دلايل به كنار، اشك ها چه مي گويند

ايمان پاك نهاد

وقتي از دالان خيلي باريك با يك جوي آب باريك تر در وسطش در يكي از جنوبي ترين محله هاي تهران عبور مي كردم تا به محل مورد نظر برسم، شايد هرگز به اين فكر نبودم كه خانواده دكتر زهرا در آن خانه چه تاملات عميقي در ذهن دارند.

بيش تر به اين فكر مي كردم كه حقوق بشر _ و در صورت پذيرش جرم دكتر زهرا _ حقوق يك بازداشت شده پايمال شده است. مثل هميشه به علت جويي و چرا ها مي انديشيدم. به اين كه يك فرد چگونه مي تواند در 15 يا 20 دقيقه يا هر چند ساعت تلخ ديگر خودكشي كند. آخر مگر امكان دارد در يك بازداشت گاه آن هم از نوع امر به معروف و نهي از منكر كسي بتواند خود را با پارچه تبليغاتي حلق آويز كند. ذهنم درگير اين بود كه در جايي كه هر نوجواني با پوشيدن يك جليقه و انداختن يك چفيه دور گردن حكم يك مامور را دارد، چگونه مي شود در رفت و آمد هاي اين افراد كسي بميرد و هيچ كس با خبر نشود. تصوير آن بازداشت گاه و افراد داخل آن مدام در ذهنم رژه مي رفتند.

داخل خانه شدم. خانه اي كه در كوتاه بي كوبه اي داشت و بايد خم مي شدي تا بتواني عبور كني. بافتي سنتي و كهنه كه از در و ديوار خانه پيدا بود. دو اتاق كوچك تو در تو و تاريك كه از پنجره يكي از آن دو اتاق، حيات خانه ديده مي شد. يك بند رخت با چند لباس آويز شده از اين طرف تا آن سوي ديوار حيات كشيده شده بود. تصور اين كه در چنين خانه اي دكتر زهرا تربيت شده و برادرش هم در رشته فني فارغ التحصيل شده سخت بود. اما پدرش مي گفت:‌‌‌‌‌‌” وقتي براي گرفتن وضو براي نماز صبح به حيات مي رفتم، چراغ اتاق زهرا هميشه روشن بود.”

مادر در ميان حرف هاي پدر گفت: “مي خواست تخصص بگيرد. يا اورولو‍ژي يا قلب عروق اما دخترم را كشتند.”

پدر سعي مي كرد تا پيش مادر و برادر زهرا خويشتن داري كند اما زاري مادر و اشك هاي برادر، گاه او را مجبور مي كرد تا با سر انگشتش گوشه چشمش را پاك كند.

ديدن اين اشك ها همه سوال هايي را كه در ذهن داشتم به كناري وا نهاد. طوري كه اين جمله را مدام در ذهنم تكرار مي كردم: «دلايل به كنار، اشك ها چه مي گويند…»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.