چادر ملی در بوتۀ نقد فمینیستی

فاطمه صادقي

جایی خواندم وقتی رضاخان کلاه پهلوی را اجباری کرد، مردم بیچاره که پول نداشتند کلاه سفارش دهند، ناچاراً به ترفندهای گوناگون رو می آوردند تا گیر پلیس خشن رضاخانی نیفتند. مثلاً وقتی رضاخان در مراسمی حاضر بود، همه مجبور بودند کلاه پهلوی بر سر داشته باشند و برخی هم با ورقه های حلبیِ رنگ شده کلاهی ساخته و بر سر گذاشته بودند. می گویند از قضا در آن مراسم باران بارید و با بارش باران روی کلاه های حلبی صداهایی برخاست چندان که رضاخان گمان کرد کسانی قصد ترورش را دارند و در نتیجه مراسم بگویی نگویی به هم ریخت.

اما ماجرا همیشه به این اندازه مضحک نبود. بی حجابی اجباری سرنوشت بسیاری از زنان را به شکلی برگشت ناپذیر عوض کرد. یکی از آن ها مادربزرگ من بود که در کنج خانه حبس شد، چون به محض بیرون رفتن چادر از سرش می کشیدند. کار به آن جا رسید که پدربزرگ من حتی دخترانش را از قلم به دست گرفتن محروم کرد، چون سواد معادل نانجیبی و بی حجابی شده بود و دختر درس خوانده کمابیش معادل دختر نانجیب محسوب می شد. وقتی نوبت به خواهرِ بزرگ من رسید که چند سالی پیش از انقلاب در رشتۀ جامعه شناسی دانشگاه تهران قبول شده بود و می خواست به دانشگاه برود، در خانوادۀ مادریِ ما قشقرقی برپا شد. با وجود سالیان دراز هنوز هم سایۀ سنگین دختر درس خواندۀ نانجیب بر بالای سر خانواده در پرواز بود. به واسطۀ سنت قوی پدرسالار که بر اساس آن تنها پدر تعیین می کرد دختر چه بکند و چه نکند، خواهرم با پشتیبانی پدر به دانشگاه رفت، اما خالۀ من که درست هم سن خواهرم بود، از این امکان محروم شد. او سال ها بعد سعی کرد به نحوی گذشته را جبران کند، به ویژه برای دخترانش.

برای من هنوز هم جای پرسش است که چگونه در ذهن پدربزرگ من و امثال او درس خواندنِ دختر معادل نانجیبی بود. او که در سلک روحانیون سنت گرای هوادار آیت الله بروجردی قرار داشت، مدت ها پیش از این که نظام جمهوری اسلامی را ببیند، یا حتی بتواند در ذهن تخیل کند، که دختران دسته دسته با پوشش اسلامی به دانشگاه می روند از دنیا رفت. فرصتی نیست که از او دربارۀ گذشته و اکنون بپرسم، باری، بپرسم که دربارۀ وضعیت فعلی و طرح امنیت اجتماعی چگونه می اندیشد. اگر نگذاشت دخترانش درس بخوانند فقط از آن رو نبود که با درس خواندن هوایی می شوند و لابد پس فردا می خواهند سودای چیزهای بزرگ تر را در سر بپرورانند و از خانه بیرون بروند و بی عصمتی کنند، شاید به این دلیل هم بود که زورش به رضاخان نمی رسید، پس ناخواسته از دخترانش انتقام گرفت. نگذاشت درس بخوانند تا اقتدار خود را ثابت کند. هر چه بود، طرح امنیت اجتماعی از نوع رضاخانی با هر نیت و به هر شکل تبعاتی داشت که تا مدت ها گریبان گیر ما زنان بود و هست.

پدربزرگ من نه از پس رضاخان برمی آمد و نه احتمالاً اگر بود زورش به طرح امنیت اجتماعی در نظام اسلامی می چربید. زیرا پدیده ای به نام دولت مدرن و اراده و توانایی آن برای شکل دادن به زندگی رعیت احتمالاً در مخیلۀ او جای نمی گرفت. اما محتمل می دانم که اگر بود نمی توانست در مقابل سخن رئیس پلیس تهران ساکت بنشیند که مصادیق تبرّج را به این شکل و بی آن که با علما مشورت کند، تعیین کرده است. گمانم این کار در نظر او گناهی نابخشودنی و مفسده ای عظیم بود که یک مرد آن قدر در زنان و دقایق و رموز نحوۀ خودنمایی شان دقیق شود که با این جزئیات به آن ها امر کند که چه بپوشند و چگونه راه بروند و از چه رنگ هایی در پوشش استفاده کنند. به احتمال قوی نحوۀ برخورد با این پدیده برای او می توانست فسادی عظیم در دین باشد. هیچ بعید نمی دانم که اگر بود و صدای جیغ و فریادهای آن دختری را می شنید که چند مرد «نامحرم» داشتند با زور او را سوار ماشین نیروی انتظامی می کردند، فریاد «وا اسلاما» سر می داد و چون باز هم زورش نمی رسید شک ندارم دخترانش را از پاگذاشتن به کوچه و خیابان و مدرسه رفتن محروم می کرد؛ از بیم آن که مبادا پلیسِ «نامحرم» جلوی شان را بگیرد و بی عصمت شان کند.

می خواهم از جلد پدربزرگ دربیایم. روح او را تنها از این رو احضار کردم که گمانم علی رغم تفاوت های زیادی که در نگاه ما، من و او، وجود دارد، در نهایت از جهاتی چقدر به هم شبیه هستیم.

برخلاف او، من دولت مدرن و توانایی اش را در شکل دادن به زندگی انسان ها جدی می گیرم. همان طور که رضاخان با اجبار توانست چادر و چاقچور از سرِ بسیاری بردارد و کلاه پهلوی سر عده ای دیگر بگذارد، به نظر من جمهوری اسلامی نیز در شکل دادن به آدم ها و اندیشه و رفتار شان موفقیت های زیادی داشته است، خواه به اجبار و خواه با استفاده از تکنیک های قدرت نرم.

اگر طرح امنیت اجتماعی رویه ای قهرآمیز برای شکل دادن به آدم هاست، اما تنها به این رویه های قهرآمیز بسنده نشده است. «فرهنگ سازی» که مدت ها بر سر زبان هاست، رویه ای است که می تواند نسل امروز را از نسل فردا متمایز کند؛ همان طور که نسل زمان رضاخان را توانست شکل بدهد و سرنوشت شان را تعیین کند؛ چه کسانی را که از قید پدرسالاری سنتی خارج شده و با سامان پدرسالار دولتی همراه شدند و چه کسانی را که به اجبار در قید پدرسالاری سنتی باقی ماندند و از درس خواندن و داشتن آینده ای دیگر محروم شدند.

زنان و مردان شکل می گیرند، چون سامان سیاسی مدرن چنین اقتضا می کند. وقتی چادر ملی باب شد، باور داشتم که مثل مورد طرح امنیت اجتماعی کمتر کسی زیر بار آن خواهد رفت. اشتباه می کردم. روز به روز دختران بیشتری را می بینم که چادر ملی می پوشند و انگار خیلی هم با آن راحت هستند. بنابراین، این پرسش پدید می آید که این چادر چیست و علت استقبال دختران جوان امروز، نسلی که دیگر مثل مادرانش نیست، درس خوانده است، سوداهای بزرگ در سر دارد و … از آن کدام است؟ در آن چادر قبلی از نوع کرپ کیفی، یا با دیگر جنس های پست و اعلایی که من نمی شناسم شان اما مادرم خوب از آن ها سر درمی آوَرَد و از روی همان ها شأن اجتماعی پوشنده را به راحتی تشخیص می دهد و می فهمد که آیا او «سرش به تنش می ارزد» یا خیر، چه چیزی قدیمی شده است که هر دو طرف رابطه، دولت و دختران جوان امروزی ،آن را در توافقی ناگفته کنار گذاشتند و به این نتیجه رسیدند که چادری «از نوعی دیگر» (و لابد زنی از جنس دیگر) باید جایگزین آن شود؟ چرا آن چادرهایِ قبلیِ جلوبازی که احتمالاً جز جنس شان پذیرای زینت و «تبرّج» دیگری نبودند و خودنمایی دیگری را به خود راه نمی دادند، دیگر چنان غیرامروزی شده اند که ناگهان برای دولت اسلامی و دختران امروزی ، زیادی کهنه به نظر رسیدند و لازم شد چادری دیگر جایگزین آن شود؟ از حق نگذریم، برای چشم هایی غیر از ما و سلیقه هایی که ضدفمینیستی و «زنانه» باشند، گویا این چادرهای ملی زن را جذاب تر هم می کنند، بگذریم از این که اصلاً برخی اعتقاد دارند که زن در حجاب و چادر خواستنی تر است تا در مانتو و روسری هایی که آن قدر غیرزنانه است که برای مردان امر مشتبه می شود که آیا اصلاً این ها زن اند یا مرد. بنابراین نه تنها آن چادرهای قدیمی که همۀ اندام زن را می پوشاند و او را آن قدر غیرجنسی می کرد که تنها نگاه های بیمار می توانستند از آن خوانش های جنسی داشته باشند، بلکه حتی این پوشش های رسمیِ مانتو و روسری یا مانتو و مقنعه هم که سال هاست خانم هایی که آن قدر به حضور اجتماعی اهمیت می دادند که به نحوی با آن کنار آمدند و «روسری» را بر «توسری» ترجیح دادند، اکنون قدیمی شده اند و باید کنار بروند و جا را برای نسل جدید حجاب و چادر ملی باز کنند. شهرمان با تبلیغ برای چادری که می گویند «ملی» است (و این یعنی که آن قبلی آن قدرها هم ملّی نبود) از یک سو و طرح امنیت اجتماعی (امنیت برای چه کسی؟) از سوی دیگر اشباع شده است.

آری این چادر ملی به جهاتی خواستنی تر است و زن را هم خواستنی تر می کند. چون اولاً اگر با آن یکی نمی شد یک کارهایی را انجام داد، با این یکی می گویند سهل تر است. مثلاً با این یکی دست ها آزادتر است و توانایی تحرک بیشتری به پوشنده می دهد. نه آن که در آن یکی دست ها آزاد نبودند. نه، با آن هم می شد راحت بود، به شرطی که جنس چادر از نوعی باشد که روی سر بماند و کِشی هم در عقب سر داشته باشد که در بسیاری موارد داشت. به علاوه، کسانی که سال ها آن را سر کرده اند، توانایی کنترل کردنش را هم خوب بلدند. نه، بحث بر سر راحتی این در مقابل آن نیست. پای چیزهای دیگری در میان است.

با این چادر ملی کارهایی را می شود کرد که با آن یکی ممکن نیست، سخت است. مثلاً این یکی قابلیت خودنمایی بیشتری دارد، زن را «زنانه تر» می کند. می شود کیفی را که کلی پول پای آن رفته روی دوش انداخت تا همه بتوانند ببینند، حتی با این یکی می شود چکمه ای پوشید که اگر چادر به سر نداشته باشی، می تواند مظهر «تبرج» باشد. جنس آن هم مهم است. این چادر ملی اصلاً جنس متفاوتی دارد، خود را به اصطلاحِ مادر من «می ریزد»، یعنی طرح اندام را در آن می شود تشخیص داد، حال آن که در آن چادرهای کرپ کیفی تشخیص اندام که سهل است، به زحمت آدم رغبت می کرد به طرف خیره شود. اصلاً آن چادرها خشن و «غیرزنانه» بودند، حالا موارد نادر به کنار. جدیدی ها تور و سرآستین دارند. تازه نیازی هم به این نیست که آدم مثل آن یکی رو بگیرد. کسی در چادر ملی رو نمی گیرد، دیگر نیازی نیست.

خلاصه آن که در این یکی زن «زن» می شود، آن هم بی آن که چادرش را کنار بگذارد و بی آن که از زنانگی فاصله بگیرد. هم ایمانش را نگه می دارد، هم خواستنی تر می شود، هم آرایش می کند، حتی از نوع غلیظش. در آن چادرهای قبلی نمی شد هیچ کدام از این ها را انجام داد. یک دژ مستحکم بود، وقار و شأنی را می طلبید که پوشنده موظف به رعایت آن بود. نه می شد آرایش کرد، نه می شد کیف را نشان داد، نه می شد چکمۀ «آن چنانی» پوشید، نه …

بااین حال در این یکی چیزهایی هم از دست می روند. از جمله آن هویت مستقلی که زن را غیرجنسی می کرد، جاذبه های او را برای مردان به حد اقل می رساند، و به تعبیر هانا آرنت در حکم نقابی بود که هویت جنسی پوشنده را به پس و پشت می راند و هویت اجتماعی او را به عنوان یک شهروند برجسته می کرد. آن یکی جاذبه های جنسی زن را در جامعه ای که به لحاظ جنسی بیمار است، به حداقل می رساند و برای او این امکان را پدید می آورد که بتواند بی آن که تهمت خودنمایی بر او بزنند، «جدی» گرفته شود. می خواهم پا را فراتر بگذارم و بگویم اگر بشود گفت آن چادرها معرف نوعی هویت فمینیستی خاص بودند، چادر ملی با آن خواست استقلالی که می خواهد جنسیت را پشت سر بگذارد، با فمینیسم سر جنگ دارد. نمی خواهم بگویم هر کس که آن چادرها را سر می کند، فمینسیت است. می گویم پوشیدن آن چادر در خود جدیتی را به همراه داشت که پهلو می زد با نوعی هویت فمینیستی، گو این که ممکن است خودِ آن کسانی که مقید به آن پوشش بودند، از فمینیست خوانده شدن لرزه بر اندام شان بیفتد و حتی کسانی هم که خود را فمینیست می دانند بر آشوبند از این که من آن زنان چادری انقلابی را فمینیست می خوانم.

این موضوع خود بحث مفصل دیگری می طلبد. اما به گمان من، آن پوشش نوعی مقابله بود با هرزگی جامعه ای پدرسالار که تنها زن را در عورت خلاصه می کند . آن چادر صلابتی داشت که در بیینده این حس را القا می کرد که با پوشندۀ آن نمی شود شوخی کرد، به او نمی شود پیشنهاد شنیع داد، نمی شود لاس زد. حتی نمی شود متلک گفت. باید حدودی رعایت می شد. در چادر ملی اما همۀ این ها ممکن شده است، هرچند در عمل اتفاق نیفتند. چادر ملی با آن که چادر است، اما دیگر فاقد آن صلابت، آن خواست استقلال، آن هویت جنسی زدایی شده و به گمان من فمینیستی ای است که آن چادرهای مشکی با خود حمل می کردند.

این پرسش که آیا بهترین راه مقابله با جامعۀ پدرسالار و به لحاظ جنسی بیمار، پوشیدن آن چادرهای مشکی بود یا خیر، و این که آن چادرها آن استقلال را به چه قیمتی به همراه می آوردند، بحثی کلیدی است. همین قدر بگویم که به اعتقاد من این استراتژی با به همراه داشتن بنیاد ایدئولوژیک و اعتقادیِ خاص بیش از حمله به فرهنگ پدرسالار و جنسی در واقع هم سویی و دامن زدن به مناسبات قدرتی بود که آن زنان شاید قصد رهایی از آن را داشتند.

آن چادرها هر چه بودند و هر معنایی داشتند، در این شکی نیست که گویی دیگر مطلوب نیستند، نه برای نظام اسلامی و نه برای دختران جوان امروزی ای که از این که خود را پنهان کنند و به زور «آزاد» باشند، دیگر خسته شده اند. برخی «بدحجاب» اند و برخی دیگر هنوز محجبه. اما شکی نیست که همه به دنبال زیبابودن و زیباشدن اند. مگر چه اشکالی دارد؟ می شود در کنار رژیم های لاغری و جراحی صورت و فک و مد و آرایش و غیره وجهی مذهبی/ سنتی/ ملی هم بر این روحیۀ همگانی زیبایی پرستی و زیبایی دوستی اضافه کرد، با اختراع چادر ملی.

نظام اسلامی در سال های اخیر به این نتیجه رسید که کم کاری صورت گرفته است. وقتی جامعه دارد به سمتی پیش می رود که زیبایی و جاذبه های جنسی این قدر اهمیت دارند، راه حلِ مقابله، تنها سرکوب «بدپوشی» و «بدحجابی» نیست. راه حل آن «کار فرهنگی» است برای انتشار روحیه ای که این نوع رفتارها در آن کانالیزه شوند. به قول فوکو در قرن بیستم، راه حل کنترل جنسیت، سرکوب جنسی نیست، دامن زدن و منتشرساختن آن است. رویه ای که در چادر ملی در پیش گرفته شده با انتشار همگانی جنسیت مشابهت های زیادی دارد. راه حل، مقابله با عقاید جوانانی که از پوشش اسلامی خسته شده اند، یا در تبلیغ آن نیست، همگان فهمیده اند که این حنا دیگر رنگی ندارد. راه حل، اختراع پوشش های جدیدی است که در آنها این روحیۀ جنسی را بتوان در کنار آن کلیشه های سنتی پدرسالار حفظ کرد و ای بسا به کوری چشم فمینیست ها ارتقا هم داد. چادر ملی مجموعه ای از این ذهنیت های بدیع است: خلق گفتار جدیدی که در آن ضدیت با فمینیسم و زن مستقل، با بدحجابی و به اصطلاحِ این روزها تبرج، به آشتی دست می یابند و دست در دست یکدیگر زنان را به طریقه ای رضاخانی/اسلامی به کنترل و انقیاد درمی آورند. هنگامی که جامعه با این گفتار همراه است و زنان گروه گروه تمایل خود را به خواستنی تر بودن ابراز می کنند، چرا از فرصت استفاده نکرد؟

«بدحجابی» و چادر ملی در تقابل با هم نیستند، دو روی یک سکه اند. هر دو گفتار مضمون ضدفمینیستی و جنسی یکسانی دارند: در هر دو گفتار زن ایرانی امروز، زن نسل جدیدی که دانشگاه می رود و به داشتن شغل و آیندۀ بهتر می اندیشد، برای خود کسی است و دیگر در بسیاری زمینه ها صاحب استقلال رأی است، رأی می دهد و شریک زندگی خود را انتخاب می کند، مایل است و از او می خواهند که هم چنان در بند نگاه هرزۀ مردانی باشد که تعیین می کنند او چطور و چگونه خواستنی تر باشد، چه کند که زیباتر شود و نگاه های بیشتری را به خود جلب کند، چه بپوشد و چه نپوشد. گذشت ایام آن زنانی که به هر شکلی، خواه با مقابله با پوشش اسلامی و خواه با پوشیدن آن چادرهای باصلابت می خواستند بر استقلال خود پای فشرند. نسل آن فمینیست های سخت گیر انقلابی یا سکولار که زندگی را بر خود و دیگران حرام می کردند، به سر آمده است. آن افکار دیگر متقاضی ندارند. نسل امروز هم از فمینیسم متنفر است و هم از آن چادرهای خشن. «بدحجابی» و چادر ملی را ترجیح می دهد و می خواهد لذت ببرد. اگر چادری است یا ناچار است چادر سر کند، چادر ملی می پوشد و اگر چادری نیست، «بد حجاب» است. در هر دو حال برای گروهی از مردان خواستنی تر و جذاب تر می شود.

این چادرهای به اصطلاح ملی، درست مثل «بدحجابی»، مزایای دیگری هم دارند. پارچه شان وارداتی است و در کنار ورود ارقام نجومی واردات لوازم آرایش و هزار قلم جنس دیگر که به لطف مصرف گراییِ زنان «بدحجاب» و چادرِ ملی پوشِ ایرانی که برای زیباتربودن وقت و پول کم می آورند، کلی سود سرشار برای کسانی به همراه می آورد که به تجارت آن ها مشغول اند و بار دیگر مهر تأییدی است بر این که همواره در پس گفتارهای سامان دهی پوشش، حال چه از نوع رضاخانی و چه از نوع اسلامی، سرمایه داریِ فرصت طلبی کمین کرده است که آماده است تا با هر ایدئولوژی در هر کسوتی کنار بیاید.

آیا باید این نوع نگاه را بدبینانه دانست؟ شاید چنین باشد. اما به اعتقاد من «بدحجابی» و پدیده های اخیری از نوع چادر ملی و طرح امنیت اجتماعی سوای اختلاف در سلایق هویتی و البته زیبایی شناختی، مظاهر و نشانه های تغییری آرام اما بنیادین در مبانی حکومت اسلامی اند، گذار از اندیشۀ دستیابی به نوع انسان مکتبیِ ایده آل و آرمانی به انسانی دیگر که خوش باش و لذت طلب است. پدیده هایی هم چون چادر ملی و طرح امنیت اجتماعی بیش از هر چیز نشان دهندۀ شکست و اعتراف به آن شکست در برساختن جامعۀ ایده آل اسلامی اند که قرار بود در آن نوع جدیدی از انسان ظاهر شود و همۀ عرصه های زندگی بشری را از نو بسازد و تعریف کند. بیش از هر چیز در این جا بر روی گذار ایدئولوژیک و سیاسی و تحول در گفتار رسمی تأکید می کنم، زیرا به گمانم در سطح اجتماعی، جامعۀ ایران مدت هاست که این گذار را طی کرده است و پدیدۀ به اصطلاح «بدحجابی» خود مصداق بارزی از آن است.

چرا چنین شده است؟ ما به کجا رسیده ایم؟ چه شد که که امروز دغدغه مان شده است «تبرج» و چکمۀ زنان و نحوۀ ظاهرشدن آن ها در ملأ عام؟ نه این که پیشترها چنین نبوده باشد، بر همه روشن است که مقابله با «بی حجابی/ بدحجابی» در طول این 27 سال همواره در اشکال گوناگون ظهور کرده است. اما این طرح امنیت اجتماعی و در کنار آن چادر ملی به گمان من از برخی جهات با آن طرح های قبلی تفاوت ماهوی دارند.

یکی از نخستین گام هایی که این تغییر ماهوی را نشان داد، حضور اعتراضی جمعی از زنان محجبه در مقابل مجلس شورای اسلامی در یکی دو سال پیش بود که پلاکاردهایی را با خود حمل می کردند حامل این مضمون که :«ای نمایندگان مجلس، فکری به حال این وضعیت بی سامان بکنید. کیان خانواده ها به خطر افتاده است.» پیام خیلی روشن بود: بدحجابی منجر به فروپاشی کیان خانواده هایی شده است که در آن مردان می خواهند به ایمان خود باقی باشند، می خواهند وفادار باشند، اما چه کنند که وقتی چشم شان به این دختران می افتد، اختیار از کف می دهند و آنچه نباید بشود، می شود. حرف سر این است که همگان آن قدر ایمان شان محکم نیست که مثل حاجی یوسف سریال میوۀ ممنوعه تنها نظر به جمال یار کنند و از مابقی درگذرند. خلاصه خانواده و ایمان (مردان) در خطر است و باید چاره ای اندیشید.

به گمانم این مرحله نقطۀ عطفی در شکل گیری گفتار جدیدی در مورد حجاب و عفت بود که می شود آن را از مابقی گفتارهای مقابله با بدحجابی از ابتدای انقلاب تاکنون جدا کرد. در آن طرح ها هدف (به درست یا نادرست)، برساختن اجتماعی از انسان های آرمانی بود. بحث چندان بر سر این نبود که اگر «دیگری» چنین بپوشد، ایمان و اعتقاد و وفاداری من پابرجا خواهد بود و اگر نپوشد، خیر. در گفتار انسان مکتبی، اعتقاد، مستقل از «دیگری» بود؛ اگر اجباری در کار بود، از سر وظیفۀ مؤمن در مقابل دیگری بود. وظیفۀ او (به درست یا غلط) آن بود که دیگری را به امر به معروف دعوت کند و با زور لغزش و منکَر او را مانع شود. اما طرح امنیت اجتماعی بر گفتاری کاملاً متفاوت مبتنی است. فرض ناگفتۀ آن این است که اگر دیگری گناه کند، مرا نیز به گناه خواهد افکند، پس باید به خاطر ایمان خودم با او مقابله کنم.

میان این دو گفتار تفاوت واقعاً از زمین تا آسمان است. یکی از آن ها آسمانی است، استعلایی و مطلق است؛ دیگری زمینی، دنیوی، و نسبی. در یکی از آن ها با نوعی اخلاق شبه کانتی مواجه هستیم که بر مدار اصول «مطلق» اخلاقی حرکت می کند، در دیگری اصول اخلاقی نسبی می شوند و تابعی از زمان و مکان و شرایط و رفتار «دیگری.» در یکی از آن ها اصل بر این است که من با حرکت در این مسیر به سعادت می رسم و حال باید کاری کنم که دیگری نیز به سعادت برسد، در گفتار دوم بحث بر سر وابسته بودن سعادت و شقاوت من به دیگری است. پس اگر خانمی پوشش نا مناسب داشت (قدرت تحریک پذیری چه کسانی ملاک تشخیص پوشش مناسب از نامناسب خواهد بود؟) و آقا به نحوی تحریک شد که در معرض خطر از دست دادن اصول قرار گرفت، آن خانم را باید وادار کرد که طور دیگری بپوشد (چطور بپوشد که در مقابل تحریک پذیری قوای همۀ مردها مصون باشد؟). غرضم آن نیست که این دو گفتار را چنان از هم سوا کنم که گویی در هر دورۀ تاریخی تنها یکی از آنها جاری و ساری بوده اند. بدیهی است در هر دوره بسیاری از مضامینِ مشابه را می توان هم زمان در هر دو یافت. اما در یکی از آنها غلبه با یک تفکر خاص است و در دیگری با نوعی دیگر. در گفتار دوم اصولی مثل وفاداری، حفظ عفت، غمض عین و … تابع شرایط می شوند. اگر شرایط فراهم باشد، ایمان حفظ خواهد شد، وگرنه مَردِ مؤمن خواهد لغزید.

مضامینی همچون حفظ کیان خانواده، حفظ عفت جامعه، حفظ پاکی جوانان بی گناه، و جز این ها همگی تأکیدی بر این نسبی بودن است و بدیهی است سرِ دیگر آن تبلیغ ازدواج موقت و چند همسری باشد، لابد به عنوان چارۀ درد برای کسانی که از حفظ ایمان خود قاصر بوده اند و پای شان لغزیده است.

آنچه طرح امنیت اجتماعی را از توجیه برخوردار می کند، توافقی ناگفته در این مورد است که مردان مؤمن و شاید زنان مؤمنه دیگر آن قدرها از ایمان مستحکمی برخوردار نیستند که قادر باشند نگاه از دیگری برگیرند و بر شهوت خود لگام بزنند، بلکه باید شرایطی را برای شان فراهم کرد تا ایمان شان محفوظ بماند، پاک بمانند. بدیهی است تحت این شرایط این پرسش که چنانچه همگان پاک باقی بمانند، از کجا می شود فهمید چه کسی مؤمن است و کدام کس ایمان ندارد، دیگر منتفی خواهد بود.

حرکت از گفتار نخست به سمت گفتار اخیر، اعترافی ناگفته و تردیدی جدی در باورهای ایدئولوژیکی است که زمانی قرار بود بر مبنای آن ها نوع جدیدی از انسان مسلمان بر کرۀ ارض ظهور کند و سایر انسان های کرۀ خاک را نیز سعادت مند کند. اکنون باور رسمی در پس طرح هایی چون امنیت اجتماعی، چادر ملی و سامان دهی پوشش آن است که دستیابی به آن انسان و آن جامعه گویا دیگر ناممکن شده است. این انسان جدید خودش را هم به زور می تواند کنترل کند، چه رسد به آن که بخواهد جهان را زیر و زبر کند.

برخلاف آن انسان نخستین که درصدد ساختن جامعه و فداکردن خود برای دیگری بود، این یک، موجودی به شدت درگیر غرایز، به خود مشغول و در پی حداکثرسازیِ نفع خود از طریق «دیگری» است. با نگاهی شهوانی در رموز زیور خانم ها دقیق می شود و حدّ برانگیخته شدن خود را با درازای ساق چکمۀ بانوان اندازه گیری می کند. بدیهی است که همۀ اهل ایمان در جامعۀ ما چنین نیستند و چنین نمی اندیشند. هنوز هم بسیارند کسانی که ایمان خود را مشروط نمی دانند و کاری هم به کار «دیگری» ندارند.

چادر ملی و طرح امنیت اجتماعی از جهاتی بسیار با هم شباهت دارند. هر دو گفتار از افول باور به انسان مکتبی، محکم و رها از بند غرایز نفسانی پرده بر می دارند که زمانی سنگ بنای ایجاد نظام اسلامی و شرط دوام و مشروعیت آن بود. آن اصول به کجا رفتند و چه شدند؟ بر سر آن انسان چه رفت که این چنین سقوط کرد؟ و این انسان نوظهورِ به لحاظ فکری و اعتقادی شکست خورده، زنان جامعۀ ما را به کدام کژراهۀ دیگر خواهد کشاند؟

منبع: ميدان زنان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *