ثروتمندترين زن روستاي” سبو بزرگ” در فقر و تنگدستي مرد

فاطمه علی اصغر

كانون زنان ايراني:سوزناك تر شده است ،صداي ناله سگان روستا. آخر ، اين روزها ، انسانيت و عاطفه از روستاي سبو بزرگ لواسان رفته است . از عزاداري خبري نيست . مرده است ديگر خاله فرخ ساده دل .از بي توجهي و فقر آن هم با وجود هكتارها زمين و ثروت .

خاله فرخ مرده است بي اينكه زنگي به صدا درآيد يا دل كسي بگيرد. سكوت ،اين قسمت او بود از زندگي . در بي صدايي و تنها و بي كسي هم مرد .آن هم در يكي از بيمارستان هاي كميته امداد .روستا ديگر، تهي شده است از صداي آرام پاهايش .از دلسوزي هايش .خنده هايش .ديگر زني با موهاي رنگ حنا و بلوز گل گلي در روستا سرخوش و رها نمي چرخد.

خاله فرخ در غربت مرد

گريه مي كند ؛يكي از خواهرزاده هايش .او كه خوشبختانه با وي فاميلي يكساني ندارد!مي گويد:« آنقدر تنها بود و ساده دل كه نپرس . در تنهايي هم به سوي خدا رفت . هيچ كس نمي داند اما من كه يك روز بعد از مرگش به بيمارستان رفتم مي دانم كه چهار روز در آن بيمارستان ،كسي نبود به دادش برسد .پرستارها با اخم مي گفتند شما پس كجا بوديد وقتي مي خواستيم اسكن بگيريم .دارو بخريم . بيماري پيرزن را درمان كنيم ؟ خيلي اشك ريختم بر اين همه غريبي خاله .اما من چاره اي نداشتم. اصلا ما نمي دانستيم كه او بيمار است ! كسي به ما چيزي نگفته بود .»

رها شده بود به حال خود ،محجور ثروتمند ،بدون رسيدگي و مراقبت هاي لازم. آزاد از هرثروتي!. بوي بد گرفته بود، اين اواخر. به خاطر همين بي تفاوتي ها . دل مشغولي اش شده بود جمع كردن زباله هاي ده. هر وقت از او مي پرسيدند كه چرا زباله ها را جمع مي كني و به خانه ات مي بري ، پاسخي نمي داد .انگار اصرار داشت تا حد توانش ده را پاك كند از زباله ها .از ناپاكي ها . كسي اما دركش نمي كرد . حتي مرگش را تا مدت ها برخي از بزرگان و هيات امناي ده تكذيب مي كردند ، آن هم به دلايلي نامعلوم.بزرگاني كه همخون آخرين دختر كدخداي ده بودند.حالا خاله فرخ مرده است . در زمين هايش بادها مي وزند ،بي قرار .از آنجايي كه هيچ گاه ماه پشت ابر نمي ماند .سرانجام همه اهالي شنيدند خبر مرگ دردناك خاله فرخ را .به گورستان رفتند مردم ده . اما ديدند فاميل هايش به جاي عزاداري دارند امضا جمع مي كنند !!!سر قبر خاله فرخ تنها و بي آزار .همه دنبال ارث و ميراثند !گذشته ها گذشته، كسي اشك نمي ريزد بر مرگ زني محجور! آن هم وقتي ثروتي كلان دارد !

گويي صداي پيرزن از قبرش به گوش مي رسد :« از همه كساني كه اينقدر طول كشيد تا ثروتم را تصاحب كنند .عذر مي خواهم ! از همه كساني كه تا اينجا آمدند و برايم فاتحه خواندند حلاليت مي طلبم اما يه خواسته اي دارم . با امضاي اين كاغذ حق زني تنها را زير پا نگذارند . اي كاش با اين پول مي شد عده اي از محجور هاي دنيا را حمايت كرد ، به خودم كه وفا نكرد . »

چرا امضا جمع مي كنند

زمين هاي فراخ و سرسبز در لواسان ، ثروت كمي نيست كه بشود از مرگ مالكش خوشحال نشد .آن هم براي كساني كه لابد از عاطفه بويي نبرده اند .حداقل تا زماني كه زنده بود تا مقدار اندكي از پولش را صرف ساختن خانه اي كوچك براي او كنند .خاله فرخ در اتاقي تاريك و نمور زندگي مي كرد كه پايينش طويله گاوها بود . مو برتنش سيخ مي شد ،شب ها از صداي نعره گاو ها . دم بر نمي آورد امامحجور بود اما نه منفور.

« عاطفه و مهر گويي از دل ها رفته است .زن باشي آن هم محجور! ديگر حسابت با كرام الكاتبين است . چه اندوهي بالاتر از بي تفاوتي اين همه انسان با ادعاي آدميت !»

اين را هر كسي كه قصه خاله فرخ را مي شناسد ،مي گويد .زندگي 75 ساله فخريه تاجديني را مي گويم.

مرگ براي او ،جشن عروسي بود . جشني كه هيچ گاه لباس توري پف داري بر تن خسته اش نكرد و نگذاشت تاجي نگين داري بر سرش .افسوس .نگاه ها چه عبث خاك ها را مي پويد !خاله فرخ مدت هاست كه بر اثر بي توجهي ها مرده است .حالا كساني مي خواهند امضا جمع كنند!براي اينكه بگويند پيرزن 75 سال به خوبي و خوشي زندگي كرده است !

بي انصافي است . ظلم است . اين را يكي از اهالي لواسان مي گويد و ادامه مي دهد :« روزي اتفاقي آمده بودم “سبو بزرگ “.گقتم به خاله فرخ سري بزنم .ديدم در اتاق تنهاست . بوي بدي مي داد .يك عالمه مگس دورش جمع شده بودند .از هجوم مگس ها و آشغال هايي كه دورش ريخته شده بود .نمي توانست نفس بكشد .آخر اين انصاف است .دل هر شنونده اي به درد مي آيد . گفتم بيا خاله ببرمت حمام .گفت نه . فاميل هايم گفته اند كه مي آييم، برايت حمام درست مي كنيم .بالاخره از شر اين همه بدبختي رها مي شوي . خاله بيچاره در حسرت حمام و توالت مناسب ،مرد .»

« ابوالفضل كردي »،قيم وي اما بيش از همه از مرگ در غايت فقر و بيماري خاله فرخ ناراحت است ،مي گويد :« 3سال است كه قيم اين زن هستم نتوانستم تا اموالش را تبديل به پولي براي رسيدگي به وي كنم . دلايل بسياري دست به دست هم داد تا اين زن در تنگدستي بميرد. »

به گفته قيم خاله فرخ ، درخواست وي از دادگاه اين بود كه اين پيرزن نياز به خانه اي مناسب و رسيدگي دارد .زمين هاي بسيار هم دارد .ابتدا دادگاه موافقت كرد و گفت كه كارشناس مي فرستد .پس از مدت ها دوندگي و گذر زمان سرانجام يك كارشناس فرستاده شد . برادر زاده هايش و تمام كساني كه در اين ارث سهم داشتند به شدت به اين قضيه اعتراض كردند . دوباره 4 كارشناس فرستاده شد . اما باز به هيچ نتيجه اي نرسيد .كارشكني هاي اين افراد مانع از فروش زمين هاي «فخريه تاجديني » فرزند آخر «محمد حسين تاجديني » و رسيدگي به او شد .

ابوالفضل كردي همچنان ناراحت است ،زمزمه مي كند:«من تلاش خودم را كردم .افسوس نتوانستم به اين زن كمكي كنم و به دادش برسم .اكنون هم مراحل دادگاهي انتقال ثروت وي در حال انجام است .هيچ كس نمي تواند بدون نظر دادگاه و به طور قانوني زمين هاي اين پيرزن را بفروشد . مگر غير قانوني .»

وي ادامه مي دهد :« حتي اين افراد از وي به زور امضا گرفته اند .از فردي محجور .كساني كه قانون مي دانند ،حرف مرا مي فهمند . نمي شود با فرد محجور معامله كرد .»

مرگ مشكوك خاله فرخ

در ده پيچيده است كه امكان دارد مرگ خاله فرخ مشكوك باشد .اما كسي نمي تواند چيزي بگويد يا آنقدر كار دارد كه نمي تواند دنبال مسايل اين پيرزن برود .مرگي مشكوك در بيمارستاني شلوغ !

قيم خاله فرخ مي گويد :« نتايج پزشك قانوني كه آمد،آنگاه مي توان نظر داد كه حقيقت درباره مرگ وي چيست .»

هنوز مردم يادشان است ضجه هاي بي امان خاله فرخ ده را وقتي از بالاي پله هاي خانه پدري اش افتاد .همان خانه اي كه اين اواخر تبديل شده بود به طويله گاو ها و يك اتاق تاريك و نمور. چقدر جيغ كشيد بود .كسي نمي داند .چه مدتي پيرزن بيچاره افتاده بود پشت در .كسي نمي دانست .تنها صداي ناله سگان بود كه سرانجام همسايه ها را كشاند به اين خانه .در خانه پيرزن هميشه باز بود .خانه اي كه تنها يك اتاقش مال او بود و اين اتاق اگر درش بسته مي شد .حتي يك پنجره نداشت كه بداني صبح است يا شب .سرانجام ،اين همسايه ها بودند كه آمدند پشت در ديدند خاله از پله ها افتاده است .نمي توانستند در را باز كنند .از پشت بام آمدند .دستش شكسته بود.تنها توانستند پيرزن را از پله ها طولاني و كوتاه اتاقش بالا ببرند .در رختخوابش بگذارند و ديگر هيچ .»

پيرزن تا كي درد كشيده بود ،كسي نمي داند . تا كي در آن تاق تاريك به حال زار خويش گريسته بود كسي نمي داند . ولي همه اين را مي دانند كه اگر مراقبت هاي لازم از پيرزن مي شد با وضع و حال بهتري مي مرد . با بوي ديگري . حالا ثروتش را هركسي مي خواست به راحتي مي خورد .

سپردن خاله فرخ به بردارزاده هايش

از آن روزي كه خاله فرخ خانه نشين شد و بد حال ،مردم ده گاه به گاه برايش غذا مي آوردند . به او مي رسيدند . گاهي فرشته نامي مانند فرشته هاي خدايي .او را حمام مي برد. به او مي رسيد .خليل يكي از خواهرزاده هايش بود ازاين همه بي كسي خاله دلش به درد آمد مدت 5 سال مراقبت از او را به عهده گرفت .اما رفت و آمد هاي او به خانه خاله فرخ براي بردارزاده هايش گران تمام شد .شكايت كردند .دادگاه به اين نتيجه رسيد كه سرپرستي پيرزن را به بردارزاده هايش بسپارد .شواهد و مدارك نشان مي دهد از همان روز بيچارگي اين زن تنها آغاز شد .

حالا خاله فرخ مرده است .برسر قبرش امضا جمع مي كنند . معمايي بدون پاسخ .آخر خاله زير نظر كميته امداد بود ! كسي از كميته امداد براي رسيدگي به او پول مي گرفت .اما اين فرد چه كسي بود كسي نمي داند .مددكارانش پاسخ سوالات ما رانمي دهند . پيرزن ثروتمند زير نظر كميته امداد بود! پس برادرزاده هايش چه كسي را سرپرستي كردند .كسي نمي داند ! افسوس .بهزيستي .اداره سرپرستي . قانون .دادگاه هيچ كدام نتوانستند دردي از اين پيرزن دوا كنند .افسوس.اي كاش اموالش مي توانست كاري كند براي محجوريني مانند خودش .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *