گفتگویی با یک زن مهاجر ایرانی در آمریکا

آزاده پورزند

مهاجران دنیای غریبی دارند. آنها دراصل به سرزمینی تعلق دارند که درآن زندگی نمیکنند و بیشتر اوقات این سرزمین فرسنگ ها با نقطه ای از دنیا که این مهاجران در آن سکنی گزیده اند فاصله دارد. آنها دلشان برای کشورشان، شهرشان و خانه شان تنگ میشود و با این حال ،کم کم با فرهنگ ، زبان و زندگی شهر و کشور غریبه خو میگیرند.

بر اساس تحقیق گروه “مطالعات ایرانی” در دانشگاه ام.آِی.تی. که در سال 2005 انجام شده است، تعداد ایرانیان در آمریکا به 691000 می رسد. در نتایج تحقیق این گروه 42.9% از مهاجران ایرانی مقیم آمریکا همواره خود را با عنوان “ایرانی” در آمریکا معرفی می کنند. اما این احتمال می رود که رقم واقعی مهاجران بسیار بیشتر باشد.

من هم یکی از این مهاجران هستم. در ایران به دنیا آمده ام و بزرگ شده ام. ولی اکنون پس از 4 سال در آمریکا زندگی کردن، به این فرهنگ با همه بدی ها و خوبی هایش عادت کرده ام، بیشتر اوقات به زبان انگلیسی فکرمیکنم و زندگی روزمره آمریکایی دیگر به نظرم خیلی عجیب و غریب نمی آید. زمستان گذشته برای نخستین بار پس از مهاجرت به کشورم ایران بازگشتم. احساس عجیبی داشتم. مدام دلم می خواست مردم و درو دیوار تهران را توی چمدانم بگذارم و با خودم به دانشگاهم در آمریکا بیاورم. آرزو میکردم که دوستان آمریکایی ام با من همسفر بودند تا می دیدند که ملیون ها ایرانی دیگر هم مثل من تعارف می کنند ، ملیون ها ایرانی دیگر هم مثل من چای شیرین داغ را برای صبحانه به هرچیز دیگر ترجیح می دهند و مثل من در میان حرف هایشان از ضرب المثل های گوناگون استفاده میکنند.

این تابستان را در ایالت مریلند سپری کردم و میهمان یک خانواده مهربان ایرانی که سالهاست درآمریکا زندگی می کنند، بودم. در طول دو ماهی که با آنها زندگی کردم، حضور محسوس فرهنگ ایرانی در زندگی تک تک آنها، همواره مرا به فکر وامیداشت. گویی که در خانه آنها فرهنگ ایرانی با ظرافتی کاملا سنجیده و هنرمندانه با فرهنگ آمریکایی پیوند زده شده است و از آن نهالی زیبا با خصوصیات هر دو فرهنگ روییده است.

به عنوان خبرنگار واشنگتن پریزم از آنها سوالاتی درباره زندگی و فعالیت هایشان در آمریکا در ارتباط با ایران و ترویج فرهنگ ایرانی پرسیدم.

از خانم رزا فخرایی که سالهاست در مریلند زندگی میکند و در مقطع راهنمایی زبان فرانسه درس میدهد، خواستم که کمی درباره جوامع ایرانی آمریکا که او و خانواده اش با آنها رفت و آمد میکنند، حرف بزند.

رزا: دوست های ما اغلب از آن دسته خانواده های ایرانی هستند که دوست دارند کم و بیش هویت ایرانی خود را حفظ کرده و سعی میکنند که به بچه هایشان هم فرهنگ ایرانی را یاد بدهند. آنها عموما کار میکنند و بسیاری از آنها تحصیل کرده هستند. بسیاری از دوستان من زنانی هستند که در رشته های مختلف مهندسی تحصیل کرده اند. این مساله برای من خیلی جالب است، چون تعداد زنان مهندس در میان دوستان آمریکایی من بسیار کم است. دوستان ایرانی ما بسیار زحمتکش هستند ، برای بچه هایشان وقت بسیار زیادی می گذارند و آنها را در کلاس های مختلفی ثبت نام می کنند. من فکر می کنم که یک صفت مشترک بین دوستان ایرانی من و اصولا بسیاری از ایرانی ها این است که در هرکجای دنیا که باشند برای بچه هایشان آرزوها و اهداف بزرگی دارند و تحصیلات بچه هایشان را خیلی جدی می گیرند.

وقتی از رزا و کامبیز فخرایی خواستم تا از فعالیت هایشان در جامعه ایرانیان مقیم آمریکا برایم بگویند، هر دو مشتاقانه برایم از فعالیت ها وتجربیاتشان در طول سالهای گذشته صحبت کردند.

رزا: حدود 6 سال پیش بود که از ایران برای ساختن مدرسه ای دخترانه در گل تپه درخواست کمک مالی شد. ما همه دلمان می خواست برای احداث این مدرسه کمک کنیم واین طور بود که با دوستان و آشنایان یک گروه کوچک تشکیل دادیم.

آقای کامبیز فخرایی، که مهندس کامپیوتر موفقی درآمریکا هستند، در ادامه صحبت های همسر خود توضیحات بیشتری می دهد.

کامبیز: همان طوری که رزا گفت، ما این کار را شروع کردیم و نتیجه اش هم خیلی خوب بود. ما در واقع فعالیت های این گروه کوچک را با این هدف وسعت دادیم که یک سازمان ایرانی پایه ریزی کنیم که ایرانی ها بتوانند واقعا به اهداف و فعالیت هایش اعتماد کنند. متاسفانه در سال های گذشته موقعیت در جامعه ایرانی به گونه ای بوده که ما به سختی می توانستیم به کارهای سازمانی اعتماد داشته باشیم. ما می خواستیم که موسسه ما بدون نیرنگ و بدون هیچگونه درگیری سیاسی به کار کمک رسانی خود ادامه دهد.

رزا: این گونه بود که با زحمات فراوان ما و دوستان عزیزمان موسسه ” کودکان ایران زمین” در سال 1999تاسیس شد. ما با پروژه مدرسه گل تپه شروع کردیم. ابتدا برای این مدرسه مقداری پول جمع کردیم و به ایران فرستادیم. یادم می آید که برای خرید لباس عید نوروز و لوازم التحریر برای بچه های آن مدرسه پول جمع کردیم. خیلی احساس خوبی داشتیم که توانسته ایم به این مدرسه کمک های موثری بکنیم. و در ضمن این برای ما خیلی مهم بود که به یک مدرسه که محل آموزش و شکوفا شدن استعدادهای بچه ها است کمک کرده ایم.

بعد از آن مدرسه ما در موسسه ” کودکان ایران زمین” پس از جلسات متعدد با حضور اعضای زحمتکش این موسسه با پروژه ساخت یک کلینیک درمانی در زاهدان و در یک منطقه بسیار محروم موافقت کردیم . ما در این پروژه نیز کمک رسانی به کودکان را هدف اصلی مان قرار داده ایم، چون معتقدیم که این بچه ها آینده ایران را میتوانند بسازند. نزدیک به 4 سال است که با زحمت و با وجود مشکلات بسیار برای رسیدن به اهدافمان بر روی این پروژه کار کرده ایم و کار ما در این درمانگاه همچنان هم ادامه دارد.

هردو لبخندی سرشار از وطن دوستی و مهربانی می زنند و ادامه می دهند.

کامبیز: البته این مساله تحریم اقتصادی دست ما را خیلی بسته است و در نتیجه ما نمی توانیم کمک های مالی هنگفت برای امور خیریه به ایران بفرستیم. به خصوص بعد از واقعه 11 سپتامبر 2001 سخت گیری چندین برابر بیشتر شده است. درنتیجه هرچند فعالیت های “کودکان ایران زمین” در ایران کمتر شده ، ولی در عوض فعالیت هایمان در آمریکا بیشتر شده است. خوشبختانه ما توانستیم بعد از زلزله بم پوشاک و وسایل اولیه زندگی به آن منطقه بفرستیم و چون تحریم اقتصادی درآن موقع برای مدت 3 ماه برداشته شد، ارسال این لوازم و کمک ها به ایران برایمان ممکن شد. ایرانی های مقیم ایالت مریلند و ویرجینیا هم واقعا سنگ تمام گذاشتند و کمک های بسیاری برای هموطنان شهر بم جمع شد.

شادی فخرایی، دختر 19 ساله خانواده از در وارد میشود و جو جدی خانه را عوض می کند. به سوی ما می آید و بلند می گوید: ” سلام خوشگل ها. هو آر یو؟ وات آر یو دویینگ؟” بر روی صندلی کنار من می نشیند و به صحبت های ما گوش می دهد. شادی در سن 16 سالگی با کمک دوستان ایرانی در مدرسه تدریس زبان فارسی گروه ” موسیقیدانان جوان ایرانی” را در ایالت مریلند تشکیل داد. او مدت 3 سال است که به کودکان و نوجوانان ایرانی ویولون و گیتار درس می دهد و در عین حال برنامه های موسیقی ایرانی و غربی با هنرنمایی کودکان و نوجوانان ایرانی برگزار می کند. تصمیم دارد که در آینده معلم بشود و هم اکنون در دانشگاه ایالتی مریلند مشغول به تحصیل است.

ازشادی خواستم تا برایم درباره احساساتش راجع به” هویت ایرانی” کمی صحبت کند. او به انگلیسی به سوال من پاسخ داد:

شادی: من درآمریکا به دنیا آمده ام، ولی ایرانی هستم. من واقعا و جدا ایرانی هستم و به فرهنگ ایرانی ام هم افتخار می کنم. بعضی وقت ها من را با برزیلیها اشتباه می گیرند و وقتی به آنها می گویم که ایرانی هستم، می گویند:” آهان، پس عراقی هستی.” آن وقت من می گویم :” نه، ایرانی هستم. ای- را- نی !”

از شادی درباره تصوراتش از ایران می پرسم.

شادی: ما در مدرسه تدریس زبان فارسی باید نقشه ایران را رنگ می کردیم و اسم شهرها و کو ه ها و کویر های ایران را یاد می گرفتیم. به ما همیشه می گفتند که نقشه ایران شبیه یک گربه است، ولی به نظر من که شباهت زیادی به گربه ندارد. حالا من خیلی دلم می خواهد برم و این گربه ای که اصلا شبیه گربه نیست را ببینم. من فکر می کنم که دختر هایی که در ایران زندگی می کنند و خیلی خوب یاد می گیرند که چطور با وجود محدودیت های اجتماعی، زندگی شادی داشته باشند.

رزا در ادامه حرف های شادی راجع به جوانان ایران ، از خاطرات سفر اخیرش به ایران می گوید.

رزا: من به بچه هایم ،شادی و فربد می گویم که جوانان ایران واقعا از شما که در آمریکا هستید مدرن تر هستند. همه خیلی شیک و مدرن لباس می پوشند . فامیل و آشنا یان ما همه در تهران اینترنت داشتند و جوان تر ها مدام پای کامپیو تر مشغول چت کردن بودند و اکثرا زبان انگلیسی را به خوبی صحبت می کردنند. باور کن من یک وقت هایی فکر می کردم که این بچه ها آمریکایی تر از شادی و فربد هستند، به خاطر اینکه آنها دوست دارند در ایران غربی جلوه کنند و ما درآمریکا دوست داریم که شرقی نشان داده بشویم.

در خانه بار دیگر باز می شود و پسر خانواده، فربد فخرایی که 21 سال دارد که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و شروع به کار کرده است وارد می شود. او بیشتر از شادی در خانه به زبان فارسی صحبت می کند. او هم در کنار شادی سر میز پای گفتگوی ما می نشیند و از احساساتش درباره ایرانی بودن سخن می گوید.

فربد: من به ایرانی بودنم افتخار می کنم و با اینکه هیچ وقت در ایران زندگی نکرده ام،بی شک ایرانی هستم. وقتی که سنم کمتر بود از این که آدم ها نمی توانستند اسمم را تلفظ کنند ناراحت بودم و به آمریکایی ها خودم را “فرباد” یا ” فارب” معرفی می کردم. ولی حالا خودم را “فربد” معرفی می کنم و طرز تلفظ آن را به دوستانم یاد می دهم.

از فربد و شادی درباره ملیت دوستانشان سوال می کنم. هر دو می گویند که به دلیل اینکه برای سالها شنبه ها به مدرسه فارسی می رفتند و جشن های ایرانی مثل عید نوروز، چهارشنبه سوری، سیزده بدر، مهرگان را با دوستانشان در مدرسه فارسی جشن می گرفتند، بیشتر دوستان کودکیشان ایرانی هستند.

شادی: زندگی من بدون دوستان بسیار مهربان ایرانی خودم و خانواده ام مثل یک معما می ماند که یک بخش آن گم شده باشد. وجود و دوستی آنها از من یک انسان کامل می سازد.

فربد هم با او موافق است و به حرف های شادی نکته جالبی را اضافه می کند.

فربد: به نظر من خیلی از ایرانی ها که تازه به آمریکا آمده اند بیشتر وقت خود را با ایرانی های دیگر می گذرانند و خیلی تلاش نمی کنند با دوستانی از کشورهای دیگر داشته باشند و این موضوع باعث می شود که آنچنان به عمق فرهنگ آمریکا وارد نشوند. اگر در تواناییم بود این خصوصیت بعضی از ایرانی های مهاجر را تغییر می دادم.

از رزا، کامبیز، شادی و فربد فخرایی تشکر می کنم و به اتاقم می روم تا این مصاحبه را آماده کنم. کامبیز چندین نامه مربوط به “کودکان ایران زمین” را از روی میز بر می دارد و به اتاق کامپیوتر می رود تا پس از ساعت ها کار روزانه به حساب های این موسسه رسیدگی کند. رزا با تلفن با دوستانش قرار دوره

دوستان ایرانی اش را می گذارد. فربد می خواهد یک فیلم ایرانی نگاه کند و شادی با ویولنش آهنگ “مرغ سحر” را می نوازد، سپس به اتاقش وارد شده و موزیک غربی مورد علاقه اش را می گذارد و زیر لب با آن هم نوایی می کند.

* http://web.mit.edu/isg/survey.htm

+.washingtonprism

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.