ندا خانی “ بانوی ایرانی قهرمان جهان در کدام خرابه زندگی می‌کند؟

شبه گزارشی از زندگی ندا خانی که قهرمان جهان است

شیرزنان- ساسان آقایی

“جان استفن آخواری”، نماد راستین المپیک است. او بود که در 1968 بی‌آن‌که مدالی گیرد تمام المپیک مکزیکوسیتی را در نوردید و به تسخیر خود درآورد. چنان‌چه اکنون بیش‌تر طلایی‌ها و نقره‌ای‌های آن المپیک فراموش شده‌اند اما آخواری مشعل بسیاری از المپیک‌های پسین را روشن کرده و بدل به سمبلی زنده از عصاره‌ی ورزش شد. حماسه‌ی آخواری در دوی ماراتن مکزیکوسیتی رقم خورد. جایی که دونده‌ی تانزانیایی توانست «رتبه‌ی آخر» را از آن خود کند اما نه یک رتبه‌ی آخر معمولی لبریز شرمندگی را؛ او مانا شد چه، با پایی شکسته و لنگ لنگان 42 کیلومتر و 195 سانتی‌متر را دوید، به قدر یک بامداد تا شام‌گاه را. در پایان هنگامی که همه به افتخار او ایستاده کف می‌زدند، پاسخ دندان‌شکنی به خبرنگار سمجی داد که می‌خواست دلیل این کار دونده‌ی سیاه پوست را بداند. او گفت؛ «این برای شما قابل درک نیست!»

دوران این داستان‌های راستین افسانه‌ای اما در هزاره‌ی سوم به سر آمده. دیگر کم‌تر کسی چنین بهایی را برای “عشق” می‌پردازد و کم‌تر مبارزی چنین شور مقاومت دارد اما ایست! برای شما شهرنشین‌ها چیزهای غیرقابل درکی در راه است.

از تهران، به سوی ورامین و کج شدن به سمت پیشوا. کمی گم شدن در جاده‌ای خاکی و دراز و آن گاه پس از دو ساعت و نیم رانندگی بی‌وقفه، یک داستان “قابل گفتن”.

این جا روستایی است، با هوایی سرد و غروبی قابل رویت و شبی پر از ستاره. در روزهایش اما ستاره‌ای می‌درخشد که “ندا” نامش نهادند. شاید اگر برای رقبای جهانی خود تعریف کند که در کجا زندگی می‌گذراند، باور نکنند اما بانوی ایرانی «قهرمان جهان» در روستایی کوچک و دورافتاده سکنا دارد با نام “یوسف رضا”، این نام را داشته باشید تا داستانش را بعدتر بگویم.

پدر قهرمان در را به روی‌مان می‌گشاید با لبخندی که در پهنای صورت رنج کشیده‌اش قابل تمیز دادن نیست؛ «پدرومادرم اوایل خیلی مخالف بودند ولی الان دیگه خودشون حامی من شدن» این پاسخ “ندا خانی یوسف رضا” به یکی از «پرسش‌های مردمی» است. وارد خانه که می‌شوی، نخستین شوک، ده‌ها مدال رنگارنگ میخ شده به دیوار است درست زیر سقفی که نم زده و خب می‌دانید که زمستان در راه است! مادر نگاه خیره‌ی ما به این کلکسیون افتخار را درمی‌یابد و می‌گوید؛«همش مال نداست، دخترم» و دخترک در چادری پیچیده، می‌آید. نشسته، ننشسته دردِ دل پدر آغاز می‌شود؛ «از همون هفت، هشت سالگی هی دنبال این ورزش رو گرفت. بهش می‌گفتم آخه بچه این چیزا برا نورچشمی‌هاست، 500 نفر رو دارن که ازشون حمایت می‌کنن، بقیه 7 میلیون آدم هم علافه ایناند. خب حرف گوش نکرد. هی رفت، هی برد، هی رفت، هی مدال آورد…خب پدرشم، خوشحالم اما که چی…بعد هر مدال یکی می‌آد یه لوحی می‌ده، یه قولی می‌ده، می‌ره تا مدال بعدی…اصلن کسی نمی‌پرسه این بچه، این که می‌گن رفته قهرمان جهان شده، سال به سال کجاست، همین دم مسابقه که شد، زنگ می‌زنن…»

من خودم تو همین خونه بدنسازی می‌کنم

شاید پدر است و دل‌سوز و بر دز نامهری‌ها می‌افزاید، آخر مگر می‌شود، قهرمان جهان را ول کرد به امان خدا؟ مربی نمی‌خواهد، بدنسازی نمی‌خواهد، امکانات چه؟ پاسخ همه را می‌ گیرد، به آرامی و به تلخی. رو به ندای سر به زیر افکنده می‌پرسم؛ «یعنی کسی از شما پشتیبانی نمی‌کند حقوق، مزایا، حق قهرمانی، این‌ها به کنار مربی ویژه، سالن بدنسازی… بالاخره سازمان تربیت بدنی مسوول هست دیگر؟ صندوق حمایت از پیشکسوتان و قهرمانان هم که بخش‌نامه‌ی حقوق ماهانه دارد برای قهرمانان جهانی» طفلک دختر گویی اسم بخش‌نامه و حقوق و مزایا هم برایش ناآشناست؛ «نه کسی سراغی نمی‌گیره، فقط یه هفته مونده به مسابقه می‌گن بلند شو بیا…همین روسیه که رفتم برای قهرمانی کشتی آلیش جهان، سه هفته قبلش بهم زنگ زدن که کجایی؟»

« اردو تعطیل؟ برای بدن‌سازی و هماهنگی و کار تیمی پس چی کار می‌کنی؟»

«اردوی چی، کار چی. من خودم تو همین خونه بدنسازی می‌کنم و تمام سال بدنم رو آماده نگه می‌دارم تا بهونه دست‌شون ندم، هر وقت زنگ بزنن، اماده مسابقم. هر روز همین اطراف می‌دوم و توی خونه وزنه می‌زنم» آن همه مدال و این همه بی‌مهری، آفرین آقایان مسوول! مادر ساکت است، پدر هم‌چنان دردل می‌کند و این استعداد روبه‌روی ما در فقدان توجه می‌سوزد. باید خدا را شکر کرد که «فاطمه محمدی» نامی بود که او را به تهران و سالن حجاب بیاورد و «سوزان کاظمی» زحمت پرورش ندا را بکشد؛ «کشتی آزاد تا حالا نگرفتم ولی در آلیش اولین بار از طریق فاطمه محمدی یکی از دوستام با این رشته آشنا شدم…وقتی رفتم سالن حجاب، تعجب کردم که در ایران هم می‌شه این طوری کشتی گرفت. فاطمه فن کشتی را به من یاد داد. تو مسابقه‌ای که دادیم، هیچ فنی بلد نبودم و فاطمه ضربه فنی‌ام کرد اما این انگیزه شد که دیگر ضربه نشم.»

دختر 25 ساله‌ی ورامینی البته این جای کار ضربه شد اما در نخستین مسابقه‌ی رسمی ضربه می‌کند؛ « نخستین مسابقه‌ی رسمی من با پروین تختی کشتی‌گیر اردبیلی بود که ضربه فنی‌اش کردم و بردم» حرف‌ها که گل می‌اندازد، پیراهن یادگاری تورنمنت روسیه را می‌آورد، بی‌شک خاطره‌های خوشی دارد از این پیراهن، پس همان را می‌پوشد تا عکس بندازد. با همکار عکاسم می‌روند حیاط و من می‌مانم و پدرش که می‌گوید؛ «این بچه از همون بچگی قوت داشت، زورش زیاده، هی می‌برنش این جا و اون جا، یه روز برای مسابقه کنف‌کشی می‌خوانش، یه روز هم برای همین کشتی». پس ندا راست می‌گوید که این جور استعداد خودش را کشف کرد؛ «قبل از کشتی تو دوومیدانی کار می‌کردم. قدرت بدنی و آمادگی جسمانی خوبی هم داشتم اما از بچگی عاشق کشتی بودم و همیشه دوست داشتم، بتونم کشتی بگیرم که خوشبختانه به آرزوم رسیدم. کشتی رو اون‌قدر دوست داشتم که قبل از آلیش همین طوری با برادرام کشتی می‌گرفتم، به اصطلاح کشتی چاله‌میدونی می‌گرفتیم. اما خب آغاز کارم با همون دوومیدانی بود که اون‌جا به قدرتی که دارم پی بردم».

اندکی بعدتر، من هم می‌روم بیرون. ندا با این لباس سبز رنگ، همان بانوی ایرانی برنده‌ی مدال طلای کشتی آلیش جهان است. آستین کوتاه لباسش را با ساق‌بند سفید امتداد داده و مقعنه‌اش هم سفت و محکم به سر بسته، خدا قبول کند، یک تار مویش هم پیدا نیست! یکی از برادرها می‌آید تا فن بخورد، آن‌ها تنها پسرهایی هستند که می‌توانند آزادانه با ندا کشتی بگیرند و پشت سر هم ضربه شوند؛ « با 2 تا برادرام کشتی می‌گیرم. یکی از اونا 85 کیلو است با 190 سانتی‌متر قد و یکی دیگه هم 75 کیلو داره با180 سانتی‌متر قد. هردوشون رو هم مرتب می‌برم چون والیبالیستند و فن کشتی را نمی‌دونند» زور ندا خانی یوسف رضا با تکنیکش درآمیخته و به آسانی برادر سنگین وزن خود را در هوا می‌چرخاند و زمین می‌زند، آخرش پیروزمندانه رو به دوربین تبسم می‌کند.

فن‌های دیگری را هم می‌زند اما انگار عاشق سالتوست؛ «تو جودو اوگوش و در کشتی هم سالتو و فن کمر یا همان ضربه فنی رو خیلی دوست دارم» یک فن کمر دیگر می‌زند و بعد به من که بیش‌تر توجهم به برادر است، می‌گوید؛ «الان کاری نمی‌کنه، زورش زیاده هان، بعضی وقتا تو کشتی حریفمه» هرچه قدر هم که حریف باشند، من اگر جای‌شان بودم، دعا می‌کردم خواستگاری درب خانه را از پاشنه درآورد تا زودتر از دست این خواهر نجات یابم، آن وقت می‌توانست فن‌هایش را به شویش ارزانی کند، ندا هم بدش نمی‌آید، انگار؛ «فعلن که هم درس می‌خونم و هم کشتی می‌گیرم ولی اگر مورد خوبی پیش آید که با فعالیت من در 4 رشته هم مشکلی نداشته باشه و شرایطش هم خوب باشه، ازدواج می‌کنم، خب»

بقیه برمی‌گردند و من در حیاط خاکی و گلی خانه‌ای روستایی به غروب می‌نگرم. گوشه‌ای، قفس مرغ و خروس‌ها و جوجه‌های‌شان به چشم می‌خورد، آن سوتر هم انباری متروکه قرار دارد. بالای سرم دو کارگر افغان دارند خانه را برای زمستان سیمان می‌کنند و این سیمان‌کشی در این روستا خودش کار اشراف و اعیان است گویا. در خلوت به توده‌ی زنگ‌زده‌ی آهنی خیره شده‌ام که همه‌ی ابزار ندا خانی برای “بدنسازی” است. یک میله‌ی سیاه با دو وزنه‌ی عهد عتیق که هیچ نسبتی با قهرمانی جهان ندارد اما مگر چه چیز دیگر این زندگی با آن مدال‌ها می‌خواند؟ به نخستین تصویری که در لحظه‌ی ورود به یوسف رضا در ذهنم نقش بست، بازمی‌گردم، جایی که در ورودی روستا توده‌های مهاجر افغان زنجیره‌وار پشت هم ایستاده بودند و ما را می‌پاییدند. پدر ندا می‌گفت که «افغان‌های این‌جا بیش‌تر از ایرانی‌هایش هستند» و این شاید دلیلی باشد که کم‌تر به ساکنان روستا توجه می‌کنند، در جایی که شغل سنتی مردم کشاورزیست و همه می‌دانند که چرخ این شغل پرزحمت نمی‌چرخد وقتی آب نیست که حتا دست‌هایت را بشویی!

همین دم مسابقه که شد، زنگ می‌زنن

قصه‌ی یوسف رضا که گفتم، در “یوسف” این روستا چکیده شده، همان ندا خانی یوسف رضا. او انگار یوسف گم‌گشته‌ی تیم‌های ملی است و نه تنها در تیم ملی کشتی آلیش که در تیم ملی فوتبال، کبدی و جودو نیز نقش آچارفرانسه‌ی ورزش زنان را یافته است. این یکی یوسف اما گویی شانس آن یکی را ندارد که در دربار راهش دهند. هر روز بامداد، خیلی آرام و بی‌صدا روزی سه ساعت را تا تهران می‌رود و دیرهنگام، وقتی که روستا در پرده‌ی سیاهی فرو رفته راه را بازمی‌گردد. نه دانشگاه آزاد به او خوابگاه می‌دهد و نه متولیان رنگارنگ ورزش ایران تکلیف خود می‌دانند که برای زنی چنین افتخارآفرین و سخت‌کوش کاری کنند، در نهایت می‌ماند خرج راهی روزانه بر دست تهی پدر.

با همه‌ی این‌ها داستانی که برای بسیاری از ما قابل درک نیست، تلاش و ممارست نداست. او سال‌ها پیش در پاسخ به مخالفت‌های پدرش گفت که « آن‌قدر می‌جنگم تا روزی بروم تیم ملی» و به تیم ملی رفت بل، قهرمان جهان هم شد. جنگ دختر روستای یوسف رضا اما تازه آغاز شده که می‌گوید؛ «آن‌قدر پیروز می‌شوم که نتوانند نادیده‌ام بگیرند».

پاسخ سوالات پوریا، رونی و بِنی در متن گزارش گنجانده شده است.

Tragedy_in_iran@Yahoo.Com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.