طلوع صحرا از واریس دیری

مینا فدایی

کانون زنان ایرانی

کتاب طلوع صحرا تقدیم به تمام زنانی شده است که در هر مقطعی از تاریخ به مبارزه با تابوها برخاسته و از حق خود به عنوان یک انسان دفاع کرده اند.این کتاب در ادامه ی کتاب گل صحرا (که در سال ۱۹۹۸ به چاپ رسید و با استقبال چشمگیری مواجه شد، نوشته شده است.)

واریس دیری، مانکن بین المللی سومالیایی تبار، سفیر و سخنگوی سازمان ملل است که در پنج سالگی مُثله و ختنه می شود و وقتی دوازده ساله می شود از آن زندگی و ازدواج اجباری با پیرمرد شصت ساله (در قبال پنج شتر) فرار می کند. او از صحرای سوزان سومالی عبور کرده و خود را به لندن می رساند، یک عکاس انگلیسی زیبایی و استعداد او را کشف می کند و از او یک مانکن می سازد. در سال ۱۹۹۷ از سوی سازمان ملل به عنوان سخنگوی حقوق زنان آفریقا و سفیر سازمان ملل برگزیده می شود. او در آثارش از ختنه ی دختران و وحشیانه بودن این عمل می گوید. به گفته ی او در سومالی، ختنه به بدترین شکل ممکن صورت می گیرد که شامل برداشتن کل اندام بیرونی و دوختن مجرای تناسلی است که به آن ختنه ی فارونیک می گویند. این کار معمولا در شرایطی کاملا ابتدایی و به وسیله ی زنانی دوره گرد و بدون بی حسی موضعی انجام می گیرد، اغلب دختران پس از انجام این عمل دچار عفونت میشوند و می میرند. حال واریس بعد از بیست سال در بدترین شرایط سیاسی و اقتصادی سومالی، تصمیم می گیرد به کشورش برگردد و خانواده اش را پیدا کند در حالی که هیچ آدرس و اطلاعاتی از آنها ندارد و حتی نمی داند زنده اند یا مرده. واریس در حقیقت با این سفر خود را به چالش می کشد.

در سومالی زندگی مردم اغلب از طریق حیوانات می گذرد و آنها به شتر و بزهای خود بسیار اهمیت می دهند، رسم بر این است پسران خانواده از شترها و دختران از حیوانات کوچکتر مثل بزها نگهداری کنند، اکثریت مسلمان هستند و باورها و اعتقادات خُرافی زیادی را به مذهب خود وارد کرده اند از جمله اینکه ختنه باعث پاکی و نجابت دختران می شود و معمولا هیچ مادری دختر ختنه نشده را برای همسری پسر خود انتخاب نمی کند.

پدر دختر بابت باکرگی دخترش معمولا شیربها و  حیواناتی را طلب می کند و  برای یک زن مجرد در سومالی گزینه ایی جز ازدواج وجود ندارد، نه شغلی  نه پشتوانه ای. جمعیت سومالی از چهار قبیله ای بزرگ تشکیل شده است: دیر، داروود، اسحاق، هاویه. این چهار قبیله هفتاد درصد جمعیت سومالی را تشکیل می دهند. در این کشور  قبیله بسیار مهم است و افراد آن انسجام زیادی با یکدیگر دارند، جنگ داخلی اغلب جنگ قدرت بین این قبایل است که سهم بیشتری از دولت می خواهند و اعتمادی به افراد قبیله ی دیگر ندارند. اهمیت ارتباطات  خانواده گی برای آنها مثل آب و غذا است. مثلا اگر فردی از یک قبیله چشم مردی از قبیله دیگر را کور کند، تمام افراد قبیله موظفند دیه آن را باهم بپردازند(چشم زن ارزش چندانی ندارد.) با ازدواج،  زن از هر قبیله ا ی باشد به همان قبیله تعلق دارد و ورودش به قبیله ی  شوهر به رسمیت شناخته نمی شود. یک زن در سومالی وظیفه ی ساخت خانه ی موقت (تا کوچ بعدی)، آشپزی، بافت حصیر برای زیر انداز، نگهداری از فرزندان و پزشک خانواده و معلم فرزندان را بر عهده دارد.

مردان، کمک به زنان در امورات خانه را ننگ می دانند و اجازه نمی دهند زنی موی آنها را کوتاه کند؛ معمولا در صحبت هیچ زنی را خطاب قرار نمی دهند. یک زن نجیب هم به جز همسر و پدرش با مرد دیگری صحبت نمی کند. مرد می تواند  با یک جمله” تو را طلاق می دهم” همسرش را طلاق دهد و مجددا ازدواج کند. در آن سالها که واریس قصد مراجعت به کشور را داشت،  سومالی اوضاع  نابسامانی داشت و تغریبا از هم پاشیده شده بود، قبایل به جنگ با یکدیگر می پرداختند و پسران را برای جنگ می دزدیدند و  سربازگیری می کردند؛ تجاوز و کشتار به موضوعی عادی تبدیل شده بود. قحطی روزانه جان تعداد زیادی از مردم سومالی را می گرفت و این کشور به یکی از خطرناک ترین مناطق دنیا تبدیل شده بود.

در این شرایط واریس که شدیدا احساس تنهایی می کرد و با نامزد خود بهم زده بود به دنبال هویت و ریشه های خود راهی سومالی می شود. پیدا کردن خانواده اش به همان اندازه ی مُدل شدن یک دختر شتر سوار غیر ممکن می نمود. مسئول آژانس هوایی به او اخطار داد موگادیشو منطقه ی جنگی اعلام شده و ایالات متحده ی آمریکا هم به اتباع  خود هشدار داده است که به سومالی سفر نکنند، چون این کشور فاقد دولت است و آمریکا هم در آن منطقه، وزارت امور خارجه و دیپلمات ندارد. ضمنا برای سفر به آفریقا باید واکسن های مختلفی زد(از جمله آبله، هپاتیت و فلج اطفال) واریس حتی از طرف بنیادگراهای مسلمان هم به خاطر سخنرانی علیه ختنه، جانش در خطر بود. با تمام موانع پیش رو، واریس با برادرش محمد که در هلند زندگی می کرد راهی سومالی شد و با چند پرواز غیر مستقیم به بوساسو( فرودگاهی در ساحل شمالی سومالی) رسید. بعد از بیست سال

هواپیما در موطنش صحرا نشست، ترانه های آفریقایی یک به یک در سرش پیچیدند”سلام آفریقا، حالت چطور است؟ من که خوبم امیدوارم تو هم رو به راه باشی.” از فرودگاه هیچ سرویس اتوبوسرانی وجو نداشت، مجبور شدند تاکسی کرایه کنند؛ واریس اعتقاد داشت وضعیت اتومبیل مهم است که چمدانها سالم برسند ولی برادرش دنبال فردی از قبیله ی خود می گشت. محمد می گفت: آنها می توانند تنها به آدم های قبیله ی خود اعتماد کنند. بالاخره محمد حرفش را به کرسی نشاند، راننده را انتخاب و با وجود اتومبیل مستهلک، بر سر کرایه به توافق رسید و  همگی به راه افتادند. با اینکه تمام  هزینه های سفر با واریس بود ولی مردسالاری موضوعی نیست که به راحتی بتوان آن را پشت سر گذاشت. در مسیر پیرزن ها و بچه ها قات می فروختند و راننده با انگشت تازگی برگها را امتحان می کرد و مقداری خرید. قات مواد مخدر سبز رنگی است که معمولا سربازها برای جنگ در سومالی از آن مصرف می کنند. ارتش شدیدا به آن معتاد است و بعد از مصرف، محرک های مغز را از بین برده و در نتیجه منطق کمتری از خود نشان می دهند؛ حتی تجاوز و قتل برایشان به سرگرمی تبدیل می شود. بعد از طی مسافت طولانی و چند بار تایر عوض کردن بالاخره به دهکده ای رسیدند و راننده، خانه ی مادر واریس را به آنها نشان داد. خانه ی محقر و مربعی شکل در گوشه ی روستا با سقف حلبی بدون قفل و کلید! مادر لحظاتی به نفس های واریس گوش داد و صورتش را به سمت خود کشید، دختر را چنان در آغوش گرفت که گویی در حال نجات دادن او از آتش است. از دید مادر انگار معجزه ایی رخ داده است! بعضی از اقوام فوت کرده بودند ولی واریس و محمد موفق شدند بعضی از برادران خود را ببینند. مادر برای خوشامدگویی به آنها در طی اقامتشان دو بزغاله سر بُرید که در شرایط آنها  بخشندگی بزرگی محسوب می شد. چشم پدر مبتلا به آب مروارید شده و مردی در صحرا با چاقو آن را عمل کرده بود، واریس از اینکه مردی جرات می کند و چشم دیگری را در بیابان جراحی می کند، حیرت زده شده بود. هیچ دکتری آن اطراف نبود و نزدیک ترین بیمارستان به آنها چند کیلومتر فاصله داشت، بچه ها پدر را که با همسر دومش زندگی میکرد برای مراقبت نزد مادر خود می آورند تا آن مدت همه دور هم جمع باشند. وقتی برای خرید آذوقه به شهر رفتند با تعجب دیدند حتی اگر پول هم داشته باشی  چیز زیادی برای خوردن نمیتوانی پیدا کنی! مغازه ها اغلب خالی هستند و از همه تاسف بارتر اینکه در قسمتهایی از سومالی یک نوع پول و در قسمت های دیگر آن پول دیگری را قبول دارند.  پول های باقیمانده از حکومت سیاد باره در جنوب و پول محمد ابراهیم ایگال  در شمال کشور معتبر است.

واریس تا قبل از سفر به سومالی در سال ۲۰۰۰ خوشحال بود که کشور برای اولین بار یک ریس جمهور واحد دارد و خیلی از مشکلات حل خواهد شد، ولی الان می دید اصلا کشور واحدی وجود ندارد. واریس با برادران خود بحث می کرد که قبیله گرایی در سومالی باعث شده تا کشور نتواند مشکلاتش را حل کند و اگر از سومالی خارج شوند  قبیله  اهمیتی ندارد و همه انسانها با هم برابرند، در حالی که برادرانش به این حرفها بها نمی دادند و اصرار داشتند قبیله شان( داروود) بزرگ ترین و قوی ترین قبیله ی کشور است و باید در دولت سهمی داشته باشد. برادران حاضر نبودند در قدرت با افرادی از طایفه های دیگر شریک شوند! همه در طایفه بر اجداد خود تاکید دارند و شجرنامه ی خود را از حفظ هستند. واریس از محمد پرسید: حفظ کردن این اسامی در آمستردام چه تاثیری بر زندگی ات داشته است؟! این چیزها شکم هیچ کس را سیر نکرده است؛ ولی برادر  همچنان تاکید داشت اگر روزی نیاز به کمک داشته باشی فقط اعضای قبیله ات به تو کمک می کنند. این بحث ها به سرانجامی نرسید و هیچ کدام نتوانستند  دیگری را قانع کنند.

 واریس با شهامت زندگیش را تعریف کرد، اینکه  مادری مجرد است، پسری سه ساله دارد و پدر فرزندش را از زندگی اش بیرون کرده چون نقشی در زندگی آنها نداشته است. زنِ برادرش با تعجب گفت: زنان در این کشور موجودات ضعیفی هستند و ما نمی توانیم کاری که تو کردی انجام دهیم. یکی از مهم ترین اتفاقاتی که افتاد این بود که واریس رو به روی پدر نشست و با او احساس برابری کرد و حتی با بعضی از سخنانش  مخالفت می کرد. واریس در آن مدت از مدرسه ی روستا بازدید کرد، مدرسه ایی که تنها یک اتاق با سقف حلبی داشت، هزینه ی آن هم از صندوق کودکان سازمان ملل متحد پرداخت شده بود. آنچه برای او ناراحت کننده بود، این  که تمام دانش آموزان می خواستند در نیویورک زندگی کنند در حالی که اصلا نیویورک را نمی شناختند! واریس بعد از پایان اقامتش از همه ی خانواده عکس گرفت و یک به یک آنها را در آغوش گرفت. در مسیر بازگشت محمد و راننده جلو غذاخوری توقف کردند تا ناهار بخورند وقتی هر سه وارد شدند، پیشخدمت با لباسی کثیف جلوی واریس را گرفت و ‌گفت زنها حق ورود ندارند و باید جدا از مردها غذابخورند.

بیرون از غذاخوری یک اتاقک کثیف،  نزدیک به توالت را به او نشان داد و گفت: زنها در این اتاقک غذا می خورند. محمد به آنها اعتراض کرد که اجازه نمی دهد خواهرش در چنین محیط کثیفی غذا بخورد، این اولین بار بود برادرش از او حمایت می کرد؛ واریس از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. در ادامه ی مسیر در مسافر خانه ای اقامت کردند، هر بار که واریس با مسئول آنجا صحبت می کرد، مرد به او اصلا نگاه نمی کرد و برادرش را خطاب قرار می داد. واریس که از این رفتار توهین آمیز بسیار ناراحت شده بود با تمام وجود دریافت که سرزمینش تغییر چندانی نکرده و عقاید و باورهای غلط و خرافی هنوز به قوت خود باقی اند. او معتقد بود شهامت واقعی وقتی است که در کشور خود به ختنه ی زنان اعتراض کنی.

واریس دیری بعدها موسسه ای به نام طلوع صحرا تاسیس می کند؛ یک نهاد غیر انتفاعی به منظور بهبود وضعیت سلامت و تحصیل کودکان و ارائه  فرصت های بهتر به آنها در  سومالی. چشم انداز آن ساختن سومالی جدیدی است که در آن، خشونت و بیماری  زندگی زنان و کودکان را تهدید نکند.

“سلام آفریقا، حالت چطور است؟ من خوبم و امیدوارم تو هم خوب باشی”

کتاب طلوع صحرا با ۲۶۹ صفحه نوشته ی واریس دیری و ترجمه ی مریم سعادتمند بحری توسط انتشارات مروارید در سال ۱۳۹۷ به چاپ رسیده و با قیمت ۴۵۰۰۰ تومان در اختیار علاقه مندان است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.