برادر، من می خواهم تصور کنم

دلارام علی

روز 22 خرداد 85 را خاطرت هست؟؟/ می دانم با کمی کوشش از خاطره پاکش خواهی کرد اما من هر روز، هر لحظه،هر ثانیه، با صدای هر تلفن به خاطر می آورمش برادر، این بیم ساده آشنا را… می دانی چرا؟؟؟چون تو آنروز به خانه رفتی و من به زندان اوین ،چون تو میهمان سفره شام خانه ات شدی و من مهمان بازجویی های مکرر،چون ترازوی عدالت برای تو تبرئه آورد و برای من تحمل 2 سال و 10 ماه حبس و 10 ضربه شلاق.

برادر یک لحظه من را به یاد بیاور.روی زمین نشسته بودم ،سرود می خواندم ،جمعی از دوستانم کنارم بودند و با گرمای حضورشان هر لحظه بر توان فریادم افزوده می شد،تو نزدیک آمدی زود تر از آنچه فکرش را می کردم.باتومت را بالا بردی و می دانم که نمی دانستی بر کجا فرود خواهی آورد،می دانی روی دستهایمان می خورد ،گاهی روی کمر و گاهی بر سرمان، ما هیچ نگفتیم برادر، نگفتیم تو که باید حافظ و نگهدارنده قانون باشی چرا قانون می شکنی و تجمع مسالمت آمیز خواهران هم وطن ات را به آشوب و اغتشاش می کشانی، ما هیچ نمی گفتیم و سکوت کرده بودیم، اما تو نا سزا گفتی.

بعد به زور بلندمان کردی، از خیابان که رد می شدیم روسری دختری را گرفته بودی و کشان کشان به سمت ماشین تان می بردی ،یادت هست به سمتت که آمدیم اسپری فلفل بر صورتمان پاشیدی.نفسهامان حبس شده بود و تو فاتحانه نگاهمان می کردی. اما قناعت نکردی ،زیاده تر می خواستی.هلم دادی وسط خیابان و من نقش زمین شدم، بعد به سراغم آمدی و گفتی سوار ماشین تان شوم و من نمی تواتستم که برخیزم نه از آن روی که میل رفتنم نبود نه،برادر دستم از آرنج شکسته بود و دسته شکسته دیگر به فرمان نیست اما تو مهلتم ندادی با همان نگاه فاتحانه که همیشه از جنگ باز می گردد خیره شدی به چشمانم و فریاد زدی که برخیزم،بعد دوستانت را صدا زدی تا پیروزیت را جشن بگیرید. 14،15 نفری بودید. و من بر آسفالت خیابان کشیده می شدم، عکس یادگاریش را دارم، هم من و هم بازپرس مهربان پرونده مان.

برادر از تو که جدا شدم برادران دیگر لحظه ای تنهایم نگذاشتند ،در حیاط عشرت آباد،در زیر زمین تنگ بازداشتگاه وزرا و در راهروهای پیچ در پیچ زندان اوین و اتاقهای بازجویی.

اما می دانی برادر شجاعتت را با افتخار روی کاغذهای بهداری اوین ثبت کرده اند.اگر گذرت به بهداری اوین افتاد سر دستی نگاهی به کاغذ ها بیانداز،صورتم از گاز فلفل ورم کرده بود برایم پماد تجویز کردند برای دستم ابتدا دستور رادیولوژی دادند موافقت نشد ،سپس تقاضای بانداژ فرمودند اجابت نشد ،پماد را هم فاکتور گرفتند و به کیسه های مکرر یخ افاقه کردند البته به همراه مسکن های مداوم که به جز در مواقع بازجویی به خوابم می برد.
خلاصه اش کنم از آن روزها تا یکسال مهمان اتاقهای دادگاه انقلاب شدم و الطاف صمیمانه دیگر برادران آنجا تا بلاخره 4 ماه پیش من حکم 32 ماه حبس گرفتم و 10 ضربه شلاق و تو در روزی از همین روزها تبرئه شدی.

خاطرم هست روزهای پس از آزادیمان در روزنامه ها خواندم که سخن گوی قوه قضاییه گفته:هیچ کس در این تجمع مورد ضرب و شتم قرار نگرفته،مامورین آنها را به سمت ماشینها هدایت کردند و آنان تصور می کنند مورد ضرب و شتم واقع شده اند.

می بینی تمام آنچه بر من گذشت «تصور»ی بیش نبود و هر آنچه تو کردی به هیچ گرفته شد.اما برادر من این روزها منتظرم تا حکم قطعی پرونده ام آماده شود هرچند تصور می کنم این روزها در خارج از زندان شاید مفیدتر خواهم بود،حالا یکبار دیگر هم که شده بیا و بگو من تصور می کنم که باید به زندان بروم.بگذار یکبار ترازوی عدالت میان ما یکسان به قضاوت بنشیند. ترازویی که عدالتش برای تو با هر آنچه کردی برائت به ارمغان آورد و برای من به خاطر همه آنچه نکر ده ام حبس و شلاق…

منبع :سایت زنستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *