براي ژيلا و روزهايي كه نمي نويسد

آمنه شيرافكن: هر روز به خيابان مي رويم . هنوز به خيابان مي رويم و از خيابان ها انتظار داريم.

اينجا ايران 1388 است و تابستان از‌انچه فكر مي كردم گرمتر شده و مدام از زندان اوين خبر مي رسد كه جواني اشتباهي باتوم خورده و كشته شده است. خيلي ها از درد مننژيت مي ميرند و عفونت ، اين ها خبرهاي دست اول است ژيلا و گويا اين اخبار شوم قرار نيست تمام شود، اين ها كه تمام نمي شود. راه كه تمام نمي شود و اميد كه انتهايي ندارد.
آدم ها توي زندان وول مي خورند ، آدم ها آنقدر زياد شده اند كه در راهرو بازجويي مي شوند. يك ماه و اندي گذشته و آدم ها پياپي به زندان مي روند و بهشت زهرا.

اخبار چچن را مي خواندم ، روس هاي نامرد ناتاليا استيمروا، مبارز حقوق بشر را كشته‌اند و دختر 15 ساله اش اين روزها نمي داند كه در ايران نيز خيلي ها مانند او نگران حال پدران و مادران و خواهران و برادران شان هستند.
روس ها ما را هم مي كشند و شما را با آن توپولف هاي لعنتي ، با آن تابوت هاي با طعم مرگ و با آن تربيت ها و راهكارها.

نماز جمعه مي شود ، زن روسري به سر ميانسالي در ميان جمع با آخرين ولوم صدايش مرگ بر روسيه مي گويد، يكي ديگر از‌آن سو مرگ بر چين مي گويد و جاي تو خالي است با آن روسري سبز و آبي كه به ميان جمع بيايي .

سوژه ها در حوزه زنان اين روزها كم نيست. تو در زنداني، شادي و شيوا و سميه نيز و خيلي هاي ديگر.

سوژه براي نوشتن زياد است ژيلا، اما براي ننوشتن هزار دليل و هزار بهانه توي سرم دور مي زند، آدم كه با خودش رودربايستي ندارد، اين همه خطوط قرمز در روزنامه انديشه ام را كوچك كرده و هم ترس از آدم هايي كه در چاپخانه قيچي به دست گرفته اند و روي كاغذها چمباتمه زده اند.

هنوز هم حقوق زنان همان وضعيت سابق را دارد، در اين يك ماهي كه اوين را به مجموعه خاطرات و زندان نگاري هايت اضافه مي كني خبر تازه اي اتفاق نيفتاده است.

زنان مجلس ما همچنان ياوران مردان خشن اند و مطالبات زنان سبز پوش جنبش بر پيشاني جنبش دموكراسي خواهي ايران نشسته است .

به تو فكر مي كنم كه چطور مي خواهي اين روزها تلخ اوين و دالان هاي شكنجه و زندان و خون و مرگ را ثبت كني. اما دست كم خرسندم از اينكه تو حتي بي قلم در اوين بعد از انتخابات همه چيز را ثبت خواهي كرد . روايت همه آن چيزهايي كه تلخ اند اما ما به روايت آن عادت كرده ايم.

به تو فكر مي كنم و ديگر خبرنگاراني كه در سلول كناري‌شان جواني مي‌ميرد و كسي نيست كه گزارشي از نحوه مرگ او به رسانه ها دهد، به كدام رسانه !

يادم مي ايد كه با چه حرارتي اخبار مربوط به مرگ مشكوك زهرا بني يعقوب را در زندان پيگيري مي كردي، اين روزها هزاران هزار زهرا بني يعقوب در ايران مشكوك و غير مشكوك جان مي سژرند و اخبار آنقدر ژشت سرهم مي آيد كه سهم هركدام تنها خبري كوتاه مي شود در فيس بوك و ايميل هايمان.

سخت است، در زندان بودن سخت ، در زندان ننوشتن سخت است، در زندان از مرگ كنار دستي باخبر نشدن سخت است در زندان روزنامه نگار بودن سخت است، اما تو مي تواني .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.