فرش قرمز پهن کنید، ما می‌آییم ،به خاطر کتابی که بچه های افغان نوشتند

با آی او ام کار می‌کرد. اینترنشنال اورگانیزیشن فور مایگریشن. گفت دیدی ایران چه کرده با مهاجرین افغان؟ که به زور برشان گردانده؟ – جریان مال یک و نیم، دوسال پیش است- گفتم به زور نیست، خودشان می‌خواهند، یو ان اچ سی آر ناظر دارد. باهاشان قبل از رفتن مصاحبه می‌کند. گفت نه مجبورشان کرده، شرایط را طوری کرده که راهی جز رفتن برای‌شان باقی نمانده.

گفتم نه، هیچ کشوری توی دنیا به این خوبی با پناهنده جنگی تا نکرده که ایران کرده. گفتم ایران طبق همان آمار کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل کمابیش مقام اول پناهنده پذیری را دارد، ایران سی سال پناهنده‌ی افغان را پذیرفته‌ بدون این‌که توی اردوگاه نگه‌شان دارد، گذاشته پناهنده بیاید توی جامعه‌، پروسه‌ي اجتماعی شدن را مثل یک شهروند ایرانی تجربه کند. گفت بچه‌هاشان را نمی‌گذارند مدرسه بروند، مدرسه جز پروسه‌ی اجتماعی شدن نیست؟ گفتم که این‌ حرف‌ها همه‌اش مال همان قصه‌ی تبلیغات علیه ایران است، اهوم دقیقاً همین را گفتم، من هم بعضی وقت‌ها وسط بحث با بی چشم و رویی چشم به روی واقعیتی که به‌اش آگاهم می‌بندم.

گفتم اصلاً به تو چه از سکاندیناوی بلند شده‌ای آمده‌ای این‌طرف‌ها کارمی‌کنی، به تو چه که دخالت می‌کنی. آسیای میانه و خاورمیانه روس و امریکا و انگلیس‌اش کم بود، همین مانده که شماها هم بیایید شروع کنید به دخالت؟ اگر خانه‌اش مهمان نبودم، اگر او آن آدم آرامِ سکاندیناو نبود و اگر این‌قدر دوست نبودیم، آن‌طور‌هایی که من بحث را تمام کردم، خب دوستی‌مان مدتی می‌شکست، اما نشکست.

شب‌اش عکس‌ها را نشان‌ام داد، گفت این‌ها را یک افغان گرفته، این‌ها توی اردوگاه‌اند،‌ این‌جا مرز است، این‌جا سرد است، این‌ آدم‌هایی که توی ایران به دنیا آمده‌اند، و بچه‌هاشان را هم توی ایران به دنیا آورده‌اند، اینها باید برگردند آن‌ طرفی که هیچ‌ کس را ندارند و نمی‌شناسند. تو مگر انسان‌شناس نیستی؟ هیچ می‌فهمی هویت ملی چطوری شکل می‌گیرد؟
به عکس‌های پشتِ اشک کج و معوج، نگاه کردم، یکی یکی. گذاشتم برای‌ام حرف بزند و دیگر هیچ وقت آن‌ مونولوگ همیشگی “ایران بهشت پناهنده‌گان جنگی” را تکرار نکردم.

و حالا

کاش نکنند این ‌کار را، کاش یکی که مسؤولیتی دارد مخالفت کند، چقدر خرج‌تان زیادتر می‌شود اگر بگذارید افغان‌هایی که در شرایط نابرابر بزرگ شده‌اند، در شرایط برابر کنکور دهند، که اگر قبول شدند درس بخوانند. نکنید، این‌ها ایران به دنیا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند، کشورشان همین جاست. گندش بزنند آن ملیتی را که فقط می‌توانی از خون پدرت- و نه حتی مادر- به دست آوری.

این کتاب را دیده‌اید؟ هویت بچه های افغان را؟

چقدر جو را علیه‌شان مسموم کردیم این همه سال. افغان‌ها را بیرون کنید بروند کشور خودشان؟ و بعد امریکای شمالی و اروپا و استرلیا فرش قرمز پهن کنید که ما می‌خواهیم مهاجرت کنیم؟

برگرفته از

به خاطر کتابها

http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2008/12/blog-post_04.html

ببینید

دل‌نوشته‌های کودکان افغان در “سیب‌های شیرین کابل”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.