خاطره ای از یک درد/به یاد رومینا اشرفی

دکتر شیوا معتمد زاده

با بچه های همسایه‌های کوچه بن بست خونه مادربزرگم یه جورایی بزرگ شده بودم. با اینکه فقط تابستون‌ها که می‌اومدیم تهران می‌دیدمشون، ولی رفیق بودیم و‌همدیگه رو می‌شناختیم. تا ۷-۸ سالگی دختر و پسر صبح تا شب تو‌ کوچه هفت‌سنگ و وسطی و گانیه و زو بازی می‌کردیم. هر سال ولی تعداد دخترهایی که می‌اومدند بازی کمتر می‌شد، طوری که در ده سالگی تنها دختری که اجازه داشت بره تو‌ کوچه من بودم و‌حوصله‌ام که خیلی سر می‌رفت، می‌رفتم دم خونه فهیمه اینا که اجازه نداشت بیاد تو‌کوچه و همونجا تو درگاه در حرف می‌زدیم.

اگر هم فرصتی دست می‌داد که باباش نبود یا خواب بود مثلا خطر می‌کرد و چادرش رو می‌بست کمرش و دوتایی همون دم در لی‌لی یا گردو-شکستم بازی می‌کردیم.اگر باباش می‌فهمید فرداش جای کتک و‌کبودی روی صورتش بود و‌ من تا چند روزی اصلا سراغش نمی‌رفتم، تا خودش به بهانه‌ای می‌اومد دم خونه مون.
ولی از همه‌مون بزرگتر اعظم، دختر بتول خانوم بود. خوشگل بود و ظریف و مهربون و‌خجالتی. هنوز دوره راهنمایی رو‌تموم نکرده بود که یه تابستون که اومدیم تهران شنیدم عروس شده. یادمه که اوایل با لباسهای تورتوری زیر چادر مشکی، با کمی آرایش و‌کفش پاشنه بلند از یه محل اونطرف‌تر می‌اومد دیدن مادرش اینا و از ته کوچه که پیداش می‌شد چشم دخترای همسایه وسط بازی از رنگ و لعاب زندگی جدیدش برق می‌زد. زرق و برق ولی خیلی دوام نیاورد. تابستون سال بعد که می‌دیدیمش یه بچه بغلش بود یکی هم حامله ، با چهر‌ه‌ای لاغر و تکیده. از این و اون شنیده بودم که شوهرش یه الدنگ بیکاره و مرتب کتکش می‌زنه و بعد از اون هر بار می‌دیدمش در عالم بچگی غصه می‌خوردم.


۱۱ سالم بود که یه ظهر تابستون همه محل خبر شد که اعظم دچار سوختگی شدید شده و بردنش بیمارستان. اول گفتند از دست شوهره ذله شده و نفت ریخته رو‌ خودش و کبریت رو‌کشیده. بعدا فهمیدیم که دو تا بچه‌ها شاهد ماجرا بودن و گفتن کار باباشون بوده، شوهرش اول دستگیر شد ولی بعد آزادش کردن ، گفتن شاهد کافی نداریم.


سه روز بعد که با مادربزرگم تو اتاق نشسته بودیم و پتو ملافه می‌کردیم، جیغ و شیون از خونه بتول خانوم بلند شد . مادربزرگم محکم با دو تا دستش زد رو پاش که “ای داد بیداد! راحت شد طفل معصوم” . بعد هم چادرش رو کشید سرش و دوید سمت خونه شون و منم دنبالش.
صدای جیغ و شیون اون روز اون خونه که تا چند هفته ادامه داشت بعد از سی و اندی سال هنوز هم توی گوشمه و هر بار هر جایی دختری به دست مردان خانواده‌اش کشته میشه، قیافه نوعروس و‌معصوم اعظم میاد جلو چشمم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.