قانون برای ما زن ها کاری نمی کند

مریم زندی

تغییر برای برابری

برای خیاطی نزد دوستی می روم، خانمی است متین وآرام. چند دقیقه ای که در کنارش می نشینی خواه ناخواه آرام می شوی . در آپارتمانی کوچکی زندگی می کند. تک اتاق آنجا، محل کارش است .

می گویم خوش به حال همسرو فرزندانتان چه مادر آرامی ؟

پوزخندی می زند و می گوید: آرام ! بعضی وقت ها مشکلات که از حد می گذرد آدم را خموش می کند.اگر برایتان از زندگی ام و روزهای یی که بر من گذشته بگویم تعجب می کنید!همان طور که آرام کوک می زند شروع به تعریف می کند:

من چند سالی است از همسرم جدا شده ام . آن قدر بلا سرم آمده که دیگر آرام شده ام.دراین شب ها ، شبی نبوده که به فکر بچه هایم نیفتم و راحت بخوابم .

همسرم از دادگاه که بیرون آمدیم بچه ها را برداشت و با خودش برد .در این سال ها هم او چندین بار آدرس خانه و مدرسه بچه ها را عوض کرد و نتوانستم آن ها را پیدا کنم وببینم .

بغض گلویش را می گیرد و می گوید: قانون برای ما زن ها کاری نمی کند . در حضورخود قاضی مرا به باد کتک گرفت هر چه فحش وناسزا و تهمت بود نثارم کرد می دانید عکس العمل آن ها چه بود می گفتند: دعوای خانوادگی است! کسی دخالت نکرد. با قلدری و فحاشی بچه ها را با خودش برد. بچه ها هم از او می ترسیدند.

اما دخترها که بزرگ تربودند بعدازمدت کوتاهی هر دو فرار کردند و پیش من آمدند .

یعنی پسرها می خواستند که پیش پدرشان زندگی کنند ؟

نه، اصلا این طوری نیست آن ها مجبور شدند. پسر کوچکم خیلی مرا دوست داشت و طبق قانون باید پیش من می بود اما از ترس پیش او ماند. حتی وقتی ماده قانونی هم به نفع زن باشد بازهم این مرد است که با خشونت خود اجازه نمی دهد این قانون اجرا شود ! شوهر من داخل راهروی دادگستری پیش چشمان همه چادر از سرم کشید و موهای مرا دوردستش پیچاند و من از ترس آبرویم فقط گریه کردم وخواهش کردم مرا رها کند . انگار کسی دست های مرا بسته بود و جلوی دهانم را گرفته بود.اما اوآن قدربی شرم و وقیح بود که با صدای بلند فحش می داد و آن چه که لایق خودش بود نثار من می کرد تهمت هایی زد که ازمردم خجالت می کشیدم و فقط خودم را از دستانش رها کرده و فرار کردم برای همیشه .

بعدش هم برایم پیغام فرستاد که : اگر باز هم بچه ها را می خواهی بگو . هنوز از به یاد آوزدن آن تهمت ها تنم می لرزد . برای همین دیگر کسی ازخانواده من حاضر نشد همراهی ام کند و مسیر قانونی را که حقم بود ادامه دهد.

لابد می پرسید که حقش نبود ازبچه هایم بگذرم ! ولی من خسته شدم می ترسیدم . بچه ها هم از پدرشان می ترسیدند . چند سالی است که دیگر آن ها را گم کرده ام نمی دانم کجا هستند بیچاره پسر کوچکم .نمی دانم پدرش به او چه جوابی می دهد؟ حتما ” می گوید مادرت مرده !

از روزهای اول هم شریک زندگی ات این قدر عصبانی و خود رای بود ؟

راستش را بخواهید دوره ما که چیزی نمی فهمیدیم و یا اگر هم ما می فهمیدیم خانواده اجازه نمی داد که رفت و آمدی باشد و شناختی صورت بگیرد. او هم خوش تیپ بود و هم کارخوبی داشت. با این که قبلا ازدواج کرده بود و یک دخترکوچک دوست داشتنی داشت .مرا درهفده سالگی به عقد او درآوردند.

اما بعد از مدت کوتاهی کتک های اوشروع شد من همیشه از او می ترسیدم جسارت را درمن کشته بود .فحاشی می کرد آن قدر با صدای بلند فحش ناسزا می داد که همیشه از همسایه ها خجالت می کشیدم . برادرها واقوام من هم خیلی زود کنار کشیدند کسی جرات نداشت به زندگی ما نزدیک شود .

در این سال ها از او صاحب سه فرزند شدم . مادرم می گفت بچه دار شوید خوب می شود با تولدهر بچه این امید در من قوت می گرفت ولی خیلی زود به یاس تبدیل می شد .

سرنوشت دخترهمسرت این میانه چه شد ؟ چه بر سر او آمد؟

او هم بی گناه بود و زیر دست پدرش له شده بود.بعد از جدایی ماهم ترجیح داد پیش من زندگی کن و بعد از مدت کوتاهی او هم با دخترخودم به نزدم آمد. آن ها هم دردند .

همسرم دخترها برایش مهم نبودند و هرگز هم به دنبال آنها نیامد .اما پسرها کوچک بودند و تسلیم . با این که قانونا ” پسرها باید پیش من زندگی می کردند اما او اجازه نمی داد . بعدها وکیلم هم آن ها را نتوانست پیدا کند.

خوب دراین سال ها چطور امرار معاش کردی ؟ اجاره خانه و مخارج دو دختر؟

من فقط به اتکا ء خودم و بازوهایم جرات کردم جدا شوم. می دانستم می توانم نان خودم را دربیاورم . برای این که از شر اوخلاص شوم خانه و زندگی، حتی سهم پدری ام را برای او گذاشتم و امدم. حتی یک تکه اسباب با خودم نیاوردم . الان چند سالی است که با دو دخترم زندگی می کنم من روزها خیاطی می کنم ودخترها الان دانشگاه می روند و برای ازدواج دختر شوهرم هم با مرد مورد علاقه اش مشغول تهیه جهیزیه هستم. من شب ها خیلی به یاد پسرهایم می افتم ولی درافتادن با او خیلی هزینه داشت هیچکس حریف او نشد .

می گویم از تجربه هایت بگو ؟

می گوید: تحمل تحمل تحمل، فقط به خاطربچه ها. نمی دانم .همیشه فکرمی کردم درست می شود امید داشتم چرا ؟ نمی دانم خودم را گول می زدم . راستش را بخواهید حالا معنی زندگی را می فهمم و بیهودگی تحمل خودم را. او هیچ وقت درست نشد . من فقط خودم را فرسوده و بچه ها را تباه کردم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.