هجوم رنگ سبز،ناامنی را به جانمان ریخت

کانون زنان ایرانی-نازلی فرخی

از روزی که بازگشته ام ٬ می خواهم در باره آنچه در خرم آباد دیدم و شنیدم٬ بنویسم. دوبار دست به قلم شدم و خواستم به روال معمول خاطره ی آن روز را بنویسم. اما و قایع نگاری خشک و تکراری ای شد. به خودم بازگشتم. دیدم حادثه برای من مفهوم ندارد. من در راه حادثه ام٬ از من عبور می کند و آنچه در درونم بر جای می گذارد من را می سازد. پس اینبار دست به قلم شدم تا از تاثیر حادثه بنویسم.

پرده اول:

تق…تق…. هجوم رنگ سبز. انگار به یکباره تمام فضا را رنگ سبز پر کرد و حس نا امنی. یادم آمد سبز باید مایه تسکینم باشد و امنیت و اطمینانم. چشمانم را می بندم.

وقتی دوباره بازشان کردم دوستی را دیدم که زانو زده روی زمین و دستانش را حائل سرش کرده و رنگ سبز خروار شده روی شانه هایش.
چشمانم را بستم.

پرده ی دوم:

” من دستبند نمی زنم. مگر چه کرده ایم؟”
” خفه شو! یا با زبان خوش می زنی یا به زور دستت می کنم.”
” من دستبند نمی زنم.”

صدا٬ صدا. آنچنان قاطع است که زن پلیس حیرت می کند. نگاهی به رئیس سبز پوشش می کند و باز صدا:
” من نمی زنم٬ اگر می خواهید من را بزنید و بعد دستبند دستم کنید.”
با اشاره ی سر افسر ارشد سراغ نفر بعدی می روند و باز نتیجه ای نمی گیرند. تصمیمشان را عوض می کنن و با دستانی باز به بیرون هدایتمان می کنند.
پا از در که بیرون می گذارم٬ بر می گردم تا برای آخرین بار آنجا را بینم. تنها صورت رضا را می بینم که آشفته و پریشان است و طنین صدای قاطع زارا که همچنان در فضا مانده است.

پرده ی سوم:

با یک دست کیفم را می گیرم و دست دیگرم را بی هدف در فضا رها می کنم. با قدمهایی بلند و آرام مسیر را طی می کنم. جمعیت بی داد می کند. انگار تمام مردان شهر آنجایند تا زنان فاسد! را ببینند. دیدن هم لذتی است.

آفتاب شدید است. عینکم را نمی زنم. بگذار ببینمشان. بگذار ببینندم. بگذار بدانند دروغ کجاست.

در چشمان تک تکشان نگاه می کنم. زل می زنم. خیره می شوم. پوزخند می زنم. صدای حمیت مردانه را از پشت سر و پیش رویم می شنوم :
” شب منتظرتیم.”

“اینطور نگاه نکن دلم را می بری.”

صدای غیرت را می شنوم که از پس خروارها ناآگاهی سر بر آورده.

از پیچ ساختمان می گذرم. صدها چشم حریص و کنجکاو از پشت میله های مجتمع نگاهم می کنند. با فاصله ی دور از تمام نگاههای مردانه زنی را می بینم پیچیده در چادر. تنها ایستاده و با دستانش محکم میله ها را گرفته و ترسان نگاهم می کند.

اضطرابش انگار ارمغانی است برایم. بوی حقیقت می دهد.

در دل می گویم: ” لابد یکی از زنانی است که دیروز همراهمان شد برای رسیدن به برابری. همان هایی که امضایشان را پای بیانیه ی زدند تا دست در دست هم سرود برابری بخوانیم.”
می خواهم به رویش لبخند بزنم تا شاید از اضطرابش کم شود. اما نیرویی برای خنده نیست.

پرده ی چهارم:

باز همان صدا. همان صدای ناآشنا از دوستی آشنا. سرم را بالا می گیرم. زارا نشسته و مردی روبرویش دوربین بدست دارد.
” مگر ما چه کرده ایم؟ مگر ما چه کرده ایم که باید دستبند بزنیم و به خانه هامان بریزید؟ مگر جز این است که برابری می خواهیم؟ حق طبیعی مان…”
زن پلیس فریاد می زند:” خفه شو.”

صدا قطع نمی شود. باز می گوید. سرم را پائین می اندازم. کلمات برایم نامفهوم می شوند و فقط طنین صدا در گوشم می پیچد. در این صدا قدرتی عظیم است. می خواهم تا ابد در گوشم از برابری بخواند. بغض صدا می ترکد. سرم را بالا می گیرم. مرد دوربین را می بندد. و باز صدای تر زارا در فضاست. به جلوه نگاه می کنم. لبخند می زنم.

پرده ی پنجم:

لیسانس٬ لیسانس٬ فوق لیسانس٬ لیسانس٬ دکترا….

زن تعجب می کند٬ با زبان لری چیزی می گوید و باز ادامه می دهد. وقتی پرس و جو تمام می شود دفتر را می بندد و رو به ما آرام می گوید: ” با این مدارک چرا این کارها را می کنید؟”
نمی دانم به حرفش بخندم یا به نادانی اش بگریم. او ساعتهاست منتظر زنان لهو و لعب کار است.
عصبانی است.

پرده ی ششم:

همه خسته از انتظار طولانی و بازجویی های کش دار در اتاقهای ۱.۵*۱.۵ نشسته ایم. آنقدر تنگ است که حتی نمی توانیم پاهایمان را دراز کنیم. زن پلیس می آید و می گوید حجاب کنیم تا جای دیگری برویم.
دوستی از او می پرسد به نظرش حق است ما اینجاییم ؟ سکوت می کند. بعد می گوید: ” شما که ماشا الله همه دکتر مهندسید. وضعتان خوب است. برایتان تبعیضی نیست.”

خانم دکتر کناری ام می گوید:” بله دکترم اما می دانی همه بیماران در بیمارستان آقای دکتر صدایم می زنند؟”
همه مان لبخند تلخی می زنیم. زن پلیس بلند می خندد و با صدای رسایی می گوید:” اینکه چیزی نیست. اینجا هم همه مرا آقای پلیس صدا می زنند. اینکه خوب است.”

نگاهش می کنم. رضایتی در چشمانش نیست.

پرده ی هفتم:

اتاق بزرگ و تمیز و خنک است. برای همه مان جا هست تا دراز بکشیم.
آرامش می خواهم. دراز و نشست می روم٬ یک …دو…سه…سی…چهل…پنجاه…. ضربه ای آرام به پایم می خورد. می ایستم. صدای نفسهای تند خود را می شنوم. دختری می گوید:” می شود این کار را نکنی. فکر می کنند ما اینجا راحتیم ٬اذیتمان می کنند.”

و به دوربین مدار بسته اشاره می کند.

بلند می شوم. به گوشه ای دیگر می روم. گوشه ای که فکر می کنم از دسترس دوربین در امان است.
آرامش می خواهم.
پاهایم را می گذارم روی دیوار و دستانم را دو طرفم دراز می کنم نفس عمیقی می کشم و چشمانم را می بندم. شاید کمی آرام بگیرم. باز کس دیگری می زند به پایم: ” می شود بلند شوی. اینطور فکر می کنند ما اینجا راحتیم و نگهمان می داردند.”

بلند می شوم. طول اتاق را قدم می زنم. اما آنقدر بزرگ نیست که بشود اسمش را قدم زدن گذاشت. با دو سه قدم می خوری به دیوار و باز باید برگردی. سرم گیج می رود. گوشه ای دراز می کشم. آرامش می خواهم.
نماز. نماز تنها چیزی است که در این گوشه ی دنیا به کسی بر نمی خورد. می خواهم مثل همیشه آداب و ترتیبی نجویم و تکبیر بگویم. اما وضو می گیرم. رو به قبله می ایستم و تکبیر می گویم.
آرامشی نیست.

پرده ی هشتم:

از هوای گرفته ی اتاق گله می کنیم. بازجو می آید و می گوید دنبالش بروم. از راهرویی می گذریم و در اتاقی می رویم. می گوید اینجا تا بخواهی هوا هست.
صندلی برایم می گذارد٬ می نشینم. می رود. نگاهی به دور و برم می کنم اتاقی است با دیوارها و کف کاشی پوشیده و سقفش آسمان است ٬ میله هایی فاصله را یا د آور می شوند.

بازجو بر می گردد. اسلحه ای روی شکمش است. می لرزم. می نشیند روبرویم و باز همان سوالهای تکراری. به چشمانش نگاه می کنم.حس خوبی ندارند. سرم را زیر می اندازم٬ مرد انگار شیوه ی نشستن نیاموخته. روسری ام را می کشم جلو و گره اش را سفت می کنم.

خنده ام می گیرد. آموزشها موفق بوده اند٬ انگار باور کرده ام حجاب سپری است در برابر خطر.
با خودکار روی میز نقاشی می کنم تا نه چشمها را ببینم و نه….

پرده ی نهم:

” می دانی می خواستند آنجا به شما تجاوز کنند؟ می دانی چند نفر آنجا با هم رابطه داشتند؟”
خنده ام می گیرد. باور نمی کنم آقا. دست بردارید. دست بردارید از این کارها و این حرفها. یاد بگیرید به آدمها مثل آدم نگاه کنید. دست بردارید از این حرفهای نخ نما که تا حرفهای کسی به مذاقتان خوش نمی آید حرف جنسیت را وسط می کشید و اخلاق را. دست بردارید. به من و ما چه کسی چه می کند؟ به من و ما چه کسی چه طور فکر می کند؟ به من و ما چه در تمام زندگی و عقاید دیگران تفتیش می کنیم و دنبال بهانه می گردیم.

” همه آدمها آزادند. به قول معروف موسی به کیش خود ٬ عیسی به کیش خود. اما تا کجا؟ آهان این مساله است. تا جایی که وارد حریم عمومی نشوند. تا جایی که به دیگران ضربه نزنند. هر کس پشت در خانه اش آزاد است که هر کاری بکند و هر طور فکر کند.”

“خوب مگر ما وارد حریم عمومی شده بودیم؟ ما در خانه مان نشسته بودیم و از قوانین نابرابر می گفتیم و امید به برابری. مگر جز این است؟ شما عمومی اش کردید آنهم با آن وضع. در ثانی من شهروند این کشورم٬ فضای عمومی متعلق به من هم هست. همانطور که متعلق به شماست.”

” خیلی خوب بمانید تا اینجا و تهران بیشتر با هم صحبت کنیم.”
خودکار را بر می دارد تا چیزی بنویسد.

عصبی شده ام می گویم:” از من چه انتظاری دارید آقای….؟ اسمتان را هم نمی دانم. بگویم حقم را نمی خواهم؟ به نابرابری تن دهم؟ خاله ام شش ماه پیش طلاق گرفت. می دانی طعم تلخ تحقیر را هنوز بر شانه هایش دارد. تحقیر شوهر٬ تحقیر قاضی٬ تحقیر قانون. آقا این شما هستید که تحقیر را عمومی کرده اید. از من چه انتظاری دارید؟”
آرام می گوید :” انتظاری نیست.”

پرده ی دهم:

همه نشسته ایم کف اتاق یک صندلی خالی مقابلمان است. مرد معمم می آید. نطقی می کند و می رود. یادم می آید در اتاق بازجویی به من گفته بود دست از تلاش بیهوده مان برداریم. گفته بود خواهرش راضی است که ارث اش نصف ارث اوست.

اتاق خیلی بزرگ نیست. یک دیوار را با پارچه ی سبزی پوشانده اند و نور پروژکتوری روی صورتمان است و مردی دائم فیلم می گیرد.

رضا می آید. لنگان ٬ با چشمانی که از دور هم می شود ورمشان را دید.

” من حامی طبقه ی کارگرم٬ طبقه ی زحمتکش….”

و باز کلمات محو می شوند و فقط صدا می ماند و منکه خیره به رضا مانده ام تا از میان لبانش که بعد از هر جمله به هم فشرده می شوند و صدایی که طعم گریه می دهد٬ لبخندش را ببینم.

رضا می رود. و باز همان اتاق بزرگ و تمیز و خنک. و اشکهایم که به گونه ام می لغزند و صدای هق هق که در تمام سرم می پیچد.

پرده ی یازدهم:

مرد پشت سرمان می گوید به سلامت.

نامطمئن پا بر زمین می گذارم. همهمه ی مردم را می شنوم. باورم نمی شود بین مردمم. مردمی از جنس خودم.
مدتی دنبال بلیط می گردیم و می شنویم کسی بلیطهایمان را کنسل کرده. یک ربع در پارکی می نشینیم تا وقت رفتن برسد. ساعت ۱۲ است. به سرعت سوار می شوم تا مبادا اتوبوس بدون من برود. اتوبوس راه می افتد. نورها تند تند از کنارم می گذرند. جلوه کنارم است. می پرسم:” تو برای مردم کار می کنی؟ مردمی که امروز آنجا بودند؟”
می شنوم: ” برای خودم. برای برابری.”
چشمانم را می بندم.

پرده ی دوازدهم:

شتابان و شاد از خیابان می گذرم. چند روزی است در تهرانم و دنبال کارهای روزمره. از دور کلانتری می بینم. حجم سبز فضا را پر می کند. خنده ام می خشکد. راهم را عوض می کنم. اما دیگر احساس امنیت ندارم.
این طرف هم مردان و زنان مبازر ایستاده اند تا ریشه ی بد حجابی را بخشکانند٬ باز هم رنگ سبز چشمانم را پر می کند.
نا آرام و بدون اطمینان پیش می روم. به خانه آشنایی می رسم. می روم تا پشت در داخلی. دستم را بالا می آورم تا با انگشتانم ضربه ای به در بزنم: تق…تق….

دستم در هوا می ماند. این صدا صدای نا امنی است. نمی خواهم او هم بترسد.

شماره اش را می گیرم تا بگویم در را باز کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.