قمر الملوک وزیری”، نام یک دوران! سهیل آصفی

آنچه این بانوی آوانگارد را متمایز می کند و شاید وجوهی کم و بیش اسطوره ای به او ببخشد، نه تنها صدای خوش او که خصوصیات اخلاقی شاخص اوست. حکایات و روایات فراوانی و گاها حیرت آوری از نوع دوستی و اومانیسم موجود در خلقیات قمر تا به امروز نقل می شود

(وبلاگ سهیل آصفی)

« …آن روزها هرکس بدون چادر بود به کلانتری جلب می شد. رژیم مملکت تعقییر کرده بود و پس از یک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسیده بود.مردم هم علاقه به موسیقی نشان می دادند. به من پیشنهاد شد که بی چادر در نمایش موزیکال گراند هتل حاظر شوم و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت.یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبان می بایست بر خلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بی حجاب در صحنه حاظر شود… تصمیم گرفتم با وجود تمام مخالفت ها، شب نمایش بدون حجاب روی صحنه در مقابل هزارها جفت چشم متعصب اهالی تهران ظاهر شوم و پیه کشته شدن را به تن خود بمالم(!) شب نمایش فرا رسید و بی حجاب روی سن ظاهر شدم و هیچ حادثه ای هم رخ نداد و حتی مورد استقبال هم واقع شدم و این موضوع به من قوت قلبی بخشید و از آن به بعد، گاه بی گاه،بی حجاب در نمایش ها شرکت می جستم و حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع در شرف تکوین بود…»

یک قرن تکاپو

یک قرن تکاپو. یک قرن جستجو. یک قرن برای عدالتخانه. یک قرن برای جمهوری! آنچه در فوق از نظرتان گذشت، واگویه ای بود از یادداشت های بانو قمر الملوک وزیری به نقل از( مجله موزیک ایران،شماره چهارم،سال هشتم. شهریورماه یک هزار وسیصد وسی و هشت خورشیدی.) پانزدهم مردادماه، همزمان با سالگرد انقلاب مشروطیت، چهل و شش سال آزگار از خاموشی قمر گذشت. نزدیک به نیم قرن متلاطم از کوچ ابدی نامدارترین بانوی جامعه موسیقی ایران می گذرد. “قمر” نام یک شخص نیست. نام حنجره ای طلایی نیست. نام یک خواننده نامی نیست. قمر نام یک دوران است. حکایت جدال تاریخی ارتجاع است و پویایی. استبداد است و آزادی و عطش است و عطش است و عطش در میهنی که اوراق تاریخ معاصرش تا به امروز بی سرانجامی را رقم زده است… قمر، زنی از تبار خورشیدها، که در جامعه موسقی ملی دیار ما پس از انقلاب بزرگ مشروطیت، تاثیرات اجتماعی و هنری بسیاری گذاشت. افسوس و باز هم صد افسوس که گفته اند تا هنگام حیات،قدرش ندانستند. حال و هوای میهن در کشاکش درد با “قمر” نیز لحظه ای سر سازگاری نداشته است. گرند هتل، هنوز و همچنان در پستوخانه یادهای خود، خاطره گرم زنی را مکرر می کند که در هنگامه تعصب و جهل تاریخی، آن هنگام که موسیقی را در زمره “لهویات” و “منهیات” به حساب می آوردند، یکه و تنها به روی صحنه رفت و آواز خواند. بی رنگ و تعلق. بی شب و بی…. باید به خاطر داشت که در روزگاران “قمر”،موسیقی، از “محرمات” و نوازندگان و خوانندگان در زمره “مرتدان” به حساب می آمدند. « …. چند سالی من در قزوین بودم و در این مدت آوازخوان خوبی شده بودم. مخالفت های شوهر و گرفتاری های محیط خرافاتی، هیچ کدام نمی توانست صد راه مقصود من شوند….»

از خون جوانان وطن لاله دمیده

حالا، دوران، دوران علی اکبرخان شیداست و ابولقاسم عارف قزوینی. در روزگاری که زیر زمین خانه ها،پناهگاه موسیقی ملی و میهنی دیار ما بوده است،شیدا و عارف، تکاپوی خود را آغاز می کنند. این دو از “مطربی” می گریزند و می کوشند تا نام موسیقی را از فهرست”لهویات”! بدر آرند و در قامت هنری تمام عیار به مردمان دیار خواب آلود ما بشناسانند. حالا این عارف قزوینیست که با وارد کردن مضامین سیاسی و اجتماعی در ترانه های خود، موسیقی ملی ایران را به کلی رنگی دیگر می زند. « از خون جوانان وطن لاله دمیده،جانم لاله،خدالاله دمیده / از ماتم سرو قدشان،سروا جانم، سروا خدا، سروا خمیده /… » درست در میانه چنین حال و هوایست که قمر الملوک وزیری پا به میدان می گذارد….. قمر مگو که یکی از بدایع چین بود / قمر مگو که یکی از ودایع حق بود… ( ایرج میرزا). گفته اند که واپسین سال سلطنت قجر در سرزمین ما اوج تاریخ موسیقی چند هزار ساله ایران است.

قمر، یکصدساله شد

راجع به تاریخ تولد “یگانه خواننده طراز اول قرن اخیر ایران”، آنگونه که در اسناد پیرامونی واکاویده ام، استنادات، گونه گون است. برخی این تاریخ را یک هزار و دویست و هشتاد و دو خورشیدی ذکر کرده اند و دیگرانی یک هزار و دویست و هشتاد و چار. به هر روی، اکنون، “قمر” شهر ما یکصدساله شده است! زادگاه “قمر” را برخی تاکستان قزوین و برخی دیگر،کرمان عنوان کرده اند. گفته اند که تاریخ تولد و دوم و شهر تاکستان گزینه های مستندتری هستند. آنگونه که نشریه “شمارش” در خردادماه 81 آورده، پدر قمر،سید حسن،چندماه پیش از بدنیا آمدن او چشم از جهان فرومی بندد و “قمر” ، مادرش،طوبی خانم را نیز در هشت ماهگی از دست می دهد. کودکی را در فراق مادر و پدر پس پشت می گذارد. زیر نظر مادربزرگ، خیرالنساء (افتخارالذاکرین) می بالد و قد می کشد. از اوان کودکی، به دلیل حضور در محافل و مجالس روضه به همراه مادربزرگ،علاقه مند و شیفته موسیقی و آواز شده است. گفته اند که در سنین حدود شش سالگی گاها در برخی موارد مادربزرگ را همراهی می کرده و حتی خودش به تنهایی می خوانده. حالا قمر فصل پر شر و شور نوجوانی را میزبان می شود. شانزده سال بیشتر ندارد که با صدای خوشش،ترانه ها و تصانیف روزگار خود را که بیشتر، آهنگ هایی از درویش خان به همراهی اشعاری از ملک الشعرای بهار بوده را زمزمه می کند…

اتفاق کشف قمر

و اما اتفاق. اتفاق کشف قمر! یک هزار و دویست و نود ونه خورشیدیست که شب هنگام در محفل عروسی،نوازنده تار، به همراه آوازخوان و یک نفر ضربگیر مشغول اجرای برنامه در باغی مصفا هستند. حضار، طلب تصنیفی درخواستی می کنند تا نواخته شود و این را توسط قمر به گوش نوازنده تار می رسانند. اطرافیان می خواهند و قمر خود، به همراه تار شروع به خواندن تصنیف افشاری می کند. با مطلع : « بیا مرغ حق امشب فغان نماییم / فغان ها ز جور زمان نماییم… » جمع، به شور و حالی دگر می افتد. مبهوت دخترک زیباروی جوان! مردی از جای خود برخواسته . جلوی صحنه می آید. « دختر جان اسمت چیست؟» پاسخ می شنود : « قمر» مرد می گوید : « صدای خوبی داری و باید روی دستگاههای موسیقی به درستی کار کنی، این تصانیف را چگونه اموختی؟ » و پاسخ می شنود: « با شنیدن و تکرار» مرتضی خان نی داوود در همان نظر نخست هم سر را به باد می دهد و هم دل عاشق را! به سرعت تار را از دست مرد نوازنده گرفته و همراه آواز قمر شروع می کند به نواختن. استاد، می نوازد و قمر اوج می گیرد. حاظران به وجد آمده اند. کار به پایان می رسد. حضار شروع می کنند به کف زدن بی وقفه برای قمر و نی داوود. تا آنجا که عروس و داماد گویی فراموش شده اند. و “قمر” متولد می شود. نی داوود ، خود بعدها آن شب عروسی را روایت کرده است. او می گوید در همان شب به قمر گفته که صدایش را بشناسد. « گفتم اگر به موسیقی ایرانی مسلط شوی، بی رقیب ترین خواننده زمانه ات خواهی شد. بعد از آنکه از قمر جدا شدم،تمام شب را به یاد او بودم.دیگر دلم نمی امد برای کسی تار بزنم. در خانه ام که انتهای خیابان فردوسی بود، چند اتاق را به کلاس موسیقی اختصاص داده بودم و تعدادی شاگرد داشتم. اما دیگر هیچ صدایی برایم دلنشین نبود و با علاقه سر کلاس نمی رفتم. » از این تاریخ به بعد است که مرتضی خان نی داوود چند بار عزم آن کرده که به سراغ دخترک برود. اما هیچ نشانه ای از او در دست نداشته. دو ماه به همین روال می گذرد. « بعد از ظهر یکی از روزها، توی حیاط قالیچه انداخته بودم و در سینه کش آفتاب با ساز ورمیرفتم که یک مرتبه در حیاط باز شد. دیدم قمر مقابلم ایستاده است. بند دلم پاره شد. هنوز دنبال کلمات می گشتم که گفت : آمده ام موسیقی یاد بگیرم. از همان روز شروع کردیم.خیلی با استعداد بود. هنوز من نگفته تحویلم می داد و وقتی ردیف های موسیقی را یاد گرفت، صدایش دلنشین تر شد. » حالا، قمر، فن کار را هم از استاد فرا گرفته. گوشه ها را به خاطر سپرده و کنسرت پشت کنسرت است که در گرند هتل لاله زار، آوازه قمر را تا به عرش می گسترد. از شهرستان های مختلف برای ثبت و ضبط صدای او راهی پایتخت می شوند. گفته اند که اولین کنسرت قمر با همراهی ابراهیم خان منصوری و مصطفی نوریایی (ویولن)،شکرالله قهرمانی و مرتضی نی داوود (تار)،حسین خان اسماعیل زاده(کمانچه) و ضیاء مختاری،پسر عموی استاد علی تجویدی (پیانو) برگزار شده است. مرغ سحر ناله سرکن / داغ مرا تازه تر کن / ز آه شرر بار این قفس را / بر شکن و زیر و زبر کن /… حالا “بهار” می سراید. “نی داوود” آهنگش می کند و “قمر” آوازش می کند.

در نخستین کنسرت،کارش به نظمیه می کشد

گفته اند که در نخستین کنسرت قمر، به دلیل اینکه او بی حجاب بر روی صحنه به هنرنمایی پرداخته، کارش به نظمیه کشیده است! همانطور که نخستین ترانه ضبط شده او به دلایل سیاسی جمع اوری و نابود شده است. نی داوود معتقد است که همان اولین کنسرت کافی بود تا قمر الملوک به مردم معرفی شود. « بعد از پایان کنسرت، هرکس دیگری را می دید، از قمر می گفت و می پرسید. ترانه هایش را حفظ می کردند و می خواندند. بعد از این کنسرت قرار شد در “سینما پالاس” که جای بیشتری داشت کنسرت بدهیم. شبی که این کنسرت برگزار شد، از چهارراه اسلامبول تا چهرراه لاله زار، جمعیت، خیابان را بند آورده بود. صندلی ها را چند ساعت قبل از آغاز کنسرت پر کرده بودند و در کنار صندلی ها صدها نفر ایستاده بودند. وقتی به خیابان اسلامبول رسیدیم راه عبور نداشتیم. در سینما را بسته بودند. اما مگر مردم می رفتند!… » سیستم استبدادی مانند همیشه ایام از خروش توده ها در هراس می افتد. رفت و آمدها، همگی مختل شده و سرانجام،گروه به همراه قمر روی سن می رود. نی داوود می گوید که در این کنسرت، قمر با خواندن همان ترانه ای شروع کرد که شب عروسی خوانده بود. « این ترانه آنقدر بر دل مردم نشست که سال ها بر سر زبان ها بود. از همان شب،قمر با مردم یکی شد و تا آخرین لحظات زندگی نیز از مردم فاصله نگرفت. برای مردم می خواند و برای مردم زندگی می کرد. آنچه داشت متعلق به همه بود و آنچه را به خاطر صدای بی نظیرش می گرفت،بی دریغ بین مردم تقسیم می کرد. »

روایتی دیگر

روایات از نحوه کشف قمر و ارتباط او با نی داوود تا به امروز گونه گون بوده است. در وبلاگ “پوتین” در روایتی دیگر از زبان مرتضی خان نی داوود می خوانیم، بارها برای عروسی و میهمانی بزرگان به باغ عشرت‌آباد دعوت شده بودم، برای عروسی، مولودی و ….. اما هرگز حال آن شب را نداشتم. پائیز غم‌انگیزی بود و من به جوانی و عشق فكر می‌كردم، از مجلسی كه قدر ساز را نمی‌شناختند خوشم نمی‌آمد. اما چاره چه بود، باید گذران زندگی می‌كردیم. چنان ساز را در بغل می‌فشردم كه گوئی زانوی غم بغل كرده‌ام. نمی‌دانستم چرا آن كسی كه قرار است در اندرونی بخواند صدایش در نمی‌آید. در همین حال و انتظار بودم كه دختر 13- 14 ساله‌ای از اندرونی بیرون آمد. حتی در این سن و سال هم رسم نبود كه دختران و زنان اینطور بی پروا در جمع مردان ظاهر شوند. پیراهن آبی رنگی به تن داشت كه تا پائین زانو ادامه داشت. جوراب سفید و سه ربعی كه به پا داشت آنقدر بلند نبود تا به لبه پیراهن برسد. سفیدی ساق پاها كه بین جوراب و پیراهن خودنمائی می‌كرد، در همان نگاه اول، جلب توجه می‌كرد.

آمد كنار من ایستاد. نمیدانستم برای چه كاری نزد ما آمده است و كدام پیغام را دارد. چشم به دهانش دوختم و پرسیدم: چه كار داری دخترخانم؟

گفت: می‌خواهم بخوانم،

گفتم، اینجا یا اندرونی؟،

گفت، همینجا!.

نمی‌دانستم چه بگویم. دور بر را نگاه كردم، هیچكس اعتراضی نداشت. به در ورودی اندرونی نگاه كردم. چند زنی كه سرشان را بیرون آورده بودند، گفتند “بزنید، می‌خواهد بخواند!”

رو كردم به دختر، كه كنارم ایستاده بود. گفتم:

– كدام تصنیف را می‌خوانی؟

بلافاصله گفت:

” تصنیف نمی‌خوانم، آواز می‌خوانم!”

به بقیه ساز زنها نگاه كردم كه زیر لب پوزخند می‌زدند. رسم ادب در میهمانی‌ها، آنهم میهمانی بزرگان، رضایت میهمان بود. اصلاً نپرسیدم، چیزی هم از دستگاه‌ها می‌داند یا خیر. فقط پرسیدم

– اول من بزنم و یا اول شما می‌خوانید؟.

گفت:

– ساز شما برای كدام دستگاه كوك است؟

پنجه‌ای به تار كشیدم و پاسخ دادم:

– همایون

گفت:

– شما اول بزنید!

با تردید، رنگ و درآمد كوتاهی گرفتم. دلم می‌خواست زودتر بدانم این مدعی چقدر تواناست. بعد از مضراب آخر درآمد، هنوز سرم را به علامت شروع بلند نکرده بودم که از چپ شروع كرد. تار و میهمانی را فراموش كردم، چپ را با تحریر مقطع اما ریز و بهم پیوسته شروع كرده بود. تا حالا چنین سبكی را نشنیده بودم. صدایش زنگ مخصوصی داشت. باور كنید پاهایم سست شده بود. تازه بعد از آنكه بیت اول غزل را تمام كرد، متوجه شدم از ردیف عقب افتاده‌ام: ” معاشران! گره از زلف یار باز كنید

شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز كنید!

میان عاشق و معشوق، فرق بسیار است.

چویارناز نماید شما نیاز كنید”

بقیه ساز زنها هم، مثل من، گیج و مبهوت شده بودند. جا برای هیچ سئوالی و حرفی نبود. تار را روی زانوهایم جابجا كردم و آنرا محكم در بغل فشردم. هر گوشه‌ای را كه مایه می‌گرفتم می‌خواند. غزلی كه می‌خواند از حافظ بود.

….

خنده‌های مستانه مردان قطع شده بود. یكی یكی از زیر درختان بیرون آمده بودند. از اندرونی هیچ پچ و پچی به گوش نمی‌رسید. نفس همه بند آمده بود. هیچ پاسخی نداشتم كه شایسته‌اش باشد. گفتم:

– اگر تا صبح هم بخوانی می‌زنم! و در دلم اضافه كردم ” تا پایان عمر برایت می‌زنم”.

آنشب، باز هم خواند. هم آواز هم تصنیف. وقتی خواست به اندرونی باز گردد. گفتم:

– “می‌توانی بیایی خانه من تا ردیف‌ها را كامل كنی؟”

گفت:

– باید بپرسم.

وقتی صندلی‌ها را جمع‌و‌جور می‌كردند و ما آماده رفتن بودیم، با شتاب آمد و گفت:

– آدرس خانه را برایم بنویسید.

و تكه كاغدی را با یك قلم مقابلم گذاشت. اسمش “قمر” بود و “قمر” شد. چند هفته بعد به خانه‌ام آمد و ما كار را شروع كردیم؛ بسرعت هرچه را می‌زدم و می‌گفتم یاد می‌گرفت. هفته‌ها به ماه‌ها و ماه‌ها به سالها رسیدند. او بسرعت محبوب‌ترین خواننده زن ایران شد. هر چه را می‌دانستم از جان مایه گذاشتم و یادش دادم. او قدرشناس بود و من شیفته او.

یك شب در “گراند هتل” تهران كنسرت می‌داد. تصنیفی را می‌خواند كه آهنگش را من ساخته بودم و بعدها در هر محفل سرزبانها بود. تصنیف را بهار سروده بود و من رویش آهنگ گذاشته بودم. حتماً شما شنیده‌اید: “مرغ سحر” را می‌گویم!

آنشب در كنسرت”گراند هتل” وقتی این تصنیف را می‌خواند آه از نهاد مردم بلند شده بود. در اوج تحریر آوازی كه در پایان تصنیف می خواند، ناگهان فریاد كشید”جانم، مرتضی خان” و این نهایت سپاس و محبت او نسبت به كسی بود كه آنچه را از موسیقی ایران می‌دانست، برایش در طبق اخلاص گذاشته بود.

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

زین تطاول كه كشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره‌ زنان خواهد شد.

نی داوود آن شب، همه چیز را گفت. مگر یک چیز که گفتن هم نداشت. از همان شب که در عشرت آباد قمر را دیده بود، عاشق او شده بود و تا آن لحظه که پیرانه سر از قمر برایم تعریف می کرد هم عاشق او بود، گرچه قمر رخ در نقاب خاک کشیده بود.(14 مرداد 1338- یعنی همین روزها که سالگرد انقلاب مشروطه است)

نوشم به یاد وطن،جامی پر از خون

حالا کمپانی “his master’s voice” از بریتانیا راهی تهران می شود و اولین صفحات از صدای قمر ضبط می شوند. او اکنون با کسب اجازه از کلنل علی نقی وزیری، کلمه وزیری را با اجازه استاد به دنبال نام خود می افزاید. خیلی زود، اشعار ملی و میهنی با صدای قمر نقل هر معبر و هر محفل ایران آن روزگار می شود. روح مبارزه و تحول در بسیاری از این اشعار آوازهای او موج می زند. ایران در حال پوست انداختن است . گذار از سنت به تجدد در مسیری سنگلاخ پیش می رود. مطلع شعری از میرزاده عشقی با صدای قمر الملوک وزیری : هزار بار مرگ مرا به از این سختی است / برای مردم بدبخت،مرگ خوشبختیست… حالا در پر کردن صفحات “برق” نیز به کار گرفته می شود. کیفیت صفحه ها بالا می رود. در 1929 با برچسب زرد، در کنار صفحات نوشته می شود،”با برق پر شده”. قمر می خواند و می خواند : ” موسم گل” ، “شاه من رحمتی به حال زارم” ،”شمع و پروانه”. و تصانیفی که محمد علی امیر جاهد می سازد : ” امان از این دل” (برای خاموشی ایرج میرزا)، “در ملک ایران”،”هزار دستان به چمن”،”بهار است هنگام گشت” ، “به گردش فروردین”( به یاد درویش) قمر در سوگ ایرج میرزا در دستگاه سه گاه اوضاع اجتماعی،سیاسی میهن مارا چنین فغان می کند : امان از این دل که داد / فغان از این دل که داد/…./ تا کی به هر انجمن نیلی کنم پیرهن / نوشم به یاد وطن، جامی پر از خون /…/ ساقی به پا خیز،شوری برانگیز/ مطرب بزن چنگ، چنگی دلاویز/…. قمر در تاسیس رادیو ایران نقشی موئثر داشته است. گویا دوران تاسیس رادیو در اوج پختگی صدای قمر الملوک وزیری بوده است.

سال بد، سال باد: آواز غمگنانه قمر

سالهای پس از کودتای بیست و هشتم مردادماه 32، به گواه همراهان قمر، صدای او به شدت متاثر و آوایش غمگنانه شده است.سال بد. سال باد. کودتا به سرانجام می رسد. دولت ملی دکتر محمد مصدق سقوط می کند. رژیم کودتایی پهلوی دوم، بار دیگر مستقر می شود .افسران سازمان نظامی حزب توده ایران یک به یک در برابر جوخه آتش قرار می گیرند. “وارطان”، سخنی نمی گوید. بانو دلکش “دلجویی” را می خواند : آمد، آمد با دلجویی / گفتا با من،تنها منشین / برخیز و ببین / گلهای خندان صحرایی را / از صحرا دریاب این زیبایی را / با گوشه گرفتن،درمان نشود غم / برخیز و بپا کن،شوری تو به عالم / تو که عزلت گزیده ای / غم دنیا چشیده ای / به چه مقصد رسیده ای تو / تو که غمگین نشسته ای / ز جهان دل گسسته ای / ز طبیعت چه دیده ای تو /…. سرانجام روح و قلب خسته قمر ما زمانه ناسازگار را تاب نمی آورد. سکته های مداوم او را خانه نشین می کند. گفته اند که قمرالملوک وزیری در دوران اوج کار خود در شمار ثروتمندترین ایرانیان آن زمان به حساب می امده.

قمر می ایستد

اما آنچه این بانوی آوانگارد را متمایز می کند و شاید وجوهی کم و بیش اسطوره ای به او ببخشد، نه تنها صدای خوش او که خصوصیات اخلاقی شاخص اوست. حکایات و روایات فراوانی و گاها حیرت آوری از نوع دوستی و اومانیسم موجود در خلقیات قمر تا به امروز نقل می شود. قمری که بی هیچ گونه تکلف با توده مردم همراه بود و در برابر استبداد زمانه اش قد علم کرد. گفته اند در مجلس عروسی دختری که از سر راه پیدا کرده و بزرگش کرده بود، مشغول خواندن آواز بوده که نیمه شب، داور، وزیر عدلیه وقت، به سراغ قمر می فرستد و او را به خانه خود فرا می خواند. « قمر نمی پذیرد. وزیر عدلیه، کلاه پهلوی مرسوم آن زمان را از لیره پر می کند و برایش می فرستد که بیاید. مجلس عروسی در حیاط برگزار می شد و قمر کنار چاه بزرگ و پر آبی ایستاده بود و آواز می خواند. کلاه پر از لیره را گرفت و به چاه انداخت و گفت : من یک موی دخترم را به هزار لیره نمی فروشم و امشب مجلس دخترم را سرد نمی گذارم.» ( مجله ایران، شماره 74. محمدرضا شرایلی. شمارش. خرداد81 ) فرد دیگری از همراهان قمر روایت می کند که شبی در مشهد کنسرتی داده بود، چهار هزار تومان از این کنسرت در آورده . تمام آن را به خیریه می دهد. سخن از مبلغ 4000 تومان در 1309 خورشیدی است!

یکتا و بی بدیل

به گواه اهالی فن، هیچ شک و شبهه ای وجود ندارد که آواز اصیل امروزی ایران، از قمر الملوک وزیری آغاز شده است. این صاحب نظران می گویند، وسعت صدا، قدرت موزیکال، حالت و رنگ صدا و تسلط فنی قمر بر پیچ و خم ها و زیر و بم های آواز ایرانی، همچنان یکتا و بی بدیل مانده است. از قمرالملوک وزیری، امروز، بیش از 200 صفحه و نیز تعدادی نوار باقی مانده است. در این میان برای ما امروزیان شاید آنجا که قمر از اشعار عارف قزوینی بهره برده است، حدیث حال و روزمان باشد…. « شبی که من کنسرت داشتم به منزل “عارف” رفتم و به هرترتیبی بود او را ملاقات کردم. من عارف را ندیده بودم و تنها به اسم او را می شناختم. اما با دیدن وی،مهرش در دلم جای گرفت و فهمیدم که مرد بزرگ و آزاد منشی است و شاید کمتر مانند داشته باشد. » ( “موزیک ایران”. شماره 4 . سال هشتم. شهریورماه 1338 )

ام کلثوم و قمر

در میان صفحات دنیای مجازی می خوانیم، روزگاری، در آنسوی دریای سرخ ام کلثوم که از اعراب شاخ افریقا بود به مدد تبلیغات وسیع که به پشتوانه استعداد و آوای دل انگیزش حاصل شده بود از آغازین روزهای شهرت تا واپسین دم حیات را از چنان حرمت و عزتی برخوردار بود که در عمده کنسرتها مهمانانی ویژه همچون ملک فاروق و فوزیه و بعدها مردی چون جمال عبدالناصر را درردیف اول داشت و به هنگامه مرگش ( ۱۹۷۵ ــ ۱۸۹۶ ) در کهنسالی در سر تا سر مصر عزای عمومی اعلام شد. قمرالملوک وزیری به هنگام خاموشی ۵۴ سال بیشتر نداشت اما پیش از آنکه از غم نداری بسوزد از جفای روزگار کج ساز دلشکسته بود…. قمر الملوک وزیری، در شام گاه پنجشنبه،پانزدهم مردادماه 1338 در شمیران در منزل یکی از نزدیکانش خاموش شد.

در جایی می خوانیم «او که به عنوان اولین خواننده زن در رادیو تازه تاسیس آنروزها با آوایی مخملین تمامی گوشهای شنوای این مملکت را متوجه دستگاه رادیو کرده بود به روزی رسید که مجبور بود مخفیانه و چادر پیچ روبروی ساختمان عریض و طویل رادیو بایستد و حسرت یک آن حضور و خواندن یک خط را به دل بکشد» .

غزل استاد محمد حسین شهریار در ستایش قمر

از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست …… آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد ………… چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست

آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت ……………. .. آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست

شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق …… پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست

تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم ……. يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست

مهمان عزيزي که پي ديدن رويش ………… همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست

ساز خوش و آواز خوش و بادهً دلکش ………. اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست

آسايش امروزه شده درد سر ما …………….. امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست

اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام …………………. برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود …………. باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست

اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد …………… کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

فاینال سکانس. فید آبی

در همین صفحات مجازی می خوانیم، در واپسین سالهای زندگانیش بود كه چند جمعه، “قمر” را به رادیو آوردند و یا برای گفتگو به خانه اش رفتند. سئوالی می‌كردند و پاسخی بغض آلود می گرفتند. فقط چند دقیقه می‌توانست حرف بزند… خیلی زود بغض راه گلویش را می‌بست و سپس می‌گریست. هرگز نگفتند كه او كدام تصنیف ممنوعه را خوانده است و یا كنسرت‌هایش در گراند هتل تهران به كدام مناسبت و در كنار كدام ترانه سرا و یا آهنگ ساز مغضوب رضاخان، برگزار شده است. چرا می گریست؟ یاد عارف در خرابه های همدان آتش به جانش می زد و یا الکلی که در جانش روان بود آتشش می کشید؟

مرغ سحر ناله سرکن… کات. فید آبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *