گفت‌وگو با دوروتي‌هايتن، نقاش زن سالمند كانادايي

از همه دنيا به من فقط يك پنجره بدهيد

ميترا روشن

ظريف و كوچك است. با موهاي سفيد و پوستي با چروك‌هاي 98 ساله، در كنار پنجره قوز كرده و آسمان ابري را نگاه مي‌كند. با اين‌كه هواي بخش نگه‌داري سالمندان بيمارستان يهودي‌هاي مونترال مانند حمام گرم است. او شلوار مخمل و بلوزكشمير به تن دارد ولي باز گاه از سرما به خودش جمع مي‌شود. هواي كريدور بوي ادرار مي‌داد ولي هواي اتاق دوروتي تميز است، به تميزي خودش و پيرزن 92 سالهء ديگري كه با لباس مرتب در كنار عروسك‌هايش چون دختر بچه‌اي آرام به خواب رفته است. اتاق با پرده‌اي نيمه بسته از وسط جدا شده و دوروتي تخت كنار پنجره را برداشته است. هردو بره سفيد عيسي تصويري از او و صليبش در كنار تخت خود آويخته‌اند. هركدام يك كمد كوچك آهني لباس دارند و يك پاتختي آهني، يك ميز، يك واكر و صندلي چرخدار و البته قسمت دوروتي كمي شلوغ تر به نظر مي‌آيد. غير از ظرف دارو و دندان و دستمال، چند كارت بزرگ سفيد و يا نقاشي شده، يك بستهء آبرنگ و قلم مو و ليوان آبرنگ روي ميز را پوشانده‌اند. آخر دوروتي يك ماه پيش به طور جدي نقاشي با آب رنگ را شروع كرده است. ما هم به همين بهانه به گفت‌وگو با او نشستيم.

دوروتي چطور شد در سن98سالگي نقاشي را شروع كردي؟

خيلي اتفاقي! يك روز يكي از دوستانم كه يك خانم ايراني است به ديدنم آمد. داشتيم راجع به شرايط زندگي زن‌ها در اين‌جا و آن‌جا صحبت مي‌كرديم و او گفت زن‌هاي ايراني سعي مي‌كنند با وجود همه محدوديت‌ها، وقت خود را به بطالت نگذرانند و دايم دنبال يادگرفتن هنرهاي مختلف بروند. من هم فكر كردم كه خوب است از آن‌ها ياد بگيرم و به جاي اين‌كه تمام روز افسرده بنشينم، كاري را شروع كنم. دو روز بعد يك خانم پرستار به اتاق ما آمد و از من سوال كرد كه‌آيا به نقاشي علاقه‌مند هستم و من ناگهان گفتم خداي من، اين همان چيزي است كه داشتم دنبالش مي‌گشتم! بعد برايم آبرنگ و كاغذ آورد، برايم توضيح داد و كمك كرد تا قلم مو را دستم بگيرم و شروع كردم. اين‌ها كه مـيبينيد كارهاي اولم است. آخرين كارهايم را كه بهتر بودند براي كارت كريسمس فرستادم. بچه‌ها و نوه‌هايم آن‌ها را به همه نشان داده‌اند! البته انتظار شاهكار ندارم ولي فكر مي‌كنم خوب دارم پيش مي‌روم. حيف كه ديگر معلم ندارم.

خوشحالم كه سرت گرم است. اين‌جا را دوست داري؟

آه خداي من، من از اين‌جا متنفرم! اولين روزي كه مرا به اين‌جا آوردند خيلي گريه كردم! ولي مرا كنار پنجره آوردند و حواسم با ديدن آسمان و ساختمان‌ها پرت شد و بعد كم كم واقعيت را قبول كردم. الان سعي مي‌كنم ديگر فكر نكنم كجا هستم. كي مي‌تواند زندگي در چنين جايي را دوست داشته باشد؟ من هميشه زيباترين خانه‌ها را داشتم با پنجره‌هاي بزرگ، شومينه، اثاثيهء زيبا، تابلوهاي قشنگ، اين‌جا يك فنجان چيني ندارم كه جلوي شما چايي بگذارم.

مهم نيست، در عوض خودت هستي و حرف مي‌زنيم! چه چيز اين‌جا را دوست نداري؟

بيش‌تر سالمنداني كه اين‌جا هستند عقل خود را از دست داده‌اند! من اول فكر كردم اشتباه شده! به پسرم گفتم; چرا مرا به قسمت بيماران رواني آورده‌اند؟ گفت; مادر اين‌جا بخش نگه‌داري پيرهاست! چند ماه اول آرامش نداشتم. يكي جيغ مـي‌كشيـد، يكـي گـريه مي‌كرد، يكي مي‌خواست خودكشي كند… يكي از خانم‌هاي اتاق همسايه تا همين يك هفته پـيـش اين‌جا مي‌آمد و سرمن فرياد مي‌كشيد! واقعائ مي‌ترسيدم. من حتي قدرت اين‌كه به يك طرف غلت بزنم را ندارم چه برسد به اين‌كه از خودم دفاع كنم. البته الان با او دوست شده‌ام! به او گفتم; ما حتي همديگر را نمي شناسيم پس چرا بايد با هم دعوا كنيم، اقلائ اسمت را به من بگو و بعد ناگهان او صدايش را پايين آورد و شروع كرد از خودش صحبت كردن و اين‌كه چرا عصباني است…با بقيه هم سعي مي‌كنم حرف بزنم. راهنمايي‌شان كنم. آخر اين‌جا همه از من كوچك‌ترند.

به آن‌ها چه راهنمايي مي‌كني؟

وقتي گريه‌زاري مي‌كنند كه اين‌جا را دوست ندارند بهشان مي‌گويم; عزيزم فكر مـي‌كني من كه اين‌جا آرام نشستهام خوشبختم؟ چاره‌اي جز انتظار نداريم. ولي خوب اين‌جا هر روز يك ماجراست! ديروز يكي از سالمندان دندان مصنوعي ديگري را دزديده بود. تمام بعدازظهر دعوا بود. الان مي‌ شنويد چه خبر است؟ اين خانم كه الان سرش را توي اتاق كرد هميشه دنبال شوهرش مي‌گردد، يكي ديگر شب‌ها همهء اتاق‌ها را زير و رو مي‌كند تا زنش را پيدا كند…هر كدامشان از صبح تا شب مثل ديوانه‌ها راه مي‌افتند و جيغ و داد مي‌كنند. دلشان تنگ مي‌شود و خانوادهشان را مي‌خواهند. اين خانم نازنيني كه كنار ماست را مي‌بينيد؟ (صدايش را پايين مي‌آورد) ديروز عين ابربهار گريه مي‌كرد و مادرش را مي‌خواست. به او گفتم; عزيزم، مادرت سال‌هاست كه در بهشت است. گفت; هرجا كه هست فرقي نمي‌كند، مي‌خواهم زود بيايد و مرا از اين‌جا ببرد!

دوروتي قبل از اين‌جا كجا بودي؟

در خانه سالمندان. آن‌جا يك اتاق خصوصي با آشپزخانه داشتم و البته يك پنجره بزرگ. ولي چند ماه پيش زمين خوردم و لگن خاصره ام شكست. مرا به همين بيمارستان آوردند. دكترها نمي‌خواستند مرا عمل كنند. مي‌ترسيدند تحمل داروي بيهوشي را نداشته باشم ولي من اصرار كردم. دردم تحمل ناپذير بود. خوشبختانه شانس آوردم و دكتر خوبي نصيبم شد و عمل را به سلامت رد كردم. حالا آن درد تمام شده ولي ديگر براي هميشه زمين‌گير شده‌ام. ديگر نمي‌توانم به دستشويي بروم مرا پوشك مي‌كنند. حمام مي‌كنند.

از شوهرت بگو. چند سال با هم زندگي كرديد؟

نمي‌دانم، يادم نمي‌آيد. ولي 10 سال آخر عمرش سرطان گرفت و من از او در خانه پرستاري كردم. 65 سال داشت كه فوت كرد. تقريبائ 40 سال پيش بود.

و پس از آن؟

بعدش ديگر هميشه تنها بودم. در عوض مطالعه مي‌كردم. تا همين پارسال عضو كتابخانهء عمومي بودم. هر هفته يك كتاب مي‌خواندم. حتي وقتي بينايي يك چشمم را در اثر اشتباه پزشك از دست دادم مطالعه را كنار نگذاشتم. الان يكي از دلايل دلتنگي‌ام همين است كه ديگر نمي‌توانم بخوانم.

تـلـويـزيون اتاق را هيچوقت روشن نميكنيد؟

نه! نمي‌خواهم خبرهاي وحشتناك بشنوم! اختلاسهاي دولتي و حيف و ميل‌ها، جنگ و … اين‌ها به چه دردي مي‌خورد. چرا شما ژورناليست‌ها خبرهاي شاد تهيه نمي‌كنيد؟ اخباري كه به آدم روحيه بدهد.

تقصير دنياست! تازه ‌اين‌ها مشتي از خروار است، ولي ما هم دنبال خبرهاي خوب هستيم. براي همين مي‌خواهيم با تو گفت‌وگو كنيم!

خداي من! هيچوقت فكر نمي‌كردم كه يك نشريه ايراني با من مصاحبه كند! مي‌توانيد بعد كه حرف‌هايم را چاپ كرديد برايم بياوريد؟ مي‌خواهم آن را تا آخر عمر كنار خودم نگه دارم! فقط حيف كه نمي‌توانم فارسي بخوانم!

نشريه روي سايت است ولي چاپ آن حتمائ به دستت مي‌رسد. دوروتي به زودي صدساله مي‌شوي! مي‌تواني به عنوان قهرمان ماراتون زندگي، راز موفقيت خودت را بگويي؟

(مي‌خندد و جلوي دهانش را مي‌گيرد تا نيمهء خالي دندان‌هايش را بپوشاند) خب خيلي چيزهاست! ولي اگر بخواهم برايتان خلاصه كنم بايد بگويم سعي كردم هيچ وقت غمگين يا عصباني نباشم، در هيچ چيز افراط نكنم و دكتر خودم باشم. همين ماه پيش ‌هارنيهء خودم را كه از جايش خارج شده بود با فشار دستم جا انداختم! قبلائ دكترم برايم اين كار را كرده بود ولي دوباره دررفت و اين‌جا هم متخصص نداشتند بايد با درد صبر مي‌كردم.

دوروتي تا كي بايد اين‌جا باشي؟

نمي‌دانم. فعلائ شش ماه است كه اسم مرا در ليست انتظار خانهء سالمندان نوشته‌اند. ولي تعداد اين خانه‌ها محدود است و آمار سالمندان دايم اضافه مي‌شود. گفتند بايد منتظر باشم تا كسي بميرد و جايش را به من بدهند! من كه دايم در حال دعا كردن هستم زودتر برايم جايي باز شود و بروم!

از شوهرت بگو . با او چگونه آشنا شدي؟

تازه از مدرسه تعطيل شده بودم. با دوستم به سمت خانه راه افتاديم كه چشممان به هم افتاد. من روپوش مدرسه تنم بود و او يك پلوور سفيد و يك شلوار آبي پوشيده بود. وقتي مرا ديد ايستاد. همين‌طور مرا نگاه كرد تاجلو آمد و با هم شروع به حرف زدن كرديم. بعد مرتب يكديگر را مي‌ديديم. اول فقط شنبه‌ها بود ولي بعد او هر عصر پنجشنبه، جمعه، شنبه و يكشنبه به دنبالم مي‌آمد و با هم بيرون مي‌رفتيم. به سينما، پارك، گردش بيرون شهر و… بعد هم نامزد شديم ولي تا پايان جنگ براي ازدواج صبر كرديم.

خانواده‌تان اجازه همهء ‌اين‌ها را به راحتي دادند؟

آره چـرا كـه نـه؟ مادرم هربار كه مي‌خواستم بيرون بروم براي لباس پوشيدن به من كمك مي‌كرد. او زن هنرمندي بود و لباس‌هايم را خودش مي‌دوخت. اگر بدانيد آن‌ها را با چه عشقي برايم گلدوزي مي‌كرد. مادرم همه جا در كنارم بود. راهنمايم بود. در عين حال كه مرا آزاد مي‌گذاشت تا انتخاب خودم را داشته باشم. او، پدر و دو برادرم مرا خيلي دوست داشتند. راستي سال‌ها بود به برادرهايم فكر نكرده بودم. الان كه با شما حرف مي‌زنم ناگهان به ياد آن‌ها افتادم. چقدر با هم صميمي بوديم.

دوروتي اگر خوشبختي در يك لبخند باشد، آن حتمائ لبخند تو در كنار شوهرت است! اين عكس مال چه زماني است؟

اين‌جا در لندن هستيم. شوهرم بعد از پايان درسش كار خيلي خوبي پيدا كرد. اوايل ازدواج وضع مالي‌مان خيلي خوب بود. شوهرم مطمئن بود كه وارث يك كـارخـانـه و شـركت سهامي بزرگ خانواده‌اش است. ولي بحران بزرگ مالي 1929 پيش آمد و تقريبائ همهء ثروتش در آن از بين رفت. با اين‌كه هنوز زندگي مان به خوبي مي‌گذشت و من و بچه‌ها راحت بوديم ولي او بد اخلاق شد و بعد هم مشروب خوري را شروع كرد. حتي گاهي با من و بچه‌ها خشونت به خرج مي‌داد. من دركش مي‌كردم و بيش‌تر سرم را به زندگي گرم مي‌كردم. هيچ‌وقت كار بيرون نكردم. در خانه بودم ولي با شوهر و سه بچه و خانه‌داري و دوستان، ديگر وقت آزاد برايم نمي‌ ماند. هرسال به سفر خارج مي‌رفتيم. بيش‌تر به انگليس كه اجدادمان از آن‌جا آمده بودند. اين عكس هم مال 60 سال پيش است.

مي‌خواهم يك سوال خصوصي بكنم، آيا شوهرت به تو وفادار بود؟

خيلي زياد. او مرا مي‌‌پرستيد. هرجا كه مي‌رفتيم هيچ زني به نظر او نمي‌آمد.

و تو هم به او همين‌قدر وفادار بودي؟

(لبخند معني داري مي‌زند)! آيا به نظر شما دليلي براي خيانت به چنين مرد نازنيني وجود داشت؟!

دلت براي شوهرت تنگ شده؟

آره ولي نه به‌اندازه‌اي كه براي مادرم دلتنگم! بعد از مرگش روزي نبوده كه به او فكر نكنم. هربار كه لباسي را مي‌ پوشيدم، در هريك از كارهايم، در تصميم گيري‌ها… فكر مي‌كردم اگر مادرم بود چه نظري مي‌داد، او بسيار دانا بود و هميشه آمادهء كمك به ديگران. من دختري به معناي واقعي خوشبخت بودم.

براي آخرين سوال بگو بزرگ‌ترين آرزويت چيست؟

دلـم مـي‌خواست فقط يكبار ديگر پوتين‌هايم را پايم مي‌كردم، پالتو و كلاهم را مي‌‌پوشيدم و در خيابان‌ها راه مي‌رفتم. آخر نمي‌دانيد دلم چقدر براي گشت و گذار تنگ شده، يك دوست صميمي داشتم كه هميشه با اوبه رستوران و سينما مي‌رفتيم و تمام مدت با هم مي‌گفتيم و مي‌ خنديديم. او سال‌هاست مرده و من بعد از او كم‌تر گردش رفتم. الان ديگر فقط دلم به‌اين پنجره خوش است و نقاشي. مي‌خواهم از همين زاويه‌اي كه نشسته‌ام منظرهء بيرون را نقاشي كنم.

منبع :روزنامه سرمايه ،صفحه زنان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.