعد بمانیم تا اِستاده نباشی.»

زن از کنار مردی که روی صندلی کنار پنجره نشسته بود رد شد و گفت: «حالا انگار پیاده شویم بهتر می‌شود. تو اگر مرد بودی و زرنگ، همان بار اول یَک صندلی می‌ستاندی.»

به محض اینکه زن پیاده می‌شود، در قطار هم بسته می‌شود.

‌‌ تهران

‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌  دی ماه ۱۳۹۳ ‌‌‌‌‌‌                           ‌‌‌‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *