زندان، کتاب و دگر هیچ!

محمد حکیم پور*
کانون زنان ایرانی

در این خاک در این خاک، در این مزرعه پاک
بجز مهر، بجر عشق، دگر بذر نکاریم!

جستار: دیروز یادداشتی موجز و در عین حال زیبا به قلم نویسنده و روزنامه ‌نویس «ژیلا بنی یعقوب» در فضای مجازی درباره خانم اهل کتاب و قلم «بهاره هدایت» خواندم که توضیح می داد ایشان چگونه در زندان اوین، با مشقات بسیار و به مدد فانوس مطالعه، شب‌ها را با اشتیاق وصف ناپذیر با مطالعه کتاب به سحر می رساند. این سنت، بی شک امر بسیار مبارک و نیکو و در عین حال مغفولی است که رواج آن در زندان و خارج از زندان می تواند دنیا و روزگار شوربخت ما را دگرگون سازد. ما برای رهایی از وضع ناهنجار موجودمان، بی شک بیش از همیشه نیازمند مطالعه و کتاب‌خوانی هستیم. بهانه یادداشت حاضر به طور روشن، روایت ژیلا بنی یعقوب از بهاره هدایت است:

انسان اصولا «مضطرب»‌ترین موجود عالم است. درست برای غلبه بر همین اضطراب نیز هست که آدمی همواره در پی کسب «پیوند» های انسانی و اجتماعی برای خود می‌رود، برای خویشتن، «هویت» می‌جوید تا وجه «اشتراک» و «افتراق» خود را از دیگر زمینیان باز یابد. اینجاست که آدمی دل‌بسته «وطن» و «جامعه» خویش می شود؛ اما «زندان» نقطه انفصال آدمی از وطن و جامعه است: زندان جایی ست که آدمی را هم در وطنش به بند می کشد و هم در میان انبوه خلق، به «تفرد» و «تنهایی» می کشاند.
در دنیای موحش و خاموش سلول مجرد که رابطه زندانی با دنیای آزاد قطع می شود و همه دنیا با همه سنگینی‌اش، چونان شبحی بر سر یک زندانی آزاده آوار می گردد، در تجرد مطلق میان آسمان و زمین، که دیگر هیچ دستی به دست زندانی نمی‌رسد، این تنها خدا و کتاب است که یک زندانی را در آن وانفسا همراهی می کنند و رهایش نمی کنند! دست سرد و غم‌زده‌اش را در دست گرم و مهربانشان می گیرند، نازش را می کشند و او را تیمار و آرام‌اش می‌کنند.
واقعا چقدر دنیای زندانیان اهل کتابی که با به جان خریدن همه سختی‌ها کتاب را از آغوش خود رها نمی کنند، زیبا و جان‌بخش است، آنها که چشم نگهبان را که دور می بینند، دزدانه به مدد شمعی و یا چراغ مطالعه‌ای، به کتاب پناه می برند و شب دیجور را با او سحر می‌کنند! این سرمایه‌های انسانی ارزشمند – با هر طرز تفکر و مسلکی – فداییان معرفت‌اند که به حکم روزگار کج‌مدار در گوشه زندان‌ها فتاده‌اند.
وای چقدر زیبا است زندان با کتاب؟ آنجا مرغ اندیشه‌ات تا جایی فراز می گیرد و پر می کشد که تو از زندان خویش بزرگتر می شوی و بزرگترتر و آن گاه دیواره‌های محبست ترک بر می‌دارد و تو رهای رها می شوی؛ آزاد آزاد! آن شمع‌ها و آن فانوس‌های مطالعه‌ که در اوج ظلمت شب، سوسو می زنند و نور معرفت را در ذهن زندانیان فرزانه می‌افشانند، بخشی «ذی‌روح» از حیات یک زندانی اهل معرفت‌اند و خاطرشان تا ابدالآباد ناز است و خاطره‌شان عزیز.
کاش قریحه و قدرت روحی یک شاعر و یا رمان نویس در من بود تا می توانستم قصه پر غصه و در عین حال زیبای این شمع‌ها و ساکنان این دنیای فراموش شده (زندان) را – که شب‌ها تا سحر چونان پروانه‌‌ای بر دور هاله شمع، یکریز بال می زنند و طواف می کنند و معرفت می اندوزند – روایت کنم. این شمع‌ها و فانوس‌ها، توتم‌های روزگار مایند! آنها از مونسان فرزانه خود – این ساکنان جزیره غربت و تنهایی – شرف حضور و ظهور یافته‌اند.
آری! آری! روح که زیبا شد، زیبایی خود را حتی در اشیای پیرامونش هم می دمد و بدان‌ها هاله‌ای از تقدس می بخشد! می فهمی تقدس! این تنها نوع تقدس مشروع و مجاز در عالم است: اسپریتیسم مخصوص من! گاندی‌ها، ماندلاها و مصدق‌ها بی شک کرامت حضورشان را در سلول‌هایشان نیز باقی گذاشته‌اند؛ در و دیوار سلول‌های آنان از پس این سالهای بسیار، هنوز بوی آنها را می دهد و عطر حضور آنها را در خود حفظ کرده است!
چه می گفتم؟ سخن از شمع ها و فانوس‌های دزدکی زندان بود که توتم زندانی‌اند، دریچه رهایی او از ظلمت شب‌اند، این توتم‌ها به جان او بسته‌اند و خوی او و روح او را گرفته‌اند و روح یافته‌اند، حیات یافته‌اند و به تاریخ اندیشه پیوسته‌اند!

وای چقدر وحشتناک است تصور دنیایی که در آن کتاب نباشد؟! زندان حقیقی در واقع دنیایی است که در آن کتاب نباشد. ولی کتاب که باشد، حتی زندان هم «بی زندان» خواهد بود: سلطان خیره‌سر غزنوی – که از شمشیرش خون می چکید و از مغزش هیچ چیز! – «مسعود سعد سلمان» را به زندان افکند تا تسلیمش کند، روحش را بشکند، غرورش را خرد کند، اما نتوانست، نتوانست! مسعود در زندان «نای»، و در میانه انبوه کتاب‌هایش چنان در عالم بزرگ درون کتاب‌ها فرو می رفت و غوطه می خورد که اصولا تنگنای زندان سرد و خاموش سلطان قدر قدرت را احساس نمی‌کرد. مفتش‌ها و گزمه‌ها هم بیهوده می کوشیدند او را به فغان بیاورند. منصور حلاج و عین‌القضات نیز در زندان‌های بغداد (شهر هزار و یک‌شب) و همدان چنین احوالی داشتند و دیگران و دیگران نیز!
و این سرنوشت و حکایت همه زندانیان اندیشه است در طول تاریخ!


واقعا چه خیال‌انگیز و جان‌بخش است در شب‌های طولانی و دیرگذر زندان تا سپیده فجر صادق – که بالاخره فرا خواهد رسید – با دانشوران خاموشی محشور باشی که کتابشان دمادم و در درازنای شب های بی‌رحم زندان با تو به لطف بسیار سخن می گویند و مرهم رنج‌هایت می شوند و آرامت می کنند، با تو به هزار زبان بی زبانی سخن می گویند و تو با آنها تنها می مانی، تنها می شوی و از «نفثه‌المصدور» خویش با آنان می‌گویی!


در زندان، مزه دهان آدمی عوض می شود، نیازهای آدمی یکسر دگرگون می شوند، تفنن‌ها و تقرب‌ها و توسل‌ها و وسوسه‌ها و نیازهای کاذب جای خود را به «تأمل» ها و «تفکر» ها و «تذکر» ها و «تعهد»‌ها می‌دهند و البته در این میانه، کتاب‌ها هم با زندانی مهربان‌تر – از «همه‌جا» و «همه‌وقت» – می‌شوند، همدل‌تر می‌شوند، همدم‌تر می‌شوند، رفیق‌تر می‌شوند، با روح و جان او می آمیزند، از سر و روی قلب او بالا می روند، در آفاق چشمانش اتراق می کنند و خاطرشان هرگز از ذهن و جان زندانی محو نمی‌شود. خوشا به حال نویسنده‌ای که کتابش را در زندان می خوانند، زیرا زندانیان بهتر از هر کسی قدر آزادیی را که یک نویسنده مردمی برای آن می کوشد، در می یابند.
کتاب و زندان: وه! چه ترکیب مقدسی! چه تعبیر نازنینی! این دو که باهم باشند، همه دیوارهای ستم باهم فرو خواهند ریخت؛ از دیوار برلین هم اثری نخواهد ماند!


*نویسنده و پژوهشگر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.