دو داستان از یک نوع خشونت خانگی

نازلی مکریان

کانون زنان ایرانی

دخترک و دوکبوتر

دخترک سال اول ابتدایی رو تموم کرده بود و روزهای گرم تابستون رو می گذروند٬ پدر برای اینکه دخترش حروف الفبا رو فراموش نکند چند کتاب داستان خریداری کرده بود تا در وقت هایی که پدر خانه است بخوانند و تمرین کنند٬ اسم یکی از کتاب ها دو کبوتر بود٬ پدر دخترک روش خاصی برای آموزش و تربیت داشت : همواره یک تخته چوب یا یک دمپایی در کنار خود می گذاشت تا اگر دخترک نتوانست یاد بگیرد از آن برای ترساندن٬ تشر زدن و در نهایت کتک زدنش استفاده کند. دخترک با دیدن آن تخته چوب یا دمپایی خنگ می شد مثل اینکه در خلع باشه٬ در جایی بین آسمان و زمین٬ گوش هایش کیپ می شد و نمی توانست تمرکز کند یا صحبت ها رو خوب بشنود و نگاهش خیره و آب در گلویش خشک می شد و حتی زمان و مکان را نیز گم می کرد. برای همین پدرش مجبور می شد جملاتش را بارها و بارها تکرار کند٬ دخترک شروع به خواندن کرد٬ ی-ک-ی٬ ب-و-د٬ ی-ک-ی٬ ن-ب-و-د٬ یکی بود یکی نبود… تا به کلمه جدیدی برخورد بآ-ل-آ-خ-ر-ه٬ “بالاخره”٬ پدر به او توضیح داد که این بآ-ل-آ-خ-ر-ه نیست و بِلَخَرِه “بالاخره” است٬ دخترک که جز آن تخته چوب در دست پدر به چیز دیگری فکر نمی کرد به خواندن خود ادامه داد تا شاید این صحنه دلهره آور سریعتر تمام شود و بتواند از این مخمصه جان سالم به در برد. از بخت بد چند سطر پایین تر دوباره آن کلمه تکرار شده بود – بالاخره-“بآ-ل-آ-خ-ر-ه”، این بار پدر به دخترک تذکر داد و تخته چوب را کمی در هوا چرخاند. بالاخره در صفحه بعد و صفحات بعد بارها تکرار شده بود، در نهایت زمانی که دخترک خواست صفحه آخر را بخواند٬ پدر به او گفت این صفحه آخره اگر باز هم آن بِلَخَرِه رو اشتباه بخونی می دونم باهات چیکار کنم٬ دخترک که نه راه پس داشت نه راه پیش به خواندن ادامه داد تا اینکه در سطر دوم دوباره خواند “بآ” تازه شروع کرده بود بگه با-ل-آ…، که پدرش در یک حرکت سریع یک دست و یک پای او را گرفت و او را معلق در هوا با خود به سمتی برد٬ دخترکِ که نمی توانست بفهمد چه در انتظارش است، ناگهان خود را در بیرون پنجره اتاق پذیرایی طبقه سوم آپارتمانشان در میان آسمان و زمین معلق دید که مانند پتویی به آسمان برده می شود و با پشت کمر به دیوار می خورد حینی که از آن بالا به پایین نگاه می کرد می دید که عابران پیاده با وحشت به او نگاه می کنند و جیغ می کشند و بلند بلند فریاد می زنند و سخن می گویند ولی برای او صحبت ها کاملا نامفهوم بود. سه یا چهار ضربه٬ بدن نحیف و خسته اش به دیوار خورد و وقتی که پدر قصد آن کرد او را به داخل پنجره بازگرداند٬ پاشنه پای چپ دخترک به شیشه پنجره اصابت کرد و شیشه های خرد شده در نگاه دخترک بهت زده به پایین ریخت٬ بند دل دخترک پاره شد و دنیا در مقابل چشمانش سیاه شد٬ چون فکر کرد اگر هر لحظه کنترل از دست پدر خارج می شد او نیز مانند یکی از آن تکه ها به زمین می افتاد. وقتی پدر او را به درون آپارتمان بازگرداند و دوباره دو پای دخترک به زمین رسید نمی دانست چه باید بکند٬ تمام بدنش از ترس منجمد شده بود و می لرزید و خودش را خیس کرده بود.

 در آن لحظه مادرش را دید مانند یک قاب عکس که میخش هرز شده و از جای خود به کف اتاق سر خرده و چهارچوبش از هم جدا شده٬ روی زمین افتاده بود و از ترس چشمانش از حدقه بیرون زده بود و به پنجره خیره مانده بود٬ دخترک که آن زمان حدود ساعت را تشخیص نمی داد ولی چیزی که به یاد دارد نگاه مادرش مدت زیادی در همان حالت بهت و وحشت خیره مانده بود٬ شاید یک ساعت٬ شاید دو ساعت!. دخترک برای اینکه بتواند از آن فضا خارج شود٬ به بهانه تعویض لباس از روی دستپاچگی به پشت در آپارتمان رفت و دقیقا در محوطه راه پله ها مشغول تعویض لباس بود که پدرش دررا باز کرد و سر او فریاد زد: اینجا چه غلطی می کنی؟ دخترک: دارم لباس هامو عوض می کنم. پدر فریاد زد گم شو برو تو لباست رو عوض کن اینجا وای نسا٬ دخترک از ترس چشمانش را از نگاه پدر می دزدد و از گوشه درب به درون خانه سُر خورد.

دخترک و تکه چوب پرنده

پدر دخترک عمل دیسک کمر انجام داده بود و حدود دو سال تمام در رختخواب ماندگار شد. مادر دخترک هم مجبور بود سخت کار کند تا خرج زندگی را تامین کند، دخترک ۸ ساله داستان ما چاره ای نداشت جز اینکه کودکی اش را فراموش کند و در قالب پرستار و مادر خانه نقش ایفا کند، پس شروع کرد به آشپزی یاد گرفتن. پرستار پدر شدن (لگن گذاشتن، زیرش را تمیز کردن و غذا درست کردن). دخترک همچنین وظیفه داشت تا برادر ۳ ساله اش را به مهدکودک ببرد و کارهای مدرسه خودش را نیز انجام دهد. دخترک به یاد می آورد تجربه اولین برنج درست کردن در پلوپز را، که پدر از رختخواب به او توضیح می داد و او نیز به ترتیب انجام می داد، تا اینکه وقتی آب برنج تمام شد، دخترک پرسید: بابا؟! برنج خشک شد، حالا چکار کنم! دوباره آب اضافه کنم؟؟ که پدر مانند شخصی که شفا یافته، از رختخواب جهید و او را زیر مشت و لگد له و لورده کرد و دوباره به رختخواب بازگشت. القصه: روزی دخترک طبق معمول صبح زود برخاست تا صبحانه‌ای آماده کند و بخورند. سپس برادر کوچک اش را به مهد ببرد و خودش نیز به مدرسه برود، در این بین پدر دستور داد که رادیو روشن شود، دخترک که عجله داشت تا سر وقت به همه کارهایش برسد بی توجه موج رادیو را چرخاند و روشن کرد و به کارهای خود ادامه داد، پدر همیشه عادت داشت از افعال معکوس استفاده کند، گفت: دخترک! فکر نمی کنی صدای رادیو کم است؟! دخترک با عجله دوباره پیچ رادیو را چرخاند و صدا را بیشتر کرد دوباره به کار خود ادامه داد، که پدر شروع به داد و بیداد کرد، دخترک متوجه شد که خرابکاری شده و طبق معمول احساس کرد که الان است خودش را خیس کند پس گفت :برم دستشویی؟ دوید حیاط، دستشویی دقیقا روبروی در اتاق، در گوشه دیگر حیاط بود .

وقتی دخترک در دستشویی می نشست می توانست از گوشه زنگ زده آهنی درب ببیند که چه موقع درب اتاق باز می شود و چه کسی از درب آمد و رفت می کند، در تمام سالها دستشویی بهترین پناهگاه او شده بود، جایی که می توانست ساعتها در سکوت آنجا بماند، فکر کند، گریه کند، خودش را از ترس ها، دردها و تحقیرها تسلی دهد. خلاصه اینکه وقتی پدر دید که زمان ماندن دخترک در توالت طولانی شد پی دخترک را گرفت و در اتاق را باز کرد و همین که دخترک از گوشه زنگ زده درب توالت دید که پدر از پله ها بالا می آید شلوارش را نیمه بالا کشیده و نکشیده به کوچه گریخت و دو تا پا داشت دو تای دیگر هم قرض گرفت و حالا ندو کی بدو، و گهگاهی هم از بالای شانه نظر به عقب می انداخت تا ببیند آیا پدر به دنبالش می آید یا خیر. وقتی مطمئن شد که آن تخته چوب کذائی هم در دستش است به دویدن ادامه داد تا اینکه صدایی نفیر از پشت سرش شنید، صدا، صدای چرخش تخته چوبی بود که پدر آن را مانند بومرنگی در آسمان، در پی دخترک برای شکارش پرتاب کرده بود. تخته چوب به چرخش در آسمان ادامه داد تا با فاصله بسیار کم از کنار دخترک به جوب آب افتاد و آب به اطراف پاشیده شد. رهگذری در آن مسیر از روبرو می آمد که دخترک برای فرار از دست پدر خشمگین، به سگک کمربند رهگذر آویزان شد و شروع کرد التماس کردن، آقا تو رو خدا نجاتم بده، بابام می خواد منو بکشه، آقا تو رو خدا، رهگذر حسابی گیج شده بود و ظاهرا عجله داشت و مرتب می گفت دختر جان ولم کن دیرم شده باید برم و دخترک با زجه و ناله فریاد میزد: تو رو خداااا منو از دست بابام نجات بده، اگه منو ببره خونه می کشه. از این طرف پدر دست دخترک را گرفته بود و می کشید و از آن طرف دخترک با دست دیگر به سگک رهگذر آویزان شده بود. یکی از همسایه ها که پیرمرد سالخورده ای بود پا به میان گذاشت و دست دخترک را از سگک کمربند عابر رها کرد. پیرمرد همسایه به دخترک گفت: عزیزم اون پدر توئه، باهاش برو خونه، دوستت داره، دخترک فقط ضجه میزد و التماس می کرد و پدر او را کشان کشان به خانه برد. وقتی از پله ها پایین می رفتند، یکی مانده به آخر دستش را بر گلوی دخترک گذاشت و با دست دیگر تا توانست با مشت و سیلی به سر و صورت دخترک ضربه‌های پیاپی زد. آن روز دخترک با بدن کبود و دردمند و خسته به مدرسه رفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.