مقصر را معرفی کنید

سرمایه – خبرنگاران اعزامی به کوهدشت، مهرزاد غنی پور، نرگس جودکی: 17 کارگر کوهدشتی که روز دوشنبه پانزدهم تیرماه در سعادت آباد تهران جان دادند چه کسانی بودند؟ روزهای پس از حادثه خبرهایی از دانشجو و دانش آموز بودن برخی از کارگران کشته شده منتشر شد اما چیز زیادی از جزئیات زندگی جان باختگان و خانواده هایشان شنیده نشد. این 17 قربانی هر یک عضو خانواده هایی بودند که زنجیروار با یکدیگر نسبت دور و نزدیک فامیلی داشتند. سه طایفه آزاد بخت، نورعلی و قرعلیوند اکنون داغدارند. بر سردر خانه های خیابان بوعلی پارچه سیاه زده اند. این خانواده ها اغلب از خانواده های تنگدست کوهدشت اند که غم نان آنها را به غربت کشاند واز سر ناچاری زندگی در میان آهن و آجر را انتخاب کردند.ساعت هشت و 44 دقیقه روز دوشنبه این 17 تن به لحظه ای میان خاک و سنگ مدفون شدند و خانواده های عزادار آنان هنوز هر پنجشنبه بر سر مزارشان روی می خراشند و مویه می کنند.

در دیدار با آنان تصویر روشن تری از فقر و دوری از امکانات پیش چشم مان جان گرفت.

حسین نورعلی، دانشجوی علوم دینی و مجرد

پله های تاریک خانه را که پایین بروی به اتاقی با دیوارهای سیمانی می رسی. مادر مدارک پسر جوانش را به دستمان می دهد: «حسین در کنکور دانشگاه علمی شرکت کرده و منتظر نتیجه بود. پدرش بیمار دیابتی از کارافتاده ای است و برادر 17 ساله اش در تهران کارگری می کند. مستاجرند. حسین و برادرش باید خرج خانواده 10 نفری را تامین می کردند.» مادر فیش حقوقی طلبگی حسین را نشان مان می دهد تا بدانیم که حسین دانشجوی علوم دینی در حوزه علمیه بوده است.

عزیزعلی امیرنژاد تازه از سر مزار به خانه آمده اند عزیزعلی کمتر از 50 سال داشته و پدر پنج پسر و دو دختر بوده است. یک پسر دانشجو، یک سرباز و یک دانش آموز و چند فرزند دیگر که همه هزینه هایشان را پدر به عهده داشت. عزیزعلی تنها نان آور خانه به پسرانش اجازه نداد که برای کار در ساختمان با او بروند. یکی از پسرها سر به زیر انداخته و می گوید: «پدرم گفت هنوز ساختمان را کاملا خراب نکرده ایم و خطرناک است وقتی خواستیم که شروع به ساختن دوباره آن کنیم به شما می گویم که بیایید.»

زن عزیزعلی حرف پسر را ادامه می دهد: «او قبلاً مغازه داشت اما با این گرانی نتوانست کرایه آن را بدهد و مجبور به کارگری شد و گاهی به بندر می رفت و جنس می آورد.»

او خواسته اش را با چشمان خیس بیان می کند: «پسرم سرباز است او به خاطر نداری حتی از پادگان بیرون نمی رود. اگر او را از تهران به کوهدشت منتقل کنند کمکی برای خانواده خواهد بود. اما مهم تر از همه چیز این است که مقصر مرگ شوهرم را معرفی کنند. کسی که باعث خانه خرابی این همه خانواده شده و از درد ما بی خبر است.»

علی حسین و سعید یوسفیان پدر و پسر

سعید دانش آموز بود و تازه امسال وارد پیش دانشگاهی می شد. پدر همیشه برای کارگری به تهران می رفت و این اولین بار بود که سعید با او همراه شد تا در اوقات فراغت تابستان به پدر کمک کند، برادرش که دانشجوی حسابداری است، می گوید: «فقط به ما بگویند مقصر کیست؟ مهندس ناظر، شهرداری، پیمانکار یا صاحب ملک؟» این خواسته اغلب بازمانده های قربانیان حادثه سعادت آباد است.

حسین پیری هاشم آبادی 18 ساله مجرد

حسین هر سال تابستان راهی تهران می شد اما از یک سال پیش درس خواندن را هم کنار گذاشت تا بتواند در طول سال به زحمت پولی برای خانواده به دست آورد. برادرش دانشجوی مدیریت دانشگاه آزاد تهران است. پدرش سه سال پیش به خاطر سه میلیون بدهی زندانی شده و حسین خرج خانواده شش نفری شان را درمی آورد.

مادرش به سینه می کوبد: «من فرزندم را می خواهم 20 میلیون تومان پول که جای حسین را نمی گیرد.» – مراد یاری 18ساله بازمانده از تحصیل چندسالی می شد که با برادرها در تابستان کار می کرد. پدرش چهارماه پیش درگذشته است. مراد باید به همراه دوبرادر دیگر در تهران کار می کرد چرا که برادر دیگرش بیمار کلیوی است و هزینه درمانش بیشتر از توان این خانواده 9نفری است.

بهرام و مهران پیرزاده نور

زن عزادار مرگ شوهر و پسر 19 ساله اش است. زن ها دور تا دور اتاق نشسته و می گریند. عکس های بهرام و مهران در تاقچه پیش رویشان است. مادر می گوید: «درس مهران خوب بود ولی از دو سال پیش به خاطر خانواده مجبور به ترک تحصیل شد. آنها در مناطق مختلف تهران کارکرده بودند و این بار یک آشنا آنها را به ساختمان سعادت آباد برده بود. دختر نوجوان خانواده هم ترک تحصیل کرده و در خانه مانده است. روزی 15 هزار تومان حقوق می گرفت. این بار 17 روز پس از شروع کار جدید ساختمان بر سرشان آوار شد و هیچ گاه دستمزد خود را به خانه نبردند.

هوشمند منصوری ، دانشجوی الهیات، تازه داماد

صدای ناله از خانه می آید. مادر هوشمند، پدر و همسرش در حلقه بستگان به زاری نشسته اند. دانشجوی دانشکده الهیات دانشگاه الشتر بود. یک سال پیش به خاطر نداشتن هزینه 150هزار تومانی دانشگاه را رها کرد. از دوران دبیرستان کارگری می کرد و بعد از گرفتن دیپلم این سومین بار بود که برای کار به تهران می آمد. خرج خانواده با او بود. پدرش سه سال بیکار شد و در کنار مادر مریض اش با پاک کردن و دسته بندی سبزی پولی به دست می آورد. عروس 17 ساله خیره به گل قالی سکوت کرده است. مادر می گوید: «21 روز پیش آخرین بار بود که هوشمند را دیدیم. شش فروردین 87 ازدواج کردند و فقط سه ماه زندگی مشترک را تجربه کرد.» پنج فرزند دیگر خانواده دانش آموز و دانشجو هستند. پدر هوشمند می گوید: «ما به خاطر فقر و بدبختی فرزندمان را از دست دادیم باید پیش از این حادثه به دادمان می رسیدند. حالا دیگر پرداخت خسارت هم جبران زخم و درد ما را نمی کند.»

افشار و عابدین سعادتی 24 و 29 ساله و مجرد

این دو برادر در پایه سوم راهنمایی به خاطر فقر شدید خانواده مجبور به بستن دفتر و کتاب مدرسه شدند. خواهرشان در قبرستان روستای آزاد بخت روی زمین نشسته و گریه می کند: «فقط تقاضای معرفی مقصر این حادثه را دارم.» صورتش را خراشیده و عکس برادرانش را در آغوش گرفته و می بوسد. از خرابی ساختمان سعادت آباد بی اطلاع بوده اند: «اگر می دانستیم اجازه نمی دادیم که آنجا کار کنند.» افشار و عابدین سال ها قبل در کوره های آجرپزی کوهدشت کار می کردند اما بعد از تعطیلی کوره ها به پایتخت رفتند.

احسان و موسی آزادبخت

هر دو 20 ساله پسرعمو بودند. موسی تازه دبیرستان را تمام کرده بود. احسان تا سال دوم دبیرستان تحصیل کرد اما پدر نمی توانست از پس مخارج زندگی برآید به ناچار احسان هم دست به آجر و سیمان برد. خواهرش می گوید: «قبلاً اینجا زمین کشاورزی داشتیم و از این راه گذران می کردیم اما با این خشکسالی دیگر گندم دیم هم نمی توانستیم بکاریم.»

احسان لحظه ای قبل از ریزش ساختمان، خود را از طبقه سوم به پایین انداخت به همین خاطر جسدش سالم تر از دیگران بود ولی او هم در اثر خونریزی مغزی جان داد.

یحیی و فریبرز سعادتی آزادبخت

یحیی 26 سال داشت و فریبرز 24. هر دو مجرد بودند مادر توان حرف زدن ندارد. زنان سیاهوش او را دوره کرده اند. آب به حلقش می ریزند و شانه هایش را تکان می دهند. مادر دست را در هوا می چرخاند و به عکس های جوانانش اشاره می کند. این دو پسر در یک روز از دستش رفتند. رحمان آزادبخت دانشجوی فوق لیسانس و پسرخاله این دو برادر می گوید: «شب قبل از حادثه با آنها صحبت می کردم می گفتند که نسبت به کمی حقوق شان اعتراض کرده اند، چرا که طبقه های ساختمان زیاد و کار خطرناک بوده است اما کارفرما با پیشنهاد حقوق بیشتر آنها را راضی به ماندن کرد.»

میثم قاسمی و علی ابدالی

نامزد میثم هنوز باور نمی کند که شریک زندگی آینده اش برای همیشه رفته است. 19 سال داشت و تازه دیپلم گرفته بود. علی ابدالی هم پدر پنج فرزند است که اکنون بدون سرپرست مانده اند. در همه خانه ها تا روز چهلم در گذشتگان باز است. زن ها می آیند و می روند. زاری می کنند، فاتحه می خوانند و هر پنجشنبه بر سر مزار حاضر می شوند. این مادران به این زودی سیاه از تن درنمی آورند. تا مدت ها غذای مفصلی نخواهند خورد به مهمانی نمی روند و در هیچ مراسم شادی شرکت نمی کنند. مردگان 17 نفر بودند اما چندین طایفه از پس این اتفاق عزادار شدند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.