زناني كه ايدز را از شوهران شان به ارث مي برند،فريده غائب

جیغ های نوزاد بخش را پر کرده است. ضجه های زن تمام شده ،زن زل زده به موزاییک راهرو. پرستار می گوید:”خودت و شوهرت كم بوديد حالا يك مبتلا به ايدز ديگري را هم به اين دنيا آورديد.”

رعناي 27 ساله تلخ ترين خاطره زندگي اش را تولد ياشار پسر كوچكش مي داند. خاطره پنج سال پيش دوباره پتكي مي شود بر سرش:” زايمان من خيلي به سختي انجام شد. دكترها حاضر نبودند به من دست بزنند و مدام بلند مي گفتند كه چرا به يك بيمار ايدزي بايد دست بزنند. بايد سزارين مي شدم .خيلي مكافات داشتم. از هفت صبح تا هفت شب درد كشيدم و مسئولان بيمارستان با بهانه هاي مختلف از انجام سزارين خودداري مي كردند .بهانه آوردند كه همه پرسنل بايد چكمه بپوشند و ما هم چكمه نداريم.”

جیغ های نوزاد قطع شده ،زن مثل مجسمه ای گوشه راهرو ایستاده است.

رعنا نگاهي به پسر كوچكش مي اندازد كه با صداي بلند آواز مي خواند و نقاشي مي كند.بغض گره خورده در گلويش را قورت مي دهد:”موقع به دنيا آمدن بچه خيلي استرس داشتم كه آيا بچه ام هم مبتلا به ايدز هست يا نه؟ لحظه هاي تست گرفتن از بچه دنيايم زير و رو مي شد دهانم قفل مي شد و مدام فكر مي كردم اگر اين بچه ايدز داشته باشد چه بلايي بر سرش مي آيد؟ ”

اما حالا كار از كار گذشته.رعنا شوهرش را سه سال پيش از دست داده و او و ياشار كوچك، شده اند ميراث دار مردي كه تنها ميراثش ايدز و انتقال اچ آي وي مثبت بوده است:” شوهرم سال 81 در بيمارستان بستري شد دو ماه بستري بود بعد از انجام تست مشخص شد كه اچ آي وي مثبت است. با اين وضعيت چند سال زندگي كرديم تا اينكه در سال 84 بيماري اش عود كرد و از دنيا رفت. در اين مدت هر دو ما تحت درمان بوديم تا اينكه متوج بارداري ام شدم.”

چرا باردار شدي؟مگر نمي دانستي يكي از راههاي انتقال ايدز از مادر به كودك است؟ رعنا به اين سوال با مكث جواب نمي دهد.انگار در اين مورد او خودش را بي تقصير مي داند:”به خاطر حرف مردم. باور كنيد به خاطر حرف مردم زندگي ام را به خطر انداختم. حرف مردم مرا داغان كرده است.انقدر پشت سر من و شوهرم حرف زدند كه ما براي بستن دهان مردم تصميم گرفتيم بچه دار شويم.”

با آهي تكرار مي كند كه كار از كار گذشته اما باز هم حرف مردم را تاب نمي آورد:”مي ترسم به ديگران بگويم.تا به حال از صداقتم و گفتن بيماري ام جز ضرر روحي چيزي نديده ام.”

جز مادر و پدر و خواهران رعنا كسي از بيماري اين زن جوان اطلاعي ندارد.مي گويد:” درمراسم دعا خواني كه زنان محله برگزار مي كنند هميشه شركت مي كنم و در دلم براي شفاي بيماران مبتلا به ايدز دعا مي كنم. آنها براي شفاي بيماران سرطاني دست دعا بالا مي برند اما مي ترسم به انها بگويم براي مبتلايان به ايدز هم دعا كنند. اگر آنها بفهمند من ايدز دارم درباره ام فكر بد مي كنند. به وي‍ه حالا كه بيوه هم هستم.”

روسري را روي سرش جابه جا مي كند و انگار كه بخواهد اميد و ناميدي اش را با صداي بلند بگويد رو به من مي كند:” همیشه فکر می کنم 30 سالگی خواهم مرد. باور کنید. اما به خودم می گویم:تو هنوز زنده ای این هم یک جور زندگی است و بهتر است از آن استفاده کنی.”

ليلاي 26 ساله

“جاي يك زن بيوه اي كه خودش و فرزندش هردو مبتلا به ايدز هستند كجاست؟” اين سوال چندين سال است در ذهن ليلاي 26 ساله نقش بسته است.

شش سال است شوهر ليلا بر اثر ابتلا به ايدز از دنيا رفته است. و حالا او و فرزند كوچكش وارث هاي اين مرد هستند.انها ويروس اچ آي وي مثبت را از او به ارث برده اند.

بريده بريده حرف مي زند،انگار سعي مي كند جلوي تركيدن بغضش را بگيرد :” از كجاي مشكلاتم بگويم. هر كسي كه متوجه بيماري ام مي شود از من فرار مي كند. اصلا نمي پرسند چرا بيماري ايدز گرفته ام .”

مكثي طولاني مي كند:”خانم ! زنان مبتلا به ایدز در کنج خانه های خود جان می دهند . من با يك بچه ي اچ آي وي مثبت در كجاي جامعه جا دارم؟”

ليلا منظورت از ماندن در كنج خانه چيست؟ با اين سوال مي خواستم آرامش كنم اما ادامه حرفم را مي خورم .لبخند تلخي مي زند:” مي داني چرا مي گويم كنج خانه؟ چون به هيچ كس و حتي اقوام و دوستان نمي توانم از بيماري ام بگويم. باز هم مي داني چرا مي گويم بايد در كنج خانه بمانم؟ چون هيچ جا براي يك زن بيوه مبتلا به ايدز كاري تعريف نشده است.”

صورتش در ميان رنگ سياه روسري اش غمگين به نظر مي رسد. به ياد آخرين شغلش مي افتد:” در شركتي چند ماهي مشغول كار شدم. براي بيمه كردن شناسنامه ام را خواستند به محض اينكه فهميدند يك زن بيوه هستم رفتارهايشان تغيير كرد و از من تقاضاهاي نا به جا كردند؟ ”

رو به من مي كند:”شما بگوييد خانم!من با بيماري ايدز قيد ازدواج را ديگر زده ام .وجدانم اجازه نمي دهد كس ديگري را به ايدز مبتلا كنم. آنها فقط بع اين نگاه مي كنند كه با يك زن 27 ساله جوان روبرويند و نمي خواهند چيز ديگري بفهمند.”

“وجدان ” ليلا اين كلمه را بارها زمزمه مي كند:” آخراگر همه جا هم وجدان داشته باشم زندگي ام مختل مي شود. چند روز پيش از دندان درد داشتم ضجر مي كشيدم اما وجدانم اجازه نداد كه دندانپزشك را در جريان بيماري ام قرار ندهم. اما مي دانيد او با من چه كرد؟ با لحني تند و خشن مرا از مطبش بيرون كرد. آن لحظه دوست داشتم زمين دهان باز مي كرد و مرا مي بلعيد . آنقدر از اين رفتار درد كشيدم كه درد دندانم يادم رفت.”

او در سفر زمان گاهی به گذشته های دور هم سفر می کند؛به دورا نی که از بیماری اش بی اطلاع بوده:” 18 ساله بودم كه عاشق همسرم شدم. مي دانستم او چند وقتي در زندان بوده اما انگار عشق چشمهايم را كور كرده بود. آن زمان آزمايش قبل از ازدواج اجباري نبود.”

ليلا اصلا فكرش را نمي كرد شوهرش ايدز داشته باشد:” از من گذشته اما نگران مهسا تنها دخترم هستم.اصلا جرات نمي كنم به مسئولان مدرسه از بيماري مهسا بگويم.مي دانم خطرناك است و حداقل مدير مدرسه بايد بداند اما مي ترسم از سر نا آگاهي به مهسايم ضربه بزنند. مهسا يك بار به خاطر از دست دادن پدرش دل شكسته شده و نمي خوام قلب حساس دختركم دوباره بشكند.”

“مي ترسم مهسا را از مدرسه فراري دهند.” ليلاي جوان آرزو دارد دخترش دانشگاه برود و باز اين آرزو را با صداي بلند مي گويد:” اي كاش تا زمان بزرگ شدن مهسا داروي درمان قطعي ايدز كشف شود. مهم نيست كه من باشم يا نباشم مهم بودن و زندگي مهساست.”

آهي مي كشد:” گاهی وقت ها فکر می کنم اشتباه شده و من ایدز ندارم .دلم می گیرد.آخر چرا من؟ اما بعد فکر می کنم این طوری حداقل ارزش زندگی را می فهمم.”

باد سرد زمستان از میان در نیمه باز اتاق نفوذ می کند و خون را منجمد می مي كند. به زندگي رعنا و ليلاي جوان مي انديشم.آنها با ايدز دست به گريبانند . فرزند مبتلا به ايدزشان هم هر روز مقابل چشمان شان رنجور مي شوند .همه اين دردسر ها به كنار، هر دو از نگاههاي جامعه به يك زن بيوه مي ترسند به ويژه زناني كه اچ آي وي مثبت هم دارند.

منظر هم از ديگر زناني است خود و فرزند كوچكش ميراث دار ايدز بوده اند. سنش هنوز به 30 سال نرسيده است اما چهره رنگ پريده و تكيده اش حكايت از زندگي سخت منظر مي دهد.

ارام و شمرده حرف مي زند.گاهي هم انقدر صدايش ضعيف است كه بايد گوش هايت را تيز كني:” از وقتي شوهرم مرده ديگر سرپناهي ندارم. پدر و مادرم را در زلزله بم از دست داده ام .شوهرم به خاطر ايدز مرد و حالا بايد پرپر شدن بچه ام را ببينم.” منظر براي ادامه زندگي اش بايد كار كند اما كسي حاضر نيست كودكش را نگه دارد:”دخترم را در مهد مي گراشتم.روزي از مهد به من زنگ زدند .با عجله خودم را رساندم ديدم يكي از همسايه هايمان به مهد امده و از بيماري دخترم گفته و مدير را ترسانده است.”

كودك از مهد اخراج مي شود و منظر باز كارش را از دست مي دهد.

برگرفته از روزنامه همشهري عصر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *