بوقی تو خوبی، مشاهدات مینومرتاضی از حضورزنان دراستادیوم آزادی

مینو مرتاضی

کانون زنان ایرانی

با دوستی به مقصد ورزشگاه راه افتادیم . دوستم پرچم ایران را دور شانه اش پیچیده بود . در سالن مترو بعضا اقایان نگاهی می کردند و لبخندی می زدند . خانم ها بی اعتنا رد می شدند. در ایستگاه صادقیه برای رفتن به ورزشگاه منتظر رسیدن قطار تهران کرج بودیم . مرد میانسال دستفروش بلند بالایی به ما نزدیک شد و به دوستم گفت افرین بر شما بالاخره اجازه دادن برین ورزشگاه و بازی هارو ببینین . و بعدنگاهی به موی سپیدم کرد و گفت: خیلی فوتبال دوست داری ؟ گفتم: آزادی و برابری رو بیشتر از فوتبال دوست دارم، گفت : من هم  و نگاهی به دستانش انداخت وبا چشمانم  مسیر نگاهش را تعقیب کردم . ده دوازده بسته تیغ ریش تراش از انواع تیغ های ساخت چین در دو دستش داشت و می فروخت. دوست داشتم خریدی از او بکنم ولی واقعا صلاح نبود با بسته تیغ به ورزشگاه بروم . او هم انگار نیتم را خواند که گفت کار خوبی می کنی می روی و رفت . قطار رسید و سوار شدیم و انبوه مسافران با شتاب و تنه زنان وارد قطار می شدند. از پشت پنجره قطار دیدم مرد میانسال دست و سرش را به علامت نه تکان می داد. و نمی فهمیدم چه می گوید . دوان دوان خودش را به قطار رساند و از پشت جمعیت که در حال سوار شدن بودند، فریاد زد: این قطار سریع السیره و تو ایستگاه استادیوم نمی ایسته . زود پیاده شین . وگرنه سرگردون میشین و به مسابقه نمی رسید. در همین موقع یک عده دختران جوان با پرچم و بوق و این قبیل سرخوش و شاد سوار شدند. به دوستم و به انها گفتم باید از این قطار پیاده بشیم . قطار عادی سوار بشیم  و به زحمت پیاده شدیم .به نظرم فروشنده میانسال دوست داشت همدلی خودش با رفتن زنان به ورزشگاه را نشان دهد. کنار ما ایستاد .

قطار بعدی که رسید  گفت باید این را سوار بشین وایستاد تا سوار شدیم و خاطر جمع از کمکی که کرده ، گفت: بسلامت و دختران جوان با شادمانی با تکان دان دست با او خدا حافظی کردند.از پشت شیشه می دیدیمش که تیغ هایش را به مردم در حال عبور در ایستگاه عرضه می کند اما حواسش به ما هم هست.با خودم گفتم کاش به جای تیغ پرچم یا بوق یا کلاه ژوکر مخصوص ورزشگاه می فروخت تا می توانستیم چیزی بخریم و در قبال حمایت روانی بی چشمداشت و بی ریایش از او حمایت اقتصادی ز او می کردیم . داخل قطار خانمی چادری امد و گفت واقعا دارین میرین استادیوم ؟ دختران با خوشحالی گفتند بله . گفت کاش می تونستم بیام . و نفرینی حواله اختلاس گران کرد. نفهمیدیم مقصودش از این ناله نفرین و ارتباطش با ورزشگاه رفتن زنان چه بود ! چند سرباز با لباس های تکاوری با نگاه هایی پرسشگر دختران را می نگریستند و زن میانسالی که بر کف قطار نشسته بود، انگار که با خودش زمزمه می کند اما معلوم بود که دوست داشت همه حرفهایش را بشنوند. بلند بلند می گفت : چکار به کار مردم دارید. عیسی به دین خود و موسی به دین خود. در ایستگاه ورزشگاه که نامش را ایستگاه برابری گذاشتیم پیاده شدیم و به سمت درب شرقی راه افتادیم .دو طرف درب شرقی فروشنده ها انواع و اقسام بوق و شیپور و کلاه و پرچم می فروختند. برخی هم در قبال مختصری پول روی صورتهای خانم ها پرچم ایران می نشاندند.  خانم های زیبا و با لباس های ترو تمیز و جلیقه های نارنجی خوشرنگ . در بدو ورود بلیط های مارا  با اسکنر های ظریف اسکن کردند. وبعد با مینی بوس به سمت تونل آزادی راه افتادیم . در مقابل تونل خانم های درجه دار نیروی انتظامی با روی خوش و با شادی و خوش امد گویی خانم ها را بازرسی بدنی می کردند. و تونل سرشار از صدای خنده و شادی و فریاد دختران جوان بود. فریاد ها ی آکنده از خوشی دختران چنان مسری بود که هرکس پا به درون تونل ازادی می گذاشت فریادی از سر رضایت می کشید . در فاصله چند قدمی تونل و فقط کمی آن طرفتر استادیوم ازادی بر عصر زیبای پائیزی تکیه داده و به ترانه زیبای سالار عقیلی که از بلندگوها پخش می شد گوش می داد. انگارمنتظر بود تا دختران و زنان فوتبال دوست ایران  را شادمانه در آغوش بکشد و بر زانوی خود بنشاند .

ایران ..فدای اشک و خنده تو..دل پر و تپنده تو…فدای حسرت و امیدت….رهایی رمنده تو….رهایی رمنده تو

زنان به محض ورود با یکدیگر هم سرا و با بلندگوهای ورزشگاه همنوا می شدند. همه چیز خود جوش وبه واقع  در اوج جوشش بود. گویی توافقی نا گفته و نا نوشته دختران جوان را به یکدیگرپیوند می داد و هم صدا و هم آوا می کرد. بلندگو آهنگ بی کلام با ریتمی تند پخش کرد و  در یک لحظه دختران دم گرفتند «دختر آبی جای تو  خالی ». و جایگاه مالامال از این فریاد بغض آلود بود. که صدای همایون شجریان در جان جوانان پیچید و دختران با ان هم سرا شدند.

صدها جفا ای مادرم ..دیدی و مهرت کم نشد…از خون سربازان تو، گلگون شده رویت وطن..ای سرو سبز بی‌خزان، ای مهر تو در جان و تن.ای مادرم ایران زمین..آغاز تو، پایان تویی..بر دشت من، باران تویی..در چشم من، تابان تویی.ایران من ایران من. آن مهر جاویدان تویی…ای در رگانم خون وطن….ای پرچمت ما را کفن…….دور از تو بادا اهرمن…….ایران من ایران من

وبتدریج جایگاه هایی که به زنان اختصاص داده بودند پر شد ند. در جایگاه کناری و پشت نرده ها زنان نیروی انتظامی ایستاده بودند و بعضا به ارامی و خوش رویی تذکراتی به زنانی که موهای عصیانگرشان روسری و شال را تاب نیاورده بودند می دادند  . سه چهار جایگاه هم از مردان پر شد. اطراف میدان بازی در اختیار  مردان نیروی انتظامی و خبرنگاران بود. خبرنگاران عموما جایگاه زنان را زیر نظر داشتند.  تیم ها به زمین بازی آمدند و کمی نرمش کردند و برگشتند . دختران جوان یک ریز فریاد می کشیدند  و لیدر ها سعی داشتند به زنان اداب تشویق کردن بیاموزند. اما صدا به صدا نمی رسید. دوباره  صدای سالار عقیلی در بلندگوی میدان پیچید که می خواند و دختران با او  دم گرفتند.

ایران ..به خاک خسته تو سوگند.به بغض خفته دماوند..که شوق زنده ماندن من..به شادی تو خورده پیوند..به شادی تو خورده پیوند

ایران …اگر دل تو را شکستند…تو را به بند کینه بستند…چه عاشقان بی‌نشانی که پای درد تو نشستند…که پای درد تو نشستند

همه چیز خود جوش و اما به واقع  در اوج جوشش بود. توافقی نا گفته و نا نوشته دختران جوان را به یکدیگرپیوند می داد و همصدا و هم آوا می کرد. بلندگو اهنگ بی کلام با ریتمی تند پخش کرد و  در یک لحظه دختران دم گرفتند «دختر آبی جای تو  خالی ». و جایگاه مالامال از این فریاد بغض آلود بود که سرود ایران در ورزشگاه طنین انداخت و دختران شروع به خواندن دسته جمعی سرود جمهوری اسلامی ایران کردند :

 سَر زَد از اُفُق..مِهرِ خاوران..فروغِ دیده‌ٔ حق باوران..بهمن، فَرِّ ایمانِ ماست..پیامت ای امام«استقلال، آزادی»..نقشِ جانِ ماست..شهیدان، پیچیده در گوش زمانْ فریادتان..پاینده مانی و جاودان…

و فریاد  ایران ایران سر دادند.  بازی شروع شد. اولین گل در پنج دقیقه اول وفریاد های تشویق و شادی که  پس ازان  حتی یک لحظه هم قطع نشد. بعضا نگاهی به جایگاه خالی از تماشاچی کامبوج می انداختم . پرچم بزرگی کف جایگاه کامبوج خود را به خواب زده بود و  دو سه نفری در پایین ترین پله جایگاه نشسته بودند . یکی از مردان کامبوجی  طبل بزرگی داشت و بر ان می کوبید . یکی دوبار در وقفه کوتاه نفس تازه کردن گروهی دختران تشویق کننده برای زدن فریاد های بلند تر صدای بم و خسته طبلی که طبال کامبوجی یکریز و بی وقفه بر سرش می کوبید را شنیدم. پیش خودم گفتم مرد تنهای دیگری به خود کمک می کند تا شنیده و دیده شود.  . شاید اوهر گز نفهمد غریو شادی که صدای بم طبل اورا درخود گم و محو می کرد . بیش از ان که ناشی از گل هایی باشد که به تیم کشورش زده بودیم ؛هلهله ناشی ازدستیابی به حق انسانی و خدادای برابری درمیدان آزادی بود که سالها در انتظارش بودیم . تجربه ایی ناب و شگفت انگیز درک لحظه تحقق یک حق … بازی با برد قاطع ایران تمام شد. زنان و مردان در اولین تجربه حضور برابر در ورزشگاه بسیار خوب درخشیدند. در ورزشگاه اخلاق و روحیات ورزشی تفوق خود بر سیاست را نشان داد. نحوه برخورد جوانان حاضر در ورزشگاه با برخی شعارها و رفتارها بیانگر این واقعیت بود که جوانان به هیچ وجه نمی خواهند از موقعیت بدست امده جهت حضور در ورزشگاه به خاطر سیاست بگذرند. برای انها مهم نبود و نیست که چه کسانی مشتاق زدن مدال قهرمانی در میدان بازی سیاست هستند. انها می خواهند از طریق هیجان و شوری که ورزش به انها می دهد  ولو برای چند ساعت هم که شده از دریچه شادی به ازدحام جمعیت در جستجوی خوش حالی و خوش بختی بنگرند. در راه بازگشت .جوانکی که تمام صورتش را به رنگ پرچم ایران در اورده بود و بوقی در دست داشت و در ایستگاه مترو گهگاه در ان می دمید . از دخترانی که در ایستگاه مترو منتظر رسیدن قطار بودند  پرسید ایا خوشحالین که به ورزشگاه راهتون دادیم ؟

 دختران با لحن اعتراض امیز گفتند: بوقی کسی راهمان نداد . ما خودمان راه مان را پیدا کردیم. جوانک در حالیکه در بوقش می دمید گفت به من نگوئید بوقی ، بگویید تو خوبی … بدون توافق پیشینی دختران همسرا شدند بوقی تو خوبی ولی دیگه تو مترو بوق نزن.. سرمون رفت .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.