این بار محبوبه است که زیر بار قصه زنان اوین می شکند

جلوه جواهری

ساعت 6 بعد از ظهر است و چیزی به خاموشی و قطعی برق که دیگر طبیعت این روزها شده نمانده است. به این ساعت که نزدیک می شوم، کم کم رخوت تمام وجودم را می گیرد.

تلفن زنگ می زند و صدای مضطرب محبوبه کرمی به گوشم می رسد که نشانه خوبی نیست. محبوبه باز هم خبر از زندان می آورد، خبرهایی که با هر کدام از آنها در نوبت زندانمان، خم می شویم. این بار محبوبه را می بینم که در زیر بار قصه زنان اوین شکسته می شود.

محبوبه می گوید باور کنید اغلب این زنان به دلیل همین قوانینی که می خواهیم تغییرشان دهیم به زندان افتاده اند. با بغض سنگینی که در گلو دارد می گوید باور کن غم این زنان دارد مرا داغان می کند.

محبوبه سومین باری است که اوین را تجربه می کند. دوبار قبل، در بند 209 اوین بازداشت بوده و این اولین تجربه زندگی او با زنانی است بسیار عادی، که درد این قوانین تا زانو خمشان کرده؛ زنانی که گاهی تنها راه نجات خود را حذف دیگری دیده اند. می گوید باور کن احساس من با دو بار پیش خیلی متفاوت است. هر دو بار تنها به خودم فکر می کردم و حالا زندگی این زنان که گاهی آنقدر ساده تنها با تغییر کوچکی در قانون می توانستند نجات یابند و حالا عمرشان را در این پستو ها تلف می کنند، لحظه ای نمی گذارد که به خودم فکر کنم.

روزهای اولی که به بند عمومی منتقل شده بود وقتی تماس می گرفت جویای وضع خود بود، اما اکنون در هر تماسی، از درد دیگری می گوید. وقتی به او گفتم که چگونه لایحه حمایت از خانواده در کمیسیون قضایی مجلس تصویب شد، درد و رنجش بیشتر شد. با زنان اوین حرف زده بود و شاهد خشم آنها از این خبر بود. می گفت زنان اینجا وقتی حرفهای ما را می شنوند هر کدام در برابر خواهی پیشی می گیرند. می گوید همینجا توانستم 25 عضو برای کمپین پیدا کنم؛ باور کنید کارم را رها نکرده ام.

می گوید باور کن این زنها در جنون آنی و در نبود کمترین قوانین حمایتی، همسرانی را کشته اند که اغلب در پناه قانون، به راحتی زن دیگری را به خانه می آوردند؛ حالا که قانون هر چه بیشتر دست آنها را باز می گذارد چه در انتظار این زنهاست؟ می گوید اینها می گویند نمی خواهیم عشق مان را، خانه مان را تقسیم کنیم، چاره شان چیست؟

نمی دانم به بغضی که در گلوی او فشرده شده چه پاسخی دهم. حسی غریب به من می گوید «محبوبه جان غصه نخور! قبل از اینکه تو آنها را ببینی وضعشان همین بوده. باور کن ما رهگذرانی بیش نیستیم که لحظه ای زندگی مان به تلنگری که زندگی شان بر ما می زند به هم می ریزد و پریشان خواب می شویم. آنها بوده اند و خواهند بود پیش از آنکه تو آنجا باشی و پس از آنکه بیرون بیایی».

اما خوابهای آشفته همه این روزهایم به من هجوم می آورند. چگونه می توانیم تنها رهگذر این خبرها باشیم وقتی خود ما به سادگی می توانیم یکی از همان ها باشیم؟ به یاد روزهای زندان مان می افتم وقتی قصه هر کدام از این زنها را می شنیدیم مریم آهی می کشید و می گفت «هر کدام ما می توانستیم یکی از اینها باشیم. شاید بار دیگر برای یکی از همین مسائل به زندان بیفتیم» و زن بودن چه زندگی پر خطری می تواند باشد وقتی هر کسی حق حیات تو را در دست دارد.

محبوبه از زنی می گوید که صبح امروز (6 مرداد) اجرای حکمش در لحظه اعدام متوقف شد. می گوید هر چه از دستتان بر می آید انجام دهید. می گوید غم این زن داغانم کرده است نمی خواسته عشقش را تقسیم کند، تو بودی چه می کردی؟

زنی بعد از گذشت تنها 4 ماه از زندگی مشترکش که با تصور ساده خود تنها بر عشق بناشده بود، زن دیگری را در میان می بیند. هر چه تلاش می کند تا مانع ادامه رابطه شود، موفق نمی شود و در درگیری که پیش می آید، او را می کشد. تصویر می کنم مردی را که مرد دیگری را در میان ببیند. طبق قاعده فراش او می تواند هر دو را بکشد.

محبوبه می گوید کاری بکنید تا اعدام نشود به خدا حق او نیست.

طبق احساسات ما حق او نیست. اما محبوبه فراموش کرده در این قانون به دلیل همین احساسات نمی توانیم قاضی باشیم، نمی توانیم رئیس جمهور و یا وزیر باشیم، نمی توانیم حتا شاهد قتلی باشیم. احساساتی که اگر در مرد باشد می تواند هر لحظه که جریحه دار شد به کارش اندازد، تا گرفتن جان همسرش. احساساتی که اگر در مرد باشد آنقدر ارجمند است که قانون خود به او تجویز می کند که تو می توانی جان او را بگیری اگر حس درخشان تعصبت به کار افتاد. زن حسود اما به پای دار می رود و مرد متعصب به تجویز قانون جایزه می گیرد. زنی که اگر مرد هم او را نکشد سنگسار می شود. و مردی که می تواند زن دیگری را در پناه قانون و شرع به خانه بیاورد.

باید کاری کرد برای این زنان. چگونه اما به دنبال هر اعدام دوره بیفتیم و در پی رهایی زنی از اعدام، طناب دار را بر گردن خود ببینیم، آن هم زمانی که حکم قاضی طبق قوانین ما کاملا منصفانه است؟ تا به کی به دنبال این باشیم که چراها و اماهای زندگی شان را به وسط بریزیم و به داوری نشانیمشان؟

محبوبه می گوید باور کن باور کن فقط اگر این قوانین تغییر می کرد….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *