گلچینی از زندگي زنان عشاير در اردبيل- آيدين فرنگي،مهين صديقي

«مباح» زن عشایر تا ما را دید، با «کل ایاغی» (روسری زن عشایر آذربایجان) سفید رنگش که حاشیه ای آبی، زیبایی آرامش بخشی به آن می داد، دهانش را پوشاند و نگاه بر زمین دوخت. از مباح خواستیم به ما اجازه بدهد تا از او و دخترش عکس بگیریم. گفت: «وقتی شوهرم بيرون ایستاده، باید صدایش بزنم. اگر این کار را نکنم به او بی احترامی کرده ام». مرد به داخل آلاچیق آمد و زن و شوهر در حالیکه دخترشان میان آندو نشسته بود به ما اجازه عکاسی دادند

کانون زنان -مهین صدیقی، آیدین فرنگی: در عصر یکی از روزهای نیمه نخست مردادماه امسال که آسمان ابری و فضای مه گرفته آن روزهای نه چندان سرد پاییز را تداعی می کرد، در 30 کیلومتری اردبیل و در شهر توریستی سرعین، کمیته بانوان استان با همکاری اداره امور عشایر و سازمان میراث فرهنگی گلچینی از زندگی زنان عشایر دامنه سبلان (در زبان محلی: ساوالان) را ترتیب داده بود تا فرصتی باشد برای آشنایی مسافران آمده از نقاط مختلف ایران با توانمندی ها و ویژگی های زنان عشایر منطقه. سه آلاچیق، دار قالی و بساط های پخت نان و پشم ریسی و مشک زنی و … در فضایی باز و غلغله مردم شهر نشین که برای تفریح تابستانی از همه جای ایران به کانون آب های گرم کشور می آیند…

آلاچیق های نمدی با رنگ روشن و با بافه ای از نخ پشمی و سرخ رنگ بر سر، از دور رهگذران را به کنار خود می کشاند. پا بر درون نخستین آلاچیق که گذاشتیم زیبایی «زنگوله مانند»های رنگارنگ دور تا دور آلاچیق شگفت زده مان کرد. می نویسیم زنگوله مانند چون فقط از نخ های پشمی رنگین درست شده اند. این آویزها که عشایر به آن «قوتاز» یا «بنچاق» می گویند، در واقع شئی ای است تزیینی که زنان عشایر با دستان خلاق خود آفریده اند.

((photo1))

«مباح» زن عشایری که درون آلاچیق دست در دست دخترش کنار سماور بزرگی ایستاده بود، تا ما را دید، با «کل ایاغی» (روسری زن عشایر آذربایجان) سفید رنگش که حاشیه ای آبی، زیبایی آرامش بخشی به آن می داد، دهانش را پوشاند و نگاه بر زمین دوخت. از مباح خواستیم به ما اجازه بدهد تا از او و دخترش عکس بگیریم. زن به بیرون آلاچیق رفت تا شوهرش را صدا بزند. موهای بافته شده سیاه رنگش نیم متری از زیر «کل ایاغی» بیرون زده بود. مباح در توضیح این کار گفت: «وقتی شوهرم آنجا ایستاده، باید صدایش بزنم. اگر این کار را نکنم به او بی احترامی کرده ام». مرد به داخل آلاچیق آمد و زن و شوهر در حالیکه دخترشان میان آندو نشسته بود به ما اجازه عکاسی دادند.

در آلاچیق بعدی زنی جوان با گونه هایی گل انداخته دیگ آش دوغ (در زبان محلی: دوغا آشی یا آیرانلی آش) را هم می زد و به هر کس که طالب بود کاسه ای به رسم مهمان نوازی هدیه می کرد. او به ما نیز آش داد و ما هم بر روی فرشی که کف آلاچیق پهن بود نشسته و به بسته های خواب تکیه زدیم. این بسته ها از جنس فرش هستند و برای تولید آنها چند قطعه فرش را به یکدیگر می دوزند و سپس اسباب خواب را درون آن قرار می دهند. معصومه زن جوان شهری ای است که عروس «اوبه» شده، می گوید: «زندگی در اینجا سخت نیست. همه کارها داخل آلاچیق انجام می شود. همه وسایل را هم توی آلاچیق می گذاریم. بخشی از آلاچیق را هم که به نگهداری مواد غذایی اختصاص دارد با پرده جدا می کنیم. داخل آلاچیق، هم آشپزخانه است و هم اتاق پذیرایی. بیرون هم محلی را برای استحمام درست می کنند که به آن کومه گفته می شود.»

((photo2))

در فضای بین آلاچیق ها نیز دار قالی و بساط پخت نان و مشک زنی و نخ ریسی برپا بود. نخ ها یا به زبان محلی خامه های رنگارنگ از دار قالی آویزان بود و دو زن جوان که صورت خود را تا بینی پوشانده بودند، پشت دارقالی نشسته رج می زدند. ابتدا پیرزنی که نشانه های زیبایی دوران جوانی اش را هنوز حفظ کرده و با چشمانی سرمه زده و سیگاری در دست، بی کار کنار زنان جوان نشسته بود، توجه مان را جلب کرد، اما مشکل شنوایی او سبب شد تا برای گرفتن پاسخ پرسش مان نزد زن جوانی برویم که سریع گره می زد و نخ ها را قطع می کرد. او از گفتن اسمش به گزارشگر هم جنس خود نیز پرهیز کرد و در جواب این سوال که چرا اسمش را نمی گوید، به یک جواب کوتاه بسنده کرد: «خوبیت ندارد».

– از چند سالگی فرش می بافی؟

– از دوازده سالگی.

– بافتن یک فرش چقدر طول می کشد و آنرا به چه قیمتی می فروشی؟

– برای هر فرش تقریبا یک ماه وقت صرف می کنم و هر فرش هم حدود 700 هزار تومان فروخته می شود.

– پولش را چه کار می کنی؟

– خرج می کنیم.

– خودت خرج می کنی؟

محکم تر از جواب های قبلی می گوید: «700 هزار تومان را زن می خواهد چکار؟! ما که اینقدر احتیاج نداریم. پول را به شوهرمان می دهیم.»

«گل دسته» زنی پا به سن گذاشته با چهره پر چین و چروک به تیرک های چوبی ای که مشک کره گیری را از آن آویزان می کنند، تکیه زده و داشت نفسی تازه می کرد. او گفت که برای نگه داری طولانی مدت کره، بعد از تولید، ابتدا آن را ذوب کرده؛ سپس می جوشانند و کف اش را می گیرند و در مرحله آخر داخل ظرف های سربسته می ریزند. در آذربایجان به روغنی که از این طریق بدست می آید «ساری یاغ» گفته می شود. دور بساط پخت نان زنان عشایر جمعیت دایره زده بود: خمیر و چونه و ساجی که با شعله گاز گرم می شد. یکی تند تند چونه می گرفت و دیگری چونه ها را باز کرده، روی ساج داغ پهن می کرد. زنی دیگر نیز هر عدد نان را به یکصد تومان می فروخت. از او می پرسیم که در اوبه هم برای پختن نان از گاز استفاده می کنید؟ زن بی حوصله می گوید بله.

– از کی؟

– مدتی می شود. قبلا با هیزم آتش درست می کردیم.

می خواهیم سوال های بیشتری بپرسیم، اما او که دوست نداشت کسی مزاحم کارش شود، رویش را برگرداند. همان زن در پاسخ زنی شهری که می خواست نان را به قیمت پنجاه تومان به او بفروشد، تند جواب داد: «وقتی کسی پفک رو پنجاه تومن نمی فروشه، انتظار داری من نون رو پنجاه تومن بفروشم».

هوا هر لحظه از خنکی رو به سردی داشت. زن چونه گیر کارش را رها کرد و با خنده گفت: «دیگر بس است؛ دست هایم خسته شد».

موقع برگشتن به این فکر می کردیم که انگار همه ما همیشه سعی داشته ایم عشایر را از زاویه دید شهری خود نگاه کنیم. شاید حاکمیت چنان ذهنیتی که از مطالعه های پیشین، بر نگاه و تفکر ما سایه افکنده در این گزارش نیز سلطه خود را نشان داده باشد. ما اگر چه متعلق به یک سرزمین و یک زبان و یک آیین کهن هستیم، اما در فاصله مکانی پنجاه کیلومتری چنان فاصله ای بین شهرنشینان اردبیل و عشایر منطقه نهفته که انگار ما نیز همچون مسافری از خارج آمده به توصیف محیطی بیگانه نشسته ایم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.