ترميم

دوستي دارم كه متخصص و جراح بيماري‌هاي زنان است. گاه گداري پس از اتمام كارم به مطب‌اش مي‌روم تا با هم به منزلمان كه نزديك هم است برويم و به اين ترتيب هم گپي بزنيم و هم پياده‌روي كرده باشيم.

هر بار كه سراغش مي‌روم مجبورم مدتي منتظر بمانم تا مريض‌هايش را ويزيت كند و كارش تمام شود.

يك‌ماه پيش در اتاق انتظار مطب نشسته بودم، مريضي به اتاق معاينه وارد شد، تنها زن ميان‌سال با دخترش كه حدوداً پانزده ساله بود با من در اتاق انتظار نشسته بوديم. اين‌ها هم كه معاينه و ويزيت مي‌شدند كار دوستم تمام مي‌شد و مي‌توانستيم به منزل برويم.

كار معاينه بيماري كه به اتاق معاينه رفته بود طول كشيد. من نگاهي به زن و دخترش انداختم. دخترك رنگ پريده بود و محزون به نظر مي‌رسيد. مادرش مانند جنازه‌اي متحرك بود، دو پاره استخوان با چشماني بي‌رمق و نگاهي مات، هر از چندي نگاهي به در و ديوار پر از تابلو مطلب مي‌انداخت و آهي مي‌كشيد و دوباره به نوك كفش‌هايش نگاه مي‌كرد.

آن قدر نگاهشان كردم كه چشمان مادر با نگاهم تلاقي كرد .فرياد خفيفي همزمان از لب‌هاي من و حلقوم او خارج شد. همديگر را شناختيم. زن ميانسال، همكلاسي سال‌هاي دبستان‌ام بود .زمانه از آن دختر شاد و شيطان با دو چشم عسلي روشن و گيس‌هاي گلابتون با روبان‌هاي قرمز و سفيد خال‌خالي، زني مضطرب و مبهوت با چشم‌هاي بي‌رمق و نگاه مات ساخته بود! پرسيدم، فريده… ؟ و او زير لب ناليد مينو؟!

خنديدم و با شتاب بلند شدم. به طرفش رفتم در آغوش كشيدم و بوسيدمش دخترش را هم بغل كردم و بوسيدم. فريده نه تنها همكلاسي‌ام بلكه همسايه و همراز و همبازي دوران كودكي ام بود. دستش را گرفتم و نگاهم را به چهره و چشمانش دوختم، زمان چه بي‌رحمانه صورتش را لگدمال كرده بود، چروك‌هاي عميق دور چشم‌ها و عقربك‌هاي پيشاني بين دو ابرو چهره فريده را عصبي و بي‌قرار نشان مي‌داد.

آن‌قدر غمگين بود كه ديدار دوست و همبازي قديمي نتوانست بيش از چند ثانيه برقي از شادي در چشم‌هايش ماتش بنشاند.

دوباره در آغوشش كشيدم، گفتم نمي‌دوني از ديدنت چه حالي دارم، ولي از اين‌همه اندوه تو وحشت مي‌كنم.

احساس كردم در آغوشم مي‌لرزد، محكم‌تر به خودم فشردمش و بعد رهايش كردم ديدم سرشانه و روسري ام از اشك‌هايش خيس شده‌اند. گفت اگر مي‌دانستم اين‌جا آشنايي مي‌بينم حتماً نمي‌آمدم. دلخور از اين كلام سرد و خشن نگاهش كردم و او ادامه داد، اين دكتر را مي‌شناسي؟ آدم خوبي است؟ آيا درد مريض را مي‌فهمد يا فقط رنگ اسكناسش را مي‌شناسد؟

گفتم مي‌شناسمش، دكتر خوبيست، مضافاً به اين‌كه زن است و قاعدتاً با دردها و احساسات زنانه بهتر آشناست و بسيار هم مؤمن و با وجدان است. گفت، پس به درد كار من نمي‌خورد!

گفتم فريده جان آيا خودت بيماري يا خداي نكرده دخترت؟ با خشم و بدبيني نگاهم كرد، نگاهي هم به دخترش انداخت، دخترك سرش را به زير انداخته بود و دسته كيفش را دور انگشتانش مي‌چرخاند.

دستش را گرفتم، گفتم اي‌كاش نمي‌ديدمت، اي‌كاش هم‌چنان تصوير شاد و خندان تو را با گيس‌هاي بافته و روبان‌هاي خال‌خالي قرمز و سفيد در حافظه‌ام مي‌داشتم. ولي اين‌همه اندوه،‌ اين‌همه خشم… آن‌هم در لحظة ديدار پس از گذشت 30 سال؟!، فريده جان به حرمت معصوميت دوران كودكي و بي‌خيالي كه با يكديگر گذرانديم و سپري كرديم قسم هر كمكي از دستم برآيد، دريغ نخواهم كرد، تا تو را شاد ببينم.

مطمئن باش، دكتر هم زن خوب و با وجدانيست. دوست من است با سواد است و براي معالجه مريض‌هايش سنگ تمام مي‌گذارد.

گفت هيچ‌كس نمي‌تواند براي من و دخترم كاري كند. به‌خصوص دكترهايي كه اين ويژگي‌ها را دارند محتاط‌ترند. بي‌خود آمدم اين‌جا و بلند شد و ايستاد كه برود. نگاهم به دخترش افتاد. التماسي در نگاهش بود كه تمام وجودم را به لرزه درآورد. دست‌هاي فريده را گرفتم و بي‌اختيار بوسيدم گفتم فريده‌جان، خداي نكرده سرطان داري؟ آيا كسي چنين تشخيصي برايت داد؟ و بعد با احتياط بيشتري گفتم خداي نكرده دختر؟! دست‌هايش را محكم گرفته بودم. مي‌گفت بگذار بروم، اما كوششي براي رهايي دستانش از دستانم نمي‌كرد. احساس مي‌كردم فريده محتاج كمك است خواهش كردم فريده‌جان اجازه بده كمكت كنم، خدا بزرگ است اگر اين دكتر نتواند دردت را درمان كند. مي‌گردم متخصص‌ترين‌ها را در اين رشته برايت پيدا مي‌كنم و اگر بحث كمبود مالي و ريالي باشد. آن را هم به كمك دوستان خير من مي‌كنيم.

فريده‌جان، فريده، با حركت تندي دست‌هايش را از دستانم خلاص كرد از بالا به چهره‌ام نگاهي انداخت و به تندي پرسيد، دوستت ترميم مي‌كند؟!

پرسيدم چي؟ چي گفتي؟! همان طور كه ايستاده بود دست دخترش را گرفت و بلندش كرد، وارفته بودم،‌آن‌گاه ضربه‌اي محكم به صورتم خورده باشد. دستم را جلوي صورتم گرفتم و پس از گذشت نمي‌دانم چند ثانيه يا دقيقه سرم را بالا آوردم تا دوباره از فريده بپرسم چي‌گفتي؟ هيچ‌كس در اتاق نبود. به سرعت بلند شدم، به دنبالشان دويدم و وقتي به آن‌ها رسيدم كه مي‌خواستند سوار تاكسي شوند.

بدون حرف سوار تاكسي شدم و گفتم دربست. فريده آدرس خانه‌اش را داد. حركت كرديم و در سكوت كامل به خانه‌شان رسيديم.

فريده تعارفي از سر بي‌ميلي كرد كه بفرماييد، نرفتم، اما تلفن‌اش را گرفتم و به اصرار قراري براي دو روز بعد با او گذاشتم. موقع خداحافظي در گوشش زمزمه كردم، «ان مع‌العسر يسرا» لبخند تلخي زد و كليدش را درون قفل خانه چرخاند.

روز موعود به ملاقات فريده رفتم با تعجب دخترش را هم در خانه ديدم از او پرسيدم گلي درس و مدرسه نداري، سرش را به زير انداخت، فريده گفت: ترك‌تحصيل كرده!

خلاصه، فريده برايم تعريف كرد يكي از روزهاي بهار سال گذشته با دخترش سوار ماشيني مي‌شود تا به منزل مادرش كه در شهركي نزديك شهران واقع شده بروند. نياز به صرفه‌جويي و گراني كرايه اجازه نمي‌دهد، ماشين دربست كرايه كنند، ماشين كرايه دو مسافر مرد را ميانه راه سوار مي‌كند و پس از طي مسافتي از جاده خارج مي‌شود.

فريادهاي فريده و دخترش با ضربات مشت و نيش چاقوي مهاجمان خيلي زود تبديل به ناله دردمندانه مي‌شود. و پس از يك ساعت تنها يك ساعت فريده و دخترش زخم خورده و تجاوز ديده در حاشيه اتوبان از ماشين به بيرون پرتاپ مي‌شوند و حلقه و ساعت و زنجير و هشت هزار تومان پول همراه ناموس فريده و دخترش روز روشن به يغما مي‌رود!؟

فريده دخترك معصومش كه لال شده بود را به دوش مي‌كشد و به هر ترتيبي كه بود به خانه مي‌رساند. سعي مي‌كند به كسي چيزي نگويد. همسرش در مأموريت اداري به سر مي‌برده و به دختر بزرگ‌تر و پسرش كه هر دو دانشجويند مي‌گويد تصادف كرده‌اند!

از آن روز شوم تاكنون دخترك معصوم فريده يك لحظه از مادر جدا نمي‌شود. درس و مدرسه را ترك كرده و از همه چيز مي‌ترسد.

و من تنها كمكي كه به فريده كردم اين بود كه متقاعدش كنم خودش و دخترك معصومش را نزد مشاور و درمانگر ببرم بلكه زخم روحشان تا حدودي ترميم گردد؟! اما به فريده قول داده‌ام دنبال پزشكي بگردم كه اهل ترميم باشد.

فريده مي‌گويد: اطباي مومن، دختر مورد تجاوز قرار گرفته را ترميم نمي‌كنند پدر مومن دختر معصومش را به‌خاطر اين‌كه مورد تجاوز قرار گرفته اگر نكشد نمي‌بخشد و پسر و مرد نومن با دختر معصومي كه به زور مورد تجاوز و آسيب قرار گرفته ازدواج نمي‌كند.

پس ترميم تنها راه‌حل است!!!

شوهر فريده مرد خوب، اما گرفتارست، زندگي خرج دارد. كار مي‌كند و فريده به او گفته كه دخترشان دچار افسردگي شده و دكتر گفته كه مدتي استراحت كند. مي‌گويد جرأت نمي‌كند جريان واقعه را به همسرش بگويد، مي‌ترسد دچار جنون شود.

به پسر و دختر دانشجويش هم چيزي نگفته .زيرا نمي‌تواند از شرم به چشمان آن دو نگاه كند فريده تنها به يك چيز فكر مي‌كند، جسم دخترش بايد ترميم شود فريده بيش از آن‌كه به فكر روح زخم خورده و درهم شكستة دخترك معصومش باشد كه نگاهي مبهوت و ملنحس دارد. فكر مي‌كند بايد هر چه زودتر «جسم» دخترك را ترميم كند. تا مبادا مردي كه احتمالاً 10 سال آينده شوهر دخترش خواهد شد، خيال نكند دخترش فاسد بوده و يا مورد تجاوز قرار گرفته!؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.