پرواز را به خاطر بسپار

فرانک ارتا

این روزها درباره ی فروغ گفتن ، تکرار مکررات است . درباره ی شاعری که شاعرانگی شعرهایش به اثبات رسیده چه می توات گفت ونوشت ؟دست کم برای دلگرمی خودمان می توان گفت حُسن چنین یادداشت هایی این است که انسان هایی که با آثارشان فراتر از زمانه ی خود حرکت کردند و مرزها ی تحدید وانجماد را درنودیدند به یاد بیاوریم وفراموش نکنیم .

فروغ فرحزاد ، متولد 8بهمن 1313 ، نام آشنای عرصه ی شعر است.ونام او با «شعر امروز» ایران گره خورده ؛ عنوانی که خوداو آن را برگزید .چراکه با واژه ی شعرنو چندان موافق نبود..معتقد بود شعر کهنه ونو ندارد… مجموعه ی آثارش با توجه به عمر کوتاهی داشت به دو دوره ی شعری تقسیم می شود ؛ دردوره ی اول شاهد زنی هستیم که هنوز درظرف محدودی شعر می سرایید ، ضمن این که زبان اعتراض آمیزی دارد.با سه دیوان ؛ « اسیر»(1331) ، « دیوار»(1335) و کتاب «عصیان » (1336) واما در دو دیوان «تولدی دیگر»(1342) و« ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»شاهد تولد شاعری نوگرا ، متفکر و مستقل هستیم که اززاویه ی دید یک زن و از میان پنجره ی خیال شاعرانگی خود دنیا را می بیند وبه تفسیرآن دست می زند. همان گونه که می گوید:

یک پنجره برای من کافیست /
یک پنجره به لحظه ی آگاهی ونگاه وسکوت /
اکنون نهال گردو /
آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند….

فروغ نیز درکارنامه ی هنری اش یک فیلم معروفی دارد با نام «خانه سیاه است»(1341) که به جذامیان تبریز می پردازد. همین طور به دلیل دانستن زبان آلمانی ، آن زمان که درآلمان وایتالیا به کار تحقیقاتی دست می زد.همراه برادرش ، امیر مسعود، اشعار برخی از شاعران آلمانی را ترجمه کرد .هرچند که دست اجل مهلت نداد ویرایشی براین کارداشته باشد وبعد آن را به چاپ برساند .اما این مجموعه ی اشعا ر سال ها پس ازمرگ فروغ توسط خواهرش ، پورا ن فرخزاد ، تحت عنوان «مرگ من روزی…» چند سال پیش منتشر شد.

مجموعه ی اشعار دودیوان اخیرش سرشار از نبوغ است که وهرکدام ازآن ابیات درخاطره ها ماندگار شده است. نظیر:

– این جهان پر ازصدای حرکت پاهای مردمیست /که همچنان که ترا می بوسند/درذهن خود طناب دارترا می بافند

ویا

– پرواز را به خاطر بسپار/پرنده مردنی است

فروغ فرخزاد درسن سی ودو سالگی از این جهان پرکشید.درحالی که چند تن از شاعران نام آور ایران درسوگ او شعری سرودند:

سیاوش کسرایی:

….

دختر عاصی وزیبای گناه /
ماند با سنگ صبورش تنها:/
او نخواهد آمد /
«او نخواهد آمد» اینک آن آوازی است./
که بیابان دربردارد/
«او نخواهد آمد»/
عطر تنهایی با خویش/

وهمین طور احمد شاملو :

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد /

– متبرک بادنام تو!/
وما همچنان/
دوره می کنیم /
شب را وروزرا /
هنوزرا… /

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *