بر ابریشم صدایش نقش هزاردستان می خواند.* مينا خانلرزاده

انسانیت و موسیقی توامند، اگر یکی از انها معدوم شود دیگری نیز نابود خواهد شد.

امروز چهاردهم مرداد سالروز از دنیا رفتن قمرالملوک وزیری است. قمر که متولد سال ۱۲۸۴ است، امسال خاطره اش صد ساله شده است.امروز ظهیرالدوله میزبان دوستداران قمر است، یا لااقل ای کاش که باشد.از ان سالهای دور که با قمر روزگار را مرور می کنم و به امروز می رسم تفاوت شگرفی در نوع نگرش حکام و مردم حس نمیکنم.همین تازگیها بود که فیلم مستند خانم فرحناز شریفی به اسم صدای ماه که از زندگی قمر ساخته شده بود به علت داشتن خواننده ی تکخوان زن اجازه ی پخش نگرفت.همین چند روز پیش بود که از دوستی که با موسیقی هم بسیار اشناست شنیدم که قمر را دولتمردان انروزها خواننده کردند که با کمک او به روند کشف حجاب سرعت بیشتری ببخشند.بی انصافی ها و کم لطفی ها فقط به دوران زندگی و مرگ قمر محدود نمی شوند بلکه کش می ایند و تا به این لحظه ی روزگار خود را می رسانند. قمر از سرمایه های ملی و فرهنگی ماست.مگر تاریخ ما چند نفر همچون او را به خود دیده است که از او صرفنظر کنیم یا به جرم اینکه از قضای اسمان صدایش از جنس زن است او را در گنجه ی خانه هایمان حبس کنیم. درست همانجایی او را حبس کنیم که او افتخار میکرد که به سهم خود در راه نجات زن ایرانی از کنج ان کوشیده است.سیر و تفحص در شخصیت ویژه ی او که لقب بلبل ایران را دارد و تا به امروز حتی کسی دعوی رقابت با هنر اواز او را نکرده است و تنها شاید هنر انسان بودنش با هنر صدا و اوازش قابل قیاس باشد، بسیار زیبا و دلنشین است.قمر در تاکستان قزوین به دنیا امد ولی اصل او کاشی بود.پدر را پیش از تولد و مادر را حدود یکسال و اندی پس از تولد از دست داد.پس از فوت مادر، مادربزرگش بزرگ کردن او را به عهده گرفت.مادر و مادربزرگش صدای خوبی داشتند و روضه خوان بودند.مادربزرگ او روضه خوان حرم ناصرالدین شاه بود و قمر هم پا منبری اش.او خود دوران کودکی اش را چنین شرح می دهد:(هجده ماهه بودم که مادرم چشم از جهان فروبست ، آغوش و لبخند مادر را هرگز ند يدم . از آن پس به دامان مادربزرگم ملا خيرالنسا افتخارالذاکرين که روضه خوان زنانه ی حرم ناصرالد ين شاه بود، پناه بردم . مادربزرگم روضه خوان بود .من بیشتر وقتها با او به مسجد می رفتم و به صدايش گوش می کردم.با صدای او بزرگ شدم اين صداها رفته رفته در گلوی من منعکس می شد و بعضی از روزها که تنها و بی آشنا در خانه می ماندم ، همين صدا را پیش خود زمزمه می کردم). مادربزرگش که به بیماری فلج مبتلا بود، اغلب برای این که شور و هیجان مجلس را مضاعف کند قمر را با خود به مجالس روضه خوانی می برد و قمر هم با صدای کودکانه ی زیبایش مراثی تاثراور می خواند و بین مردم راه می رفت و کاه به سر و روی حاضران می پاشید. قمر گفته است که من مدیون همان تربیت اولیه ی خودم هستم چرا که همان پا منبری کردنها به من جرات خوانندگی داد.(نقل از دکتر سپنتا)

قمر دختر بچه ی بسیار شیطونی بوده است بطوریکه مکتب خانه ها از قبول او خود داری می کردند و اکثرا پس از یک روز عذر او را میخواستند.به همین دلیل ملا خیر النسا او را به مدرسه ی طوبا فرستاد.یکی از حوادث تاثیر گذار دوران کودکی او سفر مادربزرگش به کربلا بوده است که در ان مدت در منزل یکی از اقوام هنر دوستش که خانه اش محل شب نشینی های اهل موسیقی و شعر بوده است زندگی می کند و در ان ایام چند بار با ساز اواز می خواند و متوجه تفاوت اواز خواندن با ساز و بدون ساز می شود و پس از ان از مادربزرگش درخواست می کند که معلم اوازی برای او انتخاب کند و گویا پیرمردی مدتی به خانه ی انها رفت و امد می کرده است و او اولین معلم قمر بوده است و کسی از هویت او خبر ندارد.

قمر را مرتضی خان نی داوود در یک جشن عروسی کشف می کند. قمر در پایان میهمانی عروسی از نوازنده ی تار درخواست می کند که تصنیف بیا مرغ حق فغان کنیم را برای او بنوازد.پس از انکه قمر اواز را میخواند مر تضی خان نی داوود از میان جمعیت خود را به قمر رسانده و تار را از دست نوازنده می گیرد و می نوازد و قمر هم می خواند.نی داوود نقل کرده است که ان شب به قمر گفتم صدای فوق العاده یی داری، هم قوی است و هم گرم.دو صفتی که یکجا جمع نمی شوند.اگر با گوشه های موسیقی اشنا شوی می توانی بهترین خواننده ی دوران خود باشی و سپس می گوید که بعد از ظهر گرمی در حیاط منزل روی قالی نشسته بودم و با پرده های تارم کار میکردم که ناگهان در حیاط باز شد و قمر مقابلم ایستاد و گفت که امده ام اواز یاد بگیرم و از ان پس کار مشترک ما اغاز شد.

صدای قمر طنین بسیار زیبایی دارد و بسیار قوی و وسیع می باشد. او از تحریرهای متنوع و چهچه های کاملا ابتکاری در اواز هایش استفاده می کند.

از زندگی شخصی اش می دانیم که بسیار عاشق پیشه بوده است، خود گفته است که به خاطر نمی اورم روزی را که عاشق نبوده باشم و حتی مرتضی خان نی داوود در این باره گفته است که قمر خیلی زود تر از انچه که بتوان فکرش را کرد عاشق می شد.

شعر در موسیقی ما نقش بسیار مهمی دارد و حتی میتوان گفت شعر از موسیقی ما هنوز جدا نگشته است.موسیقی باید رشد کند تا بتواند بدون نیاز به کلمات مفاهیم دلخواه را مطرح کند و در صورت عدم این رشد، کلمات یا همان شعر این نقش را بازی می کنند. با این وجود چون در گذشته معمولا در فضای باز همچون باغ اواز می خوانده اند، بلند خوانی و یا گاهی فریاد زدن بجای اواز خواندن مرسوم بوده است به همین دلیل گاهی حتی شناخت شعر با رمل و اسطرلاب هم میسر نیست، مگر اینکه فقط با شنیدن دو سه کلمه ی نیم جویده ی اشنا بتوان بقیه ی شعر را مانند کتیبه های هخامنشی کشف کرد و قمر از معدود خوانندگانی است که در اوج صدای شفاف و واضحی دارد و شعر و مفاهیم را فدای بلند خوانی هرگز نکرده است.

قمر اولین کنسرت خود را در گراند هتل در خیابان لاله زار بدون حجاب اجرا می کند. ضروری است که بدانیم در دوره ی قمر لقب اوازه خوان دشنام بوده است.مردان و زنان در خیابان با هم راه نمی رفتند و محل عبور و مرور مرد ها و زنها از هم جدا بوده است و در کنسرتها هیچ زنی شرکت نمی کرده.قمر خود راجع به اولین کنسرتش چنین میگوید:

آن شب يکی از خاطره انگيز ترين شب های زندگی من است که هرگز فراموش نمی کنم . وقتی وارد سالن شد م همه جا را جمعیت گرفته بود و ناگفته نماند که خيلی ها هم ناراحت و حتی عصبانی بودند. ترس مبهمی در وجودم خانه کرده بود .من با تاج گل زيبا يی روی صحنه ظاهر شدم .حاضران با کف زدن و شور و شوق ورودم را گرامی داشتند واین همه استقبال ناگهان به من اعتماد به نفس بخشید و جان داد.بی اختیار اشگ شوق به دیدگانم آمد، اما نوای ساز مرتضی خان به دادم رسيد و فرصتی یافتم تا حنجره ام را که بر اثر فشار بغض منقبض شده بود ، آرام کنم . روی از جمعيت بر گرفتم و نگاهم را به سمت مرتضی خان دوختم و او پس از مدتی با اشاره ی سر و چشم به من فهمانيد که بايد آواز را شروع کنم، اب دهانم را قورت دادم و با رعايت آنچه که تعليم ديده بودم اواز را اغاز کردم و دیگر از عهده بر نمی ایم که بگويم مردم در پايان چه کردند. بعد ازاجرای کنسرت مرا به کلانتری احضار نمودند وتعهد گرفتند که ديگر بی حجاب نخوانم ومشوقانم را که فکر می کردند بعد از اين اجرا سلامت به خانه ام نمی رسم در نگرانی بسيار گذاشتند. اما من بر خلاف تعهدی که سپرده بودم ، باز هم به صحنه رفتم و بی حجاب رفتم و بی حجاب هم آواز خواندم “.

قمر تمام درامد کنسرت اول خود را به نوازندگان می پردازد.جعفر شهری در کتاب تهران قدیم خود می گوید که پس از ان کنسرت قمر بسیار مشهور شد، بلیط های کنسرت او به قیمت های بسیار گران فروخته می شد و بسیاری از قدرتمندان به او سکه های طلا هدیه می دادند.اما قمر هیچ کدام از ان هدایا و هیچ پولی از کنسرتهایش را برای خود نگه نمیداشت و به طرز افسانه امیزی بخشنده بود.می گویند که روبروی در هتلهایی که قمر کنسرت داشته عده ی زیادی از یتیمان و فقیران می ایستادند که بعد از کنسرت از او کمک بگیرند.استاد صبا نقل کرده است که پس از یکی از کنسرتهایشان فقیری از قمر کمک خواسته بوده و قمر پاکت پول ندیده ی خودش را به فقیر میدهد و استاد صبا گفته است که به هر یک از ما پانصد تومان داده بودند، احتمالا به قمر دو یا سه هزار تومان و قمر بدون انکه از مقدار پول اگاهی داشته باشد، پاکت را به فقیر داد. ماجراهای فراوانی از این دست از قمر نقل شده است، تقریبا تمام کسانی که قمر را دیده اند چندین داستان از فعالیتهای اجتماعیش و بخشش های بیدریغش نقل کرده اند ولی بین تمام داستانهایی که از قمر شنیده ام یکی از انها را هر بار می شنوم بی اختیار اشگ به چشمانم می اورد.قمر از یکی از کنسرتهایش باز می گشته است که خود می گوید مردی را در حال زمرمه کردن شعری دیدم و نزدیکتر که رفتم متوجه شدم که گریه میکند، به مرد خود را معرفی می کند و از او علت گریستنش را میپرسد و مرد می گوید که زنش تازه زایمان کرده است و پول و غذایی در خانه ندارند و بچه هایش که دو قلو بوده اند، یکی از انها فوت شده و او خود بچه را دفن کرده و حالا از سر خاک بچه اش بر میگردد و روی رفتن به خانه را ندارد زیرا که خانه از مواد غذایی خالی است و زن تازه زایمان کرده اش هم در خانه منتظر اوست. قمر با او به خانه اش میرود ومیگوید که خانه اش یکی دو کوچه انطرف تر از منزل من بود.اطاقی بود که یک زیلوی پاره و یک رختخواب پاره تر در نور چراغی که پت پت میکرد در ان به چشم میخورد، دیوار ها مرطوب بود، زن بی حال افتاده بود و بچه معصوم پستان بی شیرش را که از گرسنگی واقعا بی شیر مانده بود می مکید.اول پول دادم به مرد گفتم برو چلو کباب و تخم مرغ از هر جا که هست همین وقت شب پیدا کن و بیاور، وقتی که او رفت خودم بچه را گرفتم و تر و خشک کردم.خودم قنداق پاره و کثیفش را عوض کردم و ان وقت هر چی از کنسرت گرفته بودم لای قنداق بچه گذاشتم که حدود پنج هزارتومان می شد.

قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود.

قمر تصنیف های بسیاری از عارف قزوینی خوانده است، به قولی برخی قمر را صدای فریاد عارف می دانند. عارف که اولین تصنیف ساز ایرانی است که اشعار وطنی را تصنیف کرده است و خود دراین باره می گوید: وقتی من تصنیف وطنی ساختم که ایرانی از هر ده نفرش نمیدانست وطن یعنی چه، در انزمان در همدان تبعید بود و قمر هم انجا کنسرت داشت. قمر به دنبال عارف رفت و از او خواست که در کنسرت شرکت کند.عارف در کنسرت شرکت کرد و تمام مدت گریست، در پایان کنسرت قمر گلدان نقره ای را که از والی شهر هدیه گرفته بود به عارف پیشکش کرد.از دیگر شاعران که دوست قمر بوده اند و گویا عاشق او هم، ایرج میرزا است که چند تا از اشعار او را قمر اجرا کرده است و در ستایش هنر و انسانیت قمر هم ایرج شعر زیبایی سروده است و قمر هم در سوگ او تصنیف امان از این دل که داد را خوانده است که شعرش از سروده های امیر جاهد میباشد، در بیتی می گوید: ای گنج دانش ایرج کجایی، در سینه ی خاک پنهان چرایی، تا بوده در این دنیای فانی، کی برده از خوبان بجز رنج جدایی.

قمر در کرمانشاه کنسرت داشت و از او خواستند که با حجاب در سالن کنسرت برنامه اجرا کند و او نپذیرفت و در جوابشان نوشت تو پاک باش و برون ای بی نقاب و مترس، که کس به صید غزال حرم نخواهد شد و سپس در بالکن هتل شروع به اواز خواندن کرد و گفت من همینجا کنسرت را برگزار می کنم. از روح انگیز نقل شده است که شبی منزل تیمورتاش با قمر و ملوک ضرابی دعوت بوده اند و گویا ان شب عروسی یکی از دختران یتیم قمر بوده و قمر در بزم تیمور تاش شرکت نمیکند و تیمور تاش هم از او به شدت عصبانی بوده و قمر پیغام میفرستد که اگر تو تیمورتاش هستی منم قمرم با ادمهای ضعیف اینگونه صحبت کن، من از ان دست نیستم.

کمپانی “هیز ماسترز ویس” به خاطر ضبط صدای قمر دستگاه صفحه پر کنی به تهران آورد. بعد از آن کمپانی “پولیفون” هم آمد. به گفته دکتر سپنتا ۲۰۰ صفحه از قمر ضبط شده است.امیر جاهد دوست قمر و ترانه ساز و اهنگساز تصنیفهای قمر نقل میکند که با قمر از جایی رد میشدند و چند تا بچه ی یتیم میبینند و قمر به امیر جاهد میگوید که این بچه ها را میخواهم به خانه ببرم و نگهداری کنم و امیر جاهد پیشنهاد میکند که صبر کند تا پول صفحه ها را بگیرد و بعد با عایدی ان بچه ها را به خانه ببرد و نقل میکند که قمر به بچه ها قول داد و به محض دریافت پول صفحه ها همه ی انها را به خانه برد.

گشایش رادیو صدای قمر را به عموم مردم رساند و قمر سالها برای رادیو کار کرد.با استادانی چون صبا و عبادی و مرتضی نی داوود و یاحقی و … در رادیو برنامه اجرا کرد و دریغ که همه ی انها را رادیو پاک کرد و هیچ از ان کارها موجود نمیباشد.قمر در فیلمی هم به عنوان خواننده شرکت کرد و در ان اوازی در مایه ی افشاری اجرا کرد. اسم فیلم مادر بوده است و گویا پس از اصرار های فراوان در فیلم شرکت کرده بوده است.

پس از این سالها قمر سکته کرد و به دلیل بیماری توانایی گذشته را در اجرای اواز نداشت و پس از ان در شکوفه نو برنامه اجرا میکرد که پس از مدتی از انجا هم جوابش کردند. بعد از ان سکته ی اول سکته ی مغزی دوم باعث شد که دیگر توان کنترل فک و جنجره ی خود را نداشته باشد و به سختی صحبت میکرد. از رادیو جوابش کردند و فقط حاضر شدند که حقوق بازنشستگی ناچیزی به او ماهانه بدهند.دیگر از تیمورتاش ها و دوستان خبری نبودو قمر با ان بزرگی و شهرت در خانه ای که حتی فرش هم نداشت بسیار تهی دست زندگی میکرد. دراین دوران گاهی قمر با چادربدون اینکه کسی متوجه حضورش شود برای تجدید خاطره با دوران خوش گذشته به محل رادیو میرفت و از بیرون به در ورودی رادیو نگاه میکردو سرانجام چهاردهم مرداد ۱۳۳۸ قمر این دنیا را ترک کرد.در مراسم تشییع جنازه اش فقط مرتضی خان نی داوود شرکت داشت.مسجدها از پذیرفتن جسم بیجان او خودداری کردند، به جرم انکه اواز میخوانده است! و یک شب پس از مرگش را در پزشکی قانونی گذراند و فردای انروز در ظهیرالدوله دفن شد.نکته در ناسپاسی دوستان و قدرناشناسی قدرتمندان است، روانشاد سعيدی سيرجانی هم قمر را ام کلثوم ايران می دانست وی درباره ی قمر عنوان کرد :” نمی دانم چگونه است که وقتی ام کلثوم می ميرد ،.مصر عزا دار می شود و همه ی مردم حتا جمال عبدالناصر در تشييع جنازه ی او شرکت می کنند،خانه ی او را بعد از مرگش به موزه تبد يل می نمايند اما هنگامیکه قمر ازاده و مهربان بعد از ان همه سختی ها از دنیا میرود اب از اب تکان نمیخورد و هیچ کس خبردار نمیشود و در نهایت مسجدیان هم با جنازه ی این معصوم اینگونه ناجوانمردانه و بی خردانه رفتار می کنند.

بشنویم از خود قمر :

خواننده ی عزیز، وقتی که تو این درد دلهای مرا میخوانی.من، یک زن به قول تو هنرمند، هنرمندی که متعلق به یک قرن بود زیر خروارها خاک سرد و سیاه خفته ام.دیگر از حنجره ی من صوتی برنمیخیزد، طنین اواز من دلها را نمیلرزاند، دنیای من تاریک است، خاموش است، اما همچنان خوشحالم که روح من عظمت خود را از دست نداده است و هنری که هرگز در زندگی او را بنده ی دینار و درهم نکرده ام و به او خیانت نورزیده ام با من است.من مرده ام اما خاطره ی من خاطره ی حیات هنر من نمرده است، خاطره ای که در ان هیچگونه کینه و دشمنی و گستاخی و حسد و شاید هم پستی و رذالت و پول پرستی وجود ندارد.اطمینان دارم که کسی پس از مرگ من از من بدگویی نمی کند، زیرا من هنرم را بنده تجارت نکرده ام و همیشه ان را در راه تحقق بخشیدن به ارزوهای ملی و میهنی ام به کار انداخته ام.من ثروتی ندارم، هیچ چیز اما دلهای یتیمانی را دارم که به خاطر مرگ من از غم مالامال می شوند، چشمهایی را دارم که در فقدان من اشگ میریزند، همان دختر ها و پسر هایی که لبخند و مهر مادر را ندیده اند، همان هایی که با پول من پرورش یافتند ، شوهر کردند، داماد شدند و حالا به جای ان که در فاحشه خانه ها یا در زندانها به سر برند ادمهای خوشبختی هستند.وقتی من انها را بزرگ میکردم پای شمع و ایینه عروسیشان با تمام احساس وجودم، با تمام شادیهای زندگیم اواز می خواندم دست میزدم و شاید هم می رقصیدم، انها تنها بودند اما من تنهایی را در وجود انها می کشتم.

پ.ن. : در نوشتن این متن از اطلاعات پدرم و کتابهای تهران قدیم از جعفر شهری و سرگذشت موسیقی ایران از روح الله خالقی و ماهنامه ی هنرو مردم و دیوان عارف قزوینی استفاده کرده ام.

*بخشی از شعر فرامرز سلیماني

منبع:http://hezardastaan.persianblog.com/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *