همه دختران وطنم در موقعیت زهرا

ژیلا بنی یعقوب

دیروز که زنگ موبایلم به صدا در آمد و نام آقای ابوالقاسم بنی یعقوب بر صفحه کوچک گوشی همراهم نقش بست مثل همه این چند ماه گذشته که نام این پدربزرگوار رادیده ام ،دلم هری ریخت پایین.هروقت زنگ می زند در پی اش منتظر خبری تلخ هستم .خبری در باره انواع و اقسام موانع کوچک و بزرگ بر سر راه رسیدگی به پرونده قتل فرزندش.در همه چند ماه گذشته هربار به من زنگ زده تا غمش را با من تقسیم کند.اما بزرگترین خبر تلخ زندگی اش را از زبان او نشنیدم ،خبر مرگ دخترش را می گویم.که آن زمان اصلا این خانواده را نمی شناختم.

پیرمرد دیروز با صدایی بهت زده به من خبر از مختومه شدن پرونده فرزند عزیزش داد.گفت :” اصلا بازپرس همدانی حق نداشته برای این پرونده رای صادر کند ،پرونده در دادگستری تهران است.”

نمی دانم پدر رنجدیده،نمی دانم که پرونده واقعا در تهران است یا مثل خیلی وقت های دیگر خیلی ها که در مقام دادخواهی و قضاوت نشسته اند به تو دروغ گفته اند.من چطور می تواستم این را به پدری با آن همه رنج بگویم.

از دیروز که این خبر را شنیدم صد بار چهره مظلوم پروین خانم ،مادر زهرا در خیالم نقش بسته است ،همان لحظه ای را تصور کردم که مامور ابلاغ دادگستری ،حکم بازپرس همدانی را به دستش داده که در آن نوشته بود:”اصلا جرمی اتفاق نیفتاده است و برای همه متهمان قرار منع تعقیب صادر می شود.”

بارها صدای پروین خانم با آن لهجه شیرین شمالی اش توی گوشم پیچیده است که” اصلا جرمی اتفاق نیفتاده است !؟دختر دسته گلم را به بازداشتگاه بردید ،آن هم بدون اینکه حتی حکم بازداشتش را داشته باشید و چهل و هشت ساعت بعد جنازه اش را تحویلم دادید؟مروت شما کجا رفته است؟ای خدا!دادم را خودت بستان.”

در همه ماههای گذشته به خاطر تشابه نام خانوادگی ام با دکتر زهرا بنی یعقوب بارها در برابر این سوال قرار گرفته ام که زهرای مقتول چه نسبتی با تو دارد؟خواهرت است؟ و من هربا با مکثی طولانی پاسخ داده ام :نسبت ؟اگر منظورتان ا زنظر خون و پدر و مادر است ،نه؟اگر منظورتان شهر و طایفه و قبیله است ؟پدر و مادر زهرادر همان جایی از سواحل خزر متولد شده است که پدر و مادر من .اما اصلا خون و شهر و قبیله چه اهمیتی دارد ،وقتی در ذهنم بارها ترانه عزیزم را به جای زهرای عزیز نشانده ام که در رگهای اولی خون پدر و مادر من جریان دارد و در دومی ندارد.بارها ترانه را به جای زهرا نشانده ام.ترانه می توانست به جای زهرا به خاطر عشق روانه زندان شده باشد و بعد فاجعه برایش اتفاق بیفتد.

چند روز پیش برای جشن فارغ التحصیلی ترانه به دانشگاهش رفته بودم.ترانه در لباس فارغ التحصیلی برایم دوست داشتنی تر از همیشه شده بود ،اما خیلی زود شیرینی جشن دانش آموختگی اش با غم آمیخته و لبخندم تبدیل به بغض و اشک شد.این بار زهرا را به جای ترانه نشاندم.زهرا را که بارها عکسش را با لباس فارغ التحصیلی دیده ام و بارها در کنار خبرها و گزارش های مربوط به او در کانون زنان ایرانی منتشر کرده ایم.پس از مراسم ترانه هم به من گفت که در میان انبوه هم دانشگاهی هایش با لباس فارغ التحصیلی ،بارها چهره زهرا را دیده است با همان لباس فارغ التحصیلی پزشکی .هرکدام از دوستانش می توانستند جای زهرا باشند.

مادرم هم از روزی که خبر فاجعه را شنیده است ،صدبار گفته است :می توانست دخترمن باشد.دختر من در شرایط زهرای ازدست رفته.

خانم شیرین عبادی هم وقتی نحستین بار ماجرا را شنید،اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :”می توانست دختر من باشد. دخترم در موقعیت زهرا .دخترم همسن اوست .من وکالتش را قبول می کنم و تاپای جان می ایستم تا خون زهرا یی که مثل دختر خودم است پایمال نشود.”

مادرم که همشهری پروین خانم است ،با بغضی که در گلویش می شکند ،می گوید:بمیرم برای دل این مادر.چه کسی می تواند مرهمی برقلب مجروحش بگذارد؟.اصلا چنین مرهمی در آفرینش هست؟مرهم برای مادری که دخترش را به خاطر عشق به قتلگاه برده اند و حالا قاتل هایش را تبرئه کرده اند؟آیا شب می توانند راحت سر به بالین بگذارند؟”

آه!مادر جان چگونه برایت بگویم که حتما راحت سر به بالین می گذارند و خوابی آرام تر از تو دارند ،تو که درد زهرا و همه دختران وطن ات را داری.

اما مادرم می گوید:”نه!دخترم ،آنها نمی توانند راحت زندگی کنند.خون بی گناه بالاخره دامن شان را خواهد گرفت.”

مادر جان ،ای کاش همینطور باشد که شما می گویی.

خیلی ها از خواندن خبر مختومه شدن پرونده مرگ زهرا شوکه شدند ،یکی از آنها همکار پزشکش دکتر محمد صابر است که در نامه ای برایم نوشته است:

“نمی دانم چه جور سلامی باید بگویم که دهانم خشک شده و به یاد ترانهء “آشفته بازار” داریوش افتادم که از سروده های اردلان سرفراز است. بی پرده بگویم دلم می خواد گریه کنم اما اشکهام خشک شدن.وقتی یاد “دکتر زهرا” می آید توی ذهنم، دائم چهره خواهرانم مجسم می شه برایم.

با دیدن این فجایع دیگر دارم به بیهوده بودن زندگی ایمان صد در صد میاورم. گیرم که در مبارزه پیروز شدیم، آیا پیروزی ما و فرضاً ایران دموکراتیک فردا، برای پدر و مادر “زهرا”، دختر می شود؟

ژیلا !این یک مورد است، بقول خود شما “زهرا” های دیگری نیز هستند که کسی نامشان را نمی داند. مگر آدم تا چه حد می تواند تحمل کند؟ فرض کنیم این اتفاق برای یکی از خواهران تنی من بوجود میامد، آیا من دیوانه به معنای واقعی کلمه نمی شدم؟ اعدام دایی ام (که اتفاقاً او هم پزشک بود) را پشت سر گذاشتم، به قبرهای دسته جمعی در تازه آباد رشت رفتم و عکس گرفتم، خاوران را نتوانستم پیدا کنم، اعلامیه ی شهادت یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان را سالها پیش بر دیوار دیدم،تابستان 67 پدرم رئیس بیمارستان رازی رشت بود(تا آنجا که بیاد دارم) و از فجایعی که پیش می امد سخن می گفت، سال بعدش سر ناهار قتل دکتر کاظم سامی را مطرح کرد …… چه دنیای بیهوده ای. خدا شاهد است مرگ بر این نوع زندگی ارجحیت دارد. مرگم را لحظه شماری می کنم، میخواهم بروم پیش یارانم، می خواهم از دکتر زهرا بنی یعقوب سئوال کنم که چه بر سرش آمد؟ می خواهم از دایی ام بپرسم آیا در لحظه اعدام یاد سه فرزندش و همسرش بود؟نمی خواهم بذر نا امیدی را بیافشانم اما واژه “امید” برایم شده یک جوک ”

می دانم محمد جان ،حتی اگر قاتلان زهرا در یک دادگاه عادلانه محاکمه و مجازات شوند ،وجود نازنین زهرا هرگز برای پدر و مادر و برادرش بازنمی گردد ،اما پدر زهرا همان روز که به دیدنش در خانه محقرشان در انتهای یکی از محله های جنوب شهر تهران رفته بودم گفت : “من پرونده را تا پای جان پیگیری می کنم تا حالا که زهرای من رفته ،نتوانند این بلا را برسر زهراهای دیگر بیاورند.حالا که فرزند من را کشتند ،نتوانند فرزندان دیگر این سرزمین را بکشند؟

آیا پدر زهرا در مبارزه اش موفق خواهد شد؟نمی دانم .من فقط می دانم همه دختران سرزمینم می توانستند و می توانند جای زهرا باشند.

این مطلب در وبلاگ ما روزنامه نگاریم ،ژیلا بنی یعقوب منتشر شده است.

j.baniyaghoob@gmail.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *