یاد یاران و بنفشه ها

روحی شفعیعی *

«مینویسم تا بخشی از واقعیت را انگونه که دیدم و تجربه کردم. مینویسم تا بخشی از بار سنگینی را بر دوش دارم بر زمین بگذارم. انچه در ان سالها برایم ازاردهنده بود، امروز بی تفاوت از کنارش میگذرم. باید یاداوری کنم که این مسائل در دوره خاصی اتفاق افتاده است و خواه و ناخواه تاثیرات ویژه ای بر من نهاده است. من بسهم خود برای روشن شدن فصل تیره تاریخ و روزها و شبهای سخت مینویسم تا فراموش نکنیم یاد یاران را و بنفشه ها را.»

“فراموشم مکن”

خاطرات عفت ماهباز از 2345 روز زندانی بودن،خود

چاپ: نشر باران ، سوئد، 1387

طی چند دهه گذشته، بزعم محدودیتها و دشواریها، زنان، در عرصه های گوناگونی که در گذشته از آن مردان بود حضورخود را تثبیت کرده اند. تاریخ، و بویژه تاریخ اجتماعی و شفاهی و خاطره نویسی از جمله حوزه هائیست که زنان بسیاری را بخود جلب کرده است.اثار منتشر شده توسط زنان،چه در قالب کتاب و یا مقاله، شاهد دگرکونی تاریخ از روایات خشک و سلسله وار، به تشریح پیکره اجتماعی و سیاسی و قایع تاریخی، با پرداختی زیبا و بدیع از ذوق زنانه است.از جمله در حوزه تاریخ، خاطره نویسی و زندگی در سایه تبعیضات پنهان و اشکارو مقاومتهای شجاعانه زنان ایرانی در برابر اینهمه که بر انان رفت و میرود، زنان بیشترین سهم را ان خود کرده است. خاطرات زنان از دوران های قبل و نحوه زندگی مادر بزرگ و مادرانشان، و یا انان که ترک وطن کردند و در دیاری دیگر سکنی گزیدند و یا زنانی که بشکلی صاحب مقامی در رژیم گذشته بودند، تا کنون شاید دهها کتاب بزبانهای مختلف انتشار یافته است.

در زمینه خاطرات زندان، حدود تاکنون 36 جلد کتاب منتشر شده است، که 20 مجلد ان توسط زنان برشته تحریر درامده است. “فراموشم مکن” اخرین کتابیست از این رشته که بتازگی انتشار یافته است

عفت ماهباز از جمله زنانی است که خاطرات خود را از سالهائی بیادگار میگذارد، که در تاریخ ما بیادگار میماند. کتابی به زلالی جویبار، که میگوید از روزها و ماهها و سالهائی که در زندان گذشت.

. “اخرین روزهای زندگی در ان خراب اباد را خوب به خاطر دارم، زندان را میگویم. البته ان زمان گمان نمیبردم اخرین روزها باشد. اصلا تصوری از رهائی نداشتم و چیزی نمیدیدم جز مرگ، که در کنار گوشمان نفس های بلند میکشید.”

عفت ماهباز در نوشتن خاطرات زندانی شدن خود با تردیدها و سوالات بسیاری مواجه بوده است که انها را با خواننده در میان میگذارد و او را با خود همراه میکند:
” از خود میپرسم برای چه مینویسم؟ چرا میخواهم گفتارها و رفتارهای الوده به نفرت و کینه های ناشی از مخالفت ها و دشمنی های سیاسی بین گروهها و دسته ها را ثبت کنم؟ ایا با نوشتن، سند و مدرکی برای تاریخ نگاران و جامعه شناسان اینده باقی میگذارم؟”

“فراموشم مکن” شانه به شانه دهها نوشته دیگر از خاطرات زنان در زندان، به جنبه های گوناگونی از زندگی در زندان میپردازد و سعی دارد از “زیر چشم بند” ،تا انجا که ممکن است، تاریخ را آ نچنان بنویسد که ضمن حفظ احساسات زنانه اش ، ترسها و دلهره ها، غمها و شادی ها ی همبندان زندان و انان که رفیقند و انان که دیگرانند و سلولهای تنهائی و جمعی و عمومی را انعکاسی بیرونی دهد و انچه را که طی سالها ی طولانی و دهشتناک بر انان رفته است برای ایندگان بیادگار گذارد .

” مینویسم تا بخشی از واقعیت را انگونه که دیدم و تجربه کردم. مینویسم تا بخشی از بار سنگینی را بر دوش دارم بر زمین بگذارم. انچه در ان سالها برایم ازاردهنده بود، امروز بی تفاوت از کنارش میگذرم. باید یاداوری کنم که این مسائل در دوره خاصی اتفاق افتاده است و خواه و ناخواه تاثیرات ویژه ای بر من نهاده است. من بسهم خود برای روشن شدن فصل تیره تاریخ و روزها و شبهای سخت مینویسم تا فراموش نکنیم یاد یاران را و بنفشه ها را.”

عفت ماهباز در خاطرات خود از لحظات دستگیری انچنان سخن میگوید که خواننده را با خود همراه میکند و هم او میشود با بغضی فروخورده و اه و افسوس از خود میپرسد چرا؟

بهار است و هوا بوی بنفشه و سبزه دارد. مردم علیرغم جنگ و نابسامانیهای بسیار، در همهمه نوروزدر خیابانها وخانه ها سال نو را گرامی داشته اند. هنگامی که روز دوم عید، عفت و شوهرش، برای دیدار فامیل و اشنایان از خانه خارج میشوند، در خیابان، شناسائی و دستگیر میشوند.ماشینی جلوی پای انها ترمز میکند و صدائی همه ارزوهای انها را با خود به پرتگاه تاریخ میکشاند.

اخرین باریست که کنار همسرش شاپور مینشیند. تازه زایمان کرده است و از بد روزگار نوزادش را ازدست داده است. امیدوار است دوباره حامله باشد.از شدت اظطراب در همان لحظه عادت ماهانه میشود و ویگر میداند که شانس داشتن فرزند ازهمسری که باو عشق میورزید را برای همیشه از دست داده است.

در طول 336 صفحه کتاب، عفت ماهبازاز جمله از هواخوری بند 209 میگوید که بزرگتر از سلولهای 209 بود. مساحتی داشت چهار متر مربع. سقفش با توری سیمی محکم چهارخانه پوشیده شده بود. گویا در سالهای 1360 و 1361 از این هواخوری بعنوان محل پانسمان و گاه شکنجه گاه استفاده میشده است و روی دیوارها یاداشتهائی بچشم میخورد.
” یادداشت کسی که اخرین لحظات حیات را میگذراند و قصد وداع با زندگی و معشوق را دارد.”

– زندگی زیباست ای زیبا پسند.

-زنده اندیشان به زیبائی رسند.

– باور نمیکند دل من مرگ خویش را.

او از روزهای زندان، روزهای شکنجه های روانی و جسمی، اعدامهای فردی و جمعی، دوستی ها و همدردی های خواهرانه هم بندان، مقاومتهای دلیرانه زنان و مردان جوانی که سر یر طبق اخلاص نهاده بودند تا بزعم خود ایران را رها از دیکتاتور کنند و نان را و ازادی را بیکسان تقسیم کنند. از اعدام زنانی میگوید که گناهی جز هواداری و یا عضویت در این و یا ان سازمان سیاسی نداشتند. سازمانهائی که طبق قانون اساسی اجازه فعالیت قانونی داشتند. از اعدامها ی هزاران مرد و زن جوان در سال دهشتناک 1367 میگوید که طی چند ماه زندانها را خالی و گورستانها را پر کردند.
قلم شیوای عفت ماهباز اما ما را در تلخترین لحظات به ذنیای عشق رهنمون میکند.

روزی از روزها که در بیرون دور ازاطاق بازپرسی نشسته بود و در خلوت با خود گریه میکرد. ناگهان وجود شاپور را در همان حوالی حس میکند. و درسکوت دهشتناک بلند میشود و کور مال ، کورمال براه میافتد. صدای شاپور است؟!
” صدای همسرم را شنیدم، میخواهم ببینمش.” در صدایم چیزی بود که مرد چیزی نگفت. در را باز کردم. بازجوی داخل اطاق، متعجب داد: زد اینجا چکار میکنی؟

به ارامی گفتم “همسرم است”

“به سمت شاپور رفتم . اصلا انتظار دیدن مرا نداشت. نیم خیز شد. در اغوشش گرفتم”

“اگر میخواهی اینجا بشینی چشم بندت را بکش پائین و بعد پرسید : شوهرت میگه تلفن مادرش را نداره” “دانستم دلبندم حتی تلفن مادرش را هم نداده است”.

عفت ماهباز از عشق رابعه به بکتاش میگوید و سبعیت حارث برادرش، که تن عاشق او را دیوار کشید و محبوبش را به چاه انداخت تا عشق بمیرد، از طاهره قراّه العین میگوید که بر حجاب قرنها شورید و در حضور مردان چادر از سر بر داشت و انان را برای همیشه مقهور قدرت موئنث خود کرد گر جه در این راه به جمع کشته شدگان راه عشق پیوست. در اینجا اما داستان دهشتناک بازجوئیها و ترس عریان است.

عفت ماهباز از نظم درونی که زندانی ها برای خود ایجاد کرده بودند تا فراموش نکنند که انسانند. از کلاسهای درس منظم، روزنامه خوانی و انتقال اخبار به یکدیگر، درد دل با زندانی اطاق مجاور از طریق مورس زدن، اواز خواندن خود از پنجره زندان بامید انکه صدایش بگوش شاپور برسد. از زمانی میگوید که از سر جوانی و شور در سلول لزگی رقصیده بود و در نتیجه مورد بازجوئی قرار گرفت. مامور شکنجه با کابل به جانش میافتد و بدن جوانش را خونین میکند.
“تا مدتها نقاط مختلفی از سرم ورم کرده بود و خونابه درون انها جمع شده بود. پشتم هم زخم شده بود”

شلاق زنی شکنجه جمعی بود. زندانیان میبایست تماشا میکردند.

عفت ماهباز در “فراموشم مکن سوالات بسیاری را مطرح میکند، از انجمله که ایا زنان در زندان بخاطر زن بودن ستم مضاعفی را متحمل نمیشدند؟ و اینکه پیوستن زنان به جنبشهای سیاسی اصولا با موانع بیشتری همراه بوده است : خانواده و فرزندان و جامعه بطور کلی.

از فراز و نسیبهای دوران زندان، امیدهای کوچک و ناامیدیهای طولانی مدت، از اقدام به خودکشی و پشیمانی از ان اقدام:
” به خودم گفتم برای چه چبزی تیغ میکشی؟ فکرم کار نمیکرد. طنین صداها توی سرم می پیچید. شیشه شکسته کنار پنجره کوچک را فراموش کرده بودم. عمیقا ارزوی مرگ میکردم.ولی زندگی را هم دوست داشتم. بهار و افتاب را هم دوست داشتم.دلم میخواست در استخری پر از اب بپرم. میخواستم در چمخاله ماهی بگیرم. در کوچه پس کوچه های لنگرود راه بروم. درختهای بلند خانه مان را ار دور تماشا کنم.

ناگهان دریچه باز شد و نگهبان حرفی زدو من دستهایم را پنهان کردم.به خودکشی پروین گلی ابکناری و مهین بدوئی فکر کردم که درسال 1366 خودکشی کرده بودند و چقدر زندانبانها از این واقعه خوشحال بودند و من نمیخواستم انها خوشحال باشند.”

عفت ماهباز در نوشتن 2345 روزی را که در زندان اوین روزگار گذرانده است با صداقت زنانه و قلمی شیوا بیشتر جوانب زندگی خود و همبندانش را برشته تحریر در اورده است. باشد تا این کتاب بهمراه دهها نوشته دیگر از روزگار سپری شده مردمی بیادگار بماند که سی سال است سرسختانه فریاد میزنند مرا بس است.

دی ماه 1387

————–
*روحی شفیعی، جامعه شناس و پژوهشگر مسایل زنان است

از او علاوه بر دهها مقاله در حوزه مسایل زنان، کتابهای زیر به زبان انگلیسی انتشار یافته است:

1-Scent of Saffron (three generations of an Iranian family), Scarlet Press, 1997, United Kingdom.

2-Pomegranate Hearts (an historical novel which covers the whole of 20th century Iran), Shiraz Press, 2006, United Kingdom.

3- Migrating Birds (translation of 50 pieces of poems from Farsi into English, written by the late Jaleh Esfahani ), Shiraz Press, 2006, United Kingdom.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.