ما زنیم ، انسانیم

کانون زنان ایرانی -ساناز صمیمی:

آفتابِ داغ بعدازظهر خرداد ماه از لابه لای برگها راهی پیدا کرده و خود را به دستۀ طلایی رنگ عصای پیرزن رسانده بود . انعکاس نور، همۀ رهگذران را متوجه این عصای زیبا می کرد. زن، خسته از راه روی نیمکت نشسته بود و با اسپری به ریۀ بیمارش کمک می کرد تا نفسی بگیرد. پس از چند لحظه سر خود را به نیمکت تکیه داد و زمانی از خواب پرید که صدای همهمه ای، تمام جمعیت را متوجه گوشه ای از این میدان بزرگ کرده بود.

ما زنیم ،انسانیم ، شهروند این ….

پیرزن گوشهایش را تیز کرد، نمی دانست درست می شنود یا نه. به سختی از جای برخاست و به سمت صدا حرکت کرد. اما پیش از هر چیز نیروهای پلیس و ماشینهایشان را دید . نمی دانست چقدر خوابیده بود که متوجه حضور این جمعیت و نیروهای امنیتی نشده بود.

زن ایرانی اگر آگه شود …

از یکی از زنان پلیس که با چهرۀ برافروخته ای اطراف خود را می نگریست ، پرسید : مادر اینجا چه خبر شده ؟

-هیچی یک سری از زنهایی که دزد و معتادند داشتند فرار می کردند ما گرفتیمشون.

-آنقدر عمر کرده بود که بفهمد این فریاد و اعتراض و پلاکاردهای رنگارنگ که روی دست ها بلند شده اند ، نشان از چیز دیگریست. از پلیس فاصله گرفت و با دست مانع دویدن دختر جوانی شد که به سرعت به سمت جمعیت می دوید:

-مادر وایسا توروخدا اینجا چه خبره؟ به من میگی اینها کی هستن؟

دختر جوان که در چهره اش نگرانی و هیجان موج می زد گفت:

-اینها حق خودشونو و بقیه زنهای جامعه شونو می خوان، اینکه هوو نداشته باشن، بتونن برای خوشون تصمیم بگیرن و انتخاب کنن ، قیم نمی خوان حق زیادیه؟

دختر در حالیکه خود را از دستهای پیرزن خلاص می کرد گفت : شما هم با ما باش مادر، با ما باش!

تمام بدن پیرزن می لرزید. چیزهایی که می شنید درست بود؟ مگر غیر از این بود که برای همین چیزها عمری جنگیده بود و آسیب دیده بود؟ اما نه در خیابان که در خانواده و فضای کوچک زندگیش.

-آزادی جامعه، آزادی زنان …..

به دقت گوش داد و به آرامی روی جدول پارک نشست. 60 سال پیش وقتی هنوز 14 ساله بود در شهری نه چندان دور از تهران زندگی می کرد . آن روز را کاملا به یاد داشت، روزی که گفتند باید سر سفره عقدی بنشیند که دامادش 40 سال از بزرگتر است. باورش نمی شد چنین معامله ای با او کرده باشند. کوچکتر از آن بود که کسی را متقاعد کند پس تصمیم گرفته بود روز عروسی، خود را پنهان کند. صبح زود پیش از بیداری اهالی خانه به سمت یکی از مزارع رفت و تا شب همانجا مخفی شد. شب که به خانه برگشت بعد از نزاع فراوان به او گفتند:

-در هر صورت مبارک است گل نساء ، تو الان یک زن شوهر دار هستی و شوهرت فردا برای بردنت می آید.

گل نساء در حالیکه با حیرت و اضطراب فراوان به اطرافیانش نگاه می کرد گفت: این امکان ندارد، من که اینجا نبودم. پدر گل نساء خندیده بود و گفته بود که همای ، زن برزگرشان به جای او انگشت زده. گل نساء گریه کرده بود ، فریاد زده بود که زن برزگر به جای او حاضر شده خودش هم زندگی کند، ولی بحث فایده نداشت. پدر عروس بله را گفته بود و زن برزگر انگشت را به نام او زده بود. در آن دوره در آن شهر کوچک حتی تصور شکایت و تطبیق اثر انگشت هم نمی رفت چه رسد به عملی کردن آن. بعدها که گل نساء از همای زن برزگر بازخواست کرده بود ، همای به او شرح داده بود که چطور تهدید به اخراج شده بود و چاره ای جز انجام آن نداشته.

همان روز گل نساء قسم خورده بود از این مرد جدا می شود. همان نیز شد اما زمان جدایی یک بچه داشت. بچه ای که پدرش آن را گرفت و گل نساء تنها تر از قبل به خانه برگشت. این بار خود همسرش را انتخاب کرد و او را دوست داشت ولی پس از مدتی همسر مهربانش تصمیم گرفت مهربانی خود را با زن دیگری هم تقسیم کند و گل نساء را بار دیگر تنها بگذارد.

مرد بعد از اتمام دورۀ صیغه با همسر موقتش بازگشت اما این بار گل نساء بود که دیگر هگز محبتی را نثار او ننمود و اتاق خود را برای همیشه از همسرش جدا کرد. او به خاطر شش فرزندش بر سرِ زندگی خالی از عشق خود باقی ماند. ولی همیشه فکر می کرد تمام عمرش تنها بوده و این تنهایی هزینه ای بود که با نپذیرفتن آنچه برایش تعیین کرده بودند می پرداخت.

حالا چه می شنید ؟ اینکه زن و حقش را فریاد می کنند آن هم در یکی از شلوغ ترین میادین شهر؟

– ای زن ای حضور زندگی به سر رسید …

ناگهان کسی دستش را به شانه گل نساء زد:

-مادر از اینجا پاشو.

-چرا؟

-چون الان باید اینجارو از جمعیت خالی کنیم. کسی نباید توقف کنه.

گل نساء به عصای خود تکیه داد و برخاست، اما این بار محکم تر از آنچه که از توانش انتظار می رفت. رو به زنِ پلیس گفت :” درسته دخترم هیچ کس نباید توقف کنه تا زمانی که راهی برای پیش رفتن هست”.

در حالیکه با غرور سر خود را بلند کرده بود و قدم زنان دور می شد، انعکاس نور آفتاب بار دیگر رهگذران را متوجه او کرد. اما این بار رنگ طلایی عصای او نبود که می درخشید ، رنگِ امید اشکهای گل نساء بود که فرداهای بهتر را نوید می داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *