زنان، بورس‌بازان موفقي‌ هستند

هادي زندي

خورشيد دست نوازش‌اش را كه بر پايتخت سرزمين گربه‌اي شكل مي‌كشد، بهانه‌اي مي‌شود براي جوش و خروش. براي ازدحام و همهمهء اهالي شهري كه خواب برايش رويايي است ديرينه. در اين ميان تنها كافي است لابه‌لاي سيل امواج ارابه‌هاي نوين انسان‌هاي امروزي كوهپايه غرق شوي تا ببيني زناني را كه مانند مردان شهر، تلاطم خيابان‌ها برايشان معنايي هرروزه دارد. اينان با در و ديوار‌هاي خانه‌هايشان عهدي ندارند تا ثانيه‌هايشان رنگ روزمرگي بگيرد. حيات و تفكر را دلايلي موجه مي‌دانند براي اثبات برابريشان با مردان شهر. آن‌ها مي‌آيند و مي‌سازند تا عبارت «جنس دوم بودن» در برابرشان سر به خاك سايد و رنگ ببازد. يكي از چارچوب‌هاي كوهپايه كه مي‌تواند اين برابري را فرياد زند، بنايي است كه نام بورس را با خود يدك مي‌كشد.

قدم در ساختمان سفيد رنگ كه بگذاري، انسان‌هايي در برابرت ظاهر مي‌شوند كه گويا تمام زندگيشان را اعداد پر كرده است. تغييرات قيمت، نوسان بازار، درصد ريسك‌پذيري، تنها نمونه‌هايي از واژه‌هايي است كه گويا تمام دقيقه‌هاي مراجعان ساختمان سپيد رنگ را در خود غرق كرده‌اند. چشم‌هاي نگرانشان با عبارات تابلوهاي ورودي گره مي‌خورد تا شايد تغيير چند عدد، زندگيشان را دگرگون كند.

صدا‌ها اوج مي‌گيرد، مردهاي روزنامه به دست، انگار قرار پنهاني دارند تا مهارتشان را در خريد و فروش به رخ يكديگر بكشانند، واژه‌ها در هم گره مي‌خورند، يكي از نوسانات بازار مي‌گويد، ديگري بر هوش و ذكاوتش مي‌بالد. او اما تنها ايستاده، گويي تابلوي قيمت‌ها با خود، همسفرش ساخته، سفر به سرزمين آرزوها، حتي بحث‌هاي ديگران او را لحظه‌اي به سرزمين واقعيت باز نمي‌گرداند. صدايم را كه مي‌شنود جا مي‌خورد، ثانيه‌ها مي‌گذرند تا او به خود بيايد و براي لحظاتي هم شده همهمهء اطرافش را احساس كند، زني ميانسال است و «شاهرخي» نام دارد. بورس را در سيطرهء مردان مي‌داند، از جامعه‌اي مي‌گويد كه بيش‌تر فضاهايش براي زنان، ناامن است: «اينجا هم مانند مابقي محيط‌هاي ديگر است، مرد‌ها تمام امور را در دست دارند.» از باتلاقي مي‌گويد كه سرمايهء زن‌ها را در خود فرو مي‌بلعد، از خالقان باتلاق مي‌گويد: «چند ماه پيش، پس‌اندازم را براي خريد سهام به اين محل آوردم و به مردهايي مراجعه كردم كه مي‌گفتند در اين كار خبره‌اند، دادن پس‌اندازم به آن‌ها همانا و مالك سهامي زيان‌ده شدن نيز همانا.» كار هر روزهء اين غرق شده، آمدن در اين چارچوب و زل زدن به اين تابلوهاست تا شايد روزي شانس كلون در خانه‌اش را به صدا در آورد و پس‌انداز از دست رفته‌اش را به او باز گرداند. انگار تابلو منتظر بود تا حرف‌هايمان به انتها رسد، چرا كه ديري نمي‌گذرد كه بازهم او را با خود همراه كرده و به بهشت رويا‌ها مي‌برد.

اگر بتواني از جادوي تابلوي روياساز، رهايي يابي، پله‌ها انتظارت را مي‌كشند. سكوهايي كه كافي است پاهايت را به آن‌ها بسپاري تا سرزمين‌هاي ديگري را برايت عرضه كنند. صندلي‌هاي چيده شده، شيشه‌هاي تيره رنگ و انسان‌هايي بازهم عجيب‌تر. ده‌ها جادو شده‌اي كه بدون كوچك‌ترين حركتي، صندلي‌ها را به اسارت زمين مي‌كشند. رد چشم‌هاي جادوشدگان را كه بگيري همه به تابلويي ختم مي‌شود كه از تابلوهاي قبلي بزرگ‌تر است. گويي زمان براي تمامي اينان از حركت ايستاده. بام تا شامشان را در چارچوب شيشه‌اي مي‌گذرانند. سهم‌شان از تمام دنيا، تابلويي بزرگ است همراه با روزنامه‌هايي كه در مشت‌هايشان احساس خفگي مي‌كنند.روي صندلي بي‌حركت مانده، خودكاري در ميان انگشتانش مي‌چرخد و فضا را مي‌شكافد. زن جواني است، خود را «خطيبي» معرفي مي‌كند و بازهم نگاهش را به روبه‌رو‌ و صفحهء شيشه‌اي مي‌دوزد. كمي بعد سر مي‌گرداند. از سابقه‌اش در بورس مي‌گويد و اين‌كه در نوع خود يكي از بهترين معامله‌گران بورس به شمار مي‌رود: «بيش‌تر وقتم را در بورس مي‌گذرانم. قيمت سهام‌هايي را كه مي‌خرم دنبال مي‌كنم و معاملات گوناگوني را صورت مي‌دهم. در بيش‌ترشان هم سود مي‌كنم، البته بعضي وقت‌ها‌ هم شانس يارم نيست.» حرف از حضور زنان كه به ميان مي‌آيد همچنان تا چند لحظه نگاهش به تابلو خيره مي‌ماند، كمي در خود فرو مي‌رود. زنان را از بورس‌بازان موفق مي‌داند حتي اگر تعدادشان كم باشد: «زناني كه در بورس حضور دارند با وجود اندك بودنشان، حضور فعال و موفقي دارند و همپاي مردان در امر معاملات مشغولند، حتي بعضا از مردان نيز موفق‌ترند.» گويي حاضر شده حتي براي لحظاتي دوري سرخ رنگ را به جان بخرد، صحبت از مردانه بودن محيط بورس كه مي‌شود، تكان خوردن ابروهايش، خبر از تعجب مي‌دهند، مخالفت مي‌كند، براي او، بورس محلي است مانند تمام ادارات ديگر: «نه، اصلا اين حرف را قبول ندارم. شايد اين سخن گروهي از مردها باشد تا روحيهء رقيبان موفقشان را تضعيف كنند. در اينجا نيز به مانند تمام ادارات ديگر، زنان و مردان پابه‌پاي هم كار مي‌كنند. به صرف كم بودن تعداد زنان در محيطي نمي‌توان آن محيط را متعلق به مردان دانست. شايد بهترين دليل براي رد چنين نظريه‌اي، زنان موفقي باشند كه معاملات بزرگي همراه با سود فراوان را در اين محل به ثبت مي‌رسانند.»

امنيت رواني كار در بورس، برايش دغدغه‌اي به حساب نمي‌آيد، زن جوان، رفتارش را دليل اين آرامش خاطر و موفقيت ذكر مي‌كند، رفتار بانوان را منشا و سرچشمه‌اي مي‌داند كه مي‌تواند برايشان آرامش خاطر را به ارمغان بياورد يا آنان را به سرنوشت شوم بيكاري دچار كند: «من در مدتي كه در اين جا حضور داشته‌ام با تمام مردان رابطه‌اي كاري داشته‌ام، مطمئنا يك همكار براي همكارش نمي‌تواند دغدغه‌اي روحي را به وجود آورد. در واقع مي‌توان گفت، تعيين حدود براي يك رابطه در محيط كار مانع از ايجاد مزاحمت‌هاي گوناگون مي‌شود.»

اما آن بالا فقط سرزمين مجذوب‌شدگان نيست، پشت شيشه‌هاي تيره، محل تلاقي صداهايي است كه در ميان بحث‌هاي بي‌پايان گروهي ديگر به هم پيوند مي‌خورد. چه ساده بحث‌هاي دونفره اشتراكاتي مي‌شوند در ميان ديگران تا بازهم درجهء تب جدل‌ها بالاتر رود، يكي از نامردمي‌ها مي‌گويد، ديگري روزنامه‌ها را كاغذ پاره‌هايي بيش نمي‌داند، در اين بين اما مردان ميانسالي خلوت خودشان را در گوشه‌اي حفظ كرده‌اند و براي به اشتراك گذاشتن عقيده‌شان تلاشي از خود نشان نمي‌دهند. خبرنگار بودن و تهيهء گزارش تنها مجوز ورود به خلوتشان به حساب مي‌آيد. بحث‌هايشان قدمت حضورشان در بورس را به رخ مي‌كشد. دلشان لبريز از درد‌هاست، گمنامي را شرط اصلي براي عدم ابطال مجوز حضورم در بحثشان ذكر مي‌كنند، بدون شك ارزشش را دارد تا حكايت حضور زنان در اين چارچوب، اين بار از زبان اين دو ‌تراوش كند، دردهاي انباشته شده درون هر يك، دليلي است تا گوي سبقت را از هم بربايند. از زناني مي‌گويند كه تا چندي پيش ساختمان بورس، حضور پرتعدادشان را شاهد بوده و از نااهلاني كه مجوز به خاك نشستن آن‌ها را صادر كردند. «كانون س… » نامي، كه در هر جمله‌شان بارها از حنجره به بيرون پرتاب مي‌كنند، كانوني كه بورس و حضور در آن را اين روز‌ها به رويايي براي زنان بيشماري بدل كرده: «روزهايي نه چندان دور بود كه صداي زنان پرتعدادي در ميان بحث‌هاي بورس طنين مي‌افكند، زنان روز به روز به قواعد بازي بيش‌تر مسلط مي‌شدند و بيش‌تر سود مي‌بردند.» هنوز حرف يكي به نيمه نرسيده كه دل ديگري تاب تحملش را از دست مي‌دهد تا بدون كوچكترين مكثي سر رشتهء كلام را در دست بگيرد: «اين وضعيت به سود مرداني كه سود بيش‌تري ارضايشان مي‌كرد، نبود، رقباي جديد، شيريني اين سودها را زير زبانشان گس كرده بودند، پس كانون س… تاسيس شد، نااهلان از ناآگاهي كه هنوز در بخشي از وجود زنان ريشه داشت استفاده كردند. زنان را براي عضويت در اين كانون تشويق كردند، وعده‌هايي بود كه به اين زنان داده مي‌شد; زناني كه هنوز در فوت آخر تبحر نداشتند زير بارش تبليغات اين كانون كمر خم كردند و به عضويت آن در آمدند، جلسات انجمن يكي پس از ديگري برگزار مي‌شد، باران تبليغات تمامي نداشت، اين بار بهانهء بازي جديد، فروش سهام شركت‌هايي بود كه به ظاهر در حال‌ترقي بودند، زناني كه هنوز از نامردمي‌ها بي خبر بودند، همبازي كساني شدند كه خواب‌هاي سياهي را برايشان ديده بودند. همهء سهام توسط زنان خريداري شد، روياي ثروتمند شدن تمام سرمايه‌شان را به بازي گرفت. روزها گذشت، وضعيت شركت‌ها يكي پس از ديگري رو به وخامت گذاشت، خواب سياه تعبير شده بود، در خروج تنها راه چارهء اين زنان بود.»

هر دو زير لب زمزمه‌هايي از نارضايتي را جاري مي‌كنند، آن ديگري كه پايه بحث را پي ريخته، نگاهش را با كفپوش‌هاي سالن گره مي‌زند، از زني مي‌گويد كه تا چندي پيش، انسان‌هاي بسياري آرزوي نبودنش را مي‌كردند. دليل جنگ دروني اينك پرده‌گشايي مي‌شود; خانم ف… (همان زن معروف) اين روزها در دل خاك جاي دارد و با سكوت، خانه جديدش دست و پنجه نرم مي‌كند، وصف هنرنمايي‌هاي مرحوم ادامه پيدا مي‌كند: «وجود چنين زني تن بيش‌تر مردان بورس را به لرزه مي‌افكند، سهام شركت‌هايي را مي‌خريد و پس از چند روز با زدوبند‌هاي گوناگوني با قيمت بالاتري به فروششان مي‌رساند. از زماني كه او به دنياي ديگر رفت گروهي كه تازه مي‌توانستند به سود‌هايي برسند با خود تصميم گرفتند كه از به وجود آمدن چنين رقبايي به خصوص از ميان زنان جلوگيري كنند.» راويان حكايت اين خانم حضور چنين زني را در ميان بورس‌بازان، از موارد نادر مي‌دانند.

سرزمين شيشه‌اي و جدل‌هاي پرحرارت همسايه‌هايش را كه پشت سر بگذاري، باز هم اين پله‌ها هستند كه تو را به خود مي‌خوانند اما نه هنوز در خروج آماده بدرقه‌ات نشده، رد پاي حضور زنان در بورس به زنان معامله‌گر ختم نمي‌شود. كافي است در سالن ورودي، كمي چشم‌هايت را در فضا شناورسازي، زناني كه هر روز بورس مقصد مسيرشان از خانه است اما نه براي معاملات و بردن كمي سود بيش‌تر، چارچوب‌هايي درون ساختمان سپيد رنگ خيابان حافظ، آن‌ها را به خود مي‌خواند، آن‌ها واسطه‌اند، همين و بس. كارگزار است نام رسمي‌شان. هجوم جويندگان خوشبختي لحظه‌هايشان را از آن خود كرده اما گويي ثانيه‌هاي يكي، هر چند كوتاه طعم آزادي از زندان كار را چشيده است. دختر جوان از زنان كم‌تعداد بورس مي‌گويد. «جلالي» كارگزار بانك…، اسامي نقش بسته بر صفحهء مانيتورش را شاهد مي‌گيرد تا بگويد كه همجنسانش، گروه كوچكي از معامله‌گران بورس را تشكيل مي‌دهد، او از عدم ريسك‌پذيري زنان مي‌گويد، مانعي عظيم كه كوهي است بس بزرگ براي تن سپردن به درياي پر تلاطم بورس: «متاسفانه بيش‌تر زنان نسبت به مردان از قدرت ريسك پذيري كم‌تري برخوردارند، در حالي كه براي فعاليت در بورس پذيرفتن ريسك معاملات البته به صورت آگاهانه از شرايط حضور در اين كار است.» واسطهء جوان از دست‌هاي پشت پرده مي‌گويد، دست‌هايي كه طرح‌ها مي‌زنند بر تجميع سرمايه در حساب‌هايي كه صاحبشان نام يك زن را به خود نداشته باشند، اينان ديوار‌ها مي‌سازند تا همچنان جنس برتر لقب گيرند تا زايش صفر‌هاي حساب‌هاي بانكي‌شان هر روزه شود: «گروهي از سهام داران بزرگ، علاقه‌اي به حضور زنان در معاملات ندارند، بنابراين‌ سرمايه را در دست مردان نگه داشته و چنانچه خانمي براي خريد سهامي به بورس مراجعه كند توسط واسطه‌هايشان، سهام‌هاي بي‌ثبات را در اختيارشان مي‌گذارند.»

ثانيه‌هاي آزادي كارگزار به اتمام رسيده، سرنوشت محتومش محكوميتي دوباره به روزمرگي است و زل زدن به صفحه روبه‌رويش. از بانك بيرون مي‌زنم، تابلو‌ها همچنان به جادوگري مشغولند، در ورودي بهترين انتخاب است پيش از جادو شدن…

به نقل از روزنامه سرمایه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *