روزگار بی بی و زمانه ما

معصومه ضیا

بي بي توي ايوان، روي گليم نخ نماي قديمي اش نشسته و به گوشه اي زل زده. بي آنكه متوجه من شود كمي چلوتر مي آيم و به چشمان قهوه اي رنگش خيره مي شوم. قطره اشك زلالي كه توي چشمانش حلقه زده حكايت از زجر چندين ده ساله اش دارد. مي فهمم چه در ذهنش مي گذرد. باز تنها شده و ياد خاطرات دوران كودكي اش افتاده است. زماني كه در يك خانه ي اشرافي زندگي مي كرد و هيجانات دوران كودكي، اجازه ي درك وقايع پيرامون و سرنوشتي كه فرهنگ و قوانين حاكم بر جامعه برايش رقم زده را به او نمي داد. آه سوزناكي از ته دل مي كشد. نزديك تر مي روم: “بي بي! يك بار ديگر برايم تعريف مي كني چه طور شد كه شوهرت دادند؟”

-” آره گلم، بيا اينجا بنشين تا دردم رو واست گله كنم: نه سالم بيشتر نبود كه خواهرم فوت كرد. وقتي اون خدا بيامرز مرد سه تا بجه ي از من بزرگتر داشت. من عزيز كرده ي پدرم بودم و اون منو خيلي دوست داشت ولي به خاطر رسومات اون زمان و به خاطر اين كه بچه هاي خواهرم آواره نشن منو به عقد شوهر خواهرم درآورد. من نه ساله بودم و اون چهل ساله .رفتم به خونه اي كه اونجا بايد از بچه هايي مراقبت مي كردم كه هر كدوم سال ها از من بزرگتر بودند. گاهي وقت ها خواهر زاده ي هفده ساله ام به خاطر اين كه جوراب هاش رو نشسته بودم با من دعوا مي كرد. و گاهي شوهرم، چون اونقدر مشغول بازي با عروسك چوبي دست ساز مادرم شده بودم كه يادم رفته بود براي ساعت دوازده كه آقا به خونه مي آد ناهار آماده كنم. هرروز بهونه اي وجود داشت براي اين كه از يكي كتك بخورم. كم كم بزرگ شدم. سيزده ساله بودم كه اولين بچه ام به دنيا اومد. تو بيست سالي كه با اين مرد زندگي كردم، دوازده بچه به دنيا آوردم ولي فقط يكي شون زنده موند و بقيه به خاطر بلا و مريضي از دنيا رفتن.”

بار ديگر اشك در چشمان بي بي حلقه زد. با حالتي منقلب و بغض آلود ادامه داد:

-” الهي بميرم. يكي از اون ها به خاطر دوري از من دق كرد و مرد. مردك تو سن شصت سالگي هواي جووني به سرش زده بود. به اسرار زن جديدش منو طلا ق داد. حتي نگذاشت بچه ي شش ساله ام رو با خودم ببرم. بچه موند پيش باباش. شب و روز اونقدر گريه كرد و بهونه ي منو گرفت كه بالاخره دق كرد و مرد.”

بي بي صورت نحيفش را زير چارقد گلدارش پنهان مي كند و گريه اي سوزناك از ته دل سر مي دهد. كمي بعد مي پرسم: ” بي بي ديگران چرا جلوي پدرت رو نگرفتند؟ مادرت چرا مخالفت نكرد؟ ”

– ” هي گلم چي مي گي؟ مگه مادرم جرات داشت مخالفت كنه؟ و مگه اگر اين كار رو مي كرد كسي به حرف او گوش مي داد؟ بالاخره من يه دختر بودم و بايد به خاطر دو پسر خواهرم حروم مي شدم. من بايد فدا مي شدم تا اونها سامون بگيرند. خوب اون زمانها مردم اينجوري فكر مي كردند ديگه.”

اين حرف آخر بي بي به دلم چنگي زد و مرا به فكر فرو برد. گفتم: ” بي بي جان الان هم زياد فرقي نكرده. الان هم برتري مردها نسبت به زن ها خودش رو در قوانيني مثل ديه و ارث نابرابر، حق تعدد زوجات و طلا ق يك جانبه براي مردان و… نشون مي ده. اگه پدر تو در سن نه سالگي شوهرت داد، و اگر شوهرت بدون ميل باطني تو طلاقت داد و حتي بچه ات رو ازت گرفت، الان هم طبق قانون يك پدر مي تونه دخترش رو در سيزده سالگي و حتي در صورت اجازه ي دادگاه در كمتر از اين سن به عقد يك مرد هفتاد ساله دربياره. و يك مرد مي تونه هر وقت كه دلش خواست زنش رو طلاق بده و جگر گوشه ي اون زن رو پيش خودش نگه داره. در حالي كه اگر تو اون زمان مي خواستي براي نجات از ستم همسرت ازش جدا بشي هيچ وقت نمي تونستي، همين طور كه بسياري از زنان امروز اين امكان رو پيدا نمي كنند.”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *