روایت فخرالسادات محتشمی پور همسر تاج زاده از دیدار کوتاه همسران با زندانی هایشان مقابل دادگاه

سمفونی عاشقان

خوب بالاخره بعد از کش و قوس هایی مضحکه سوم هم برگزار شد. جالب است این سریال های تلویزیونی علیرغم اهمیتی که به لحاظ تأثیراتش بر بینندگان محترم از نظر تهیه کنندگان آن دارد،‌ چندان مورد توجه قرار نمی گیرد. البته در ابتدای کار هیجاناتی برای چند دسته وجود دارد:

١- خود تهیه کنندگان محترم که می خواهند دست پختشان را پس از نزدیک سه ماه زحمت و تلاش ببینند.

٢- آمران و اربابان که از سال ها قبل کلی حساب باز کرده اند برای این سناریوی مخملی

3- تحلیل گران منصفی که می خواهند با دیدن آن به نقد و بررسی شرایط و اوضاع روز جامعه بپردازند.

4- تحلیل گران خارجی و ناظرین بین المللی که چه با سوء نیت و چه با حسن نیت بر اساس نحوه تشکیل دادگاه، و واژه واژه کیفرخواست و دفاعیات و روند دادرسی و قبل از آن نحوه غیرقانونی بازداشت ها و اعتراف گیری ها و بالاخره حکم ها و قضاوت ها، تحلیل و داوری می کنند.

4- گروهی از مردم که بالاخره باید اوقات فراغتشان به نحوی پر شود.

5- گروه دیگری از مردم که هنوز تصور می کنند این رسانه میلی دانشگاه است و هرچه از آن پخش شود وحی منزل.

6- و بالاخره خانواده های زندانیان سیاسی که دلشان لک زده برای دیدن روی ماه عزیزانشان که ظاهرا صدا را خاموش می کنند و سیما را می نگرند تا از زبان بدن بخوانند همه خواندنی ها را .

ظاهرا جز تأثیر این نمایش بر گروه دوم و پنجم چیز دیگری مطمح نظر تدارک کنندگان قرار ندارد و هم از این رو سریال های مخملی خود را تا شماره سه ادامه داده اند و لابد این آخری به نظر خودشان از نظر تکمیل پرو‍ژه حذف احزاب سیاسی قدرتمند قانونی کولاک کرده است احزابی چون مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که همه فعالیت هایشان در چارچوب قانون و حتی برای استقرار و حاکمیت قانون و البته تحت کنترل کامل نیروهای اطلاعاتی و امنیتی بوده است که به گفته خودشان و بازجوهای بعضی اعضای محترم حزب که گفته شده از وقتی نوجوانی بیش نبوده اند تحت کنترل و نظارت آن به آن قرار داشته اند و ذره ای از رفتار و گفتارشان از زیرچشمان تیزبین سربازان گمنام امام زمان دور نمانده است. و حالا لابد پس از نمایش رقت بار علنی دیروز با حضور سعید حجاریان که سال ها پیش به حکم مجتهدنمایی حکم تیرش صادر شد و توسط انسان نمایی اجرا شد و به اراده الهی و با عجز و لابه و التماس یک ملت به دنیا بازگشت تا بازهم شاهد فجایعی به نام دین باشد . در بیدادگاهی که نه خانواده ها اجازه حضور یافتند و نه وکلای اصلی زندانیانی که گناهشان شرکت و افزایش مشارکت مردم در انتخاباتی آزادبوده است، افتخار می کنند که دهان منتقدین را خرد و احزاب قانونی را از هستی ساقط کرده اند. در حالی که این خیال خام می تواند آن ها را تنها دمی دلخوش کند و الله خیرالماکرین.

یکی از بلاگرهای خوش ذوق که دست برقضا قرابت سیاسی و فکری چندانی هم با ما ندارند اما اهل انصافند، مطلبی را تحت عنوان زبان حال و بدن اصلاح طلبان ( http://kelash.persianblog.ir/post/396) نگاشته که هرچند حاصل برداشت های شخصی خود ایشان است اما می تواند تأمل برانگیز باشد و ما خود نیز به این زبان بدن خصوصا وقتی که امکان ابراز منویات درونی از طریق زبان و کلام وجود ندارد، اعتنای زیادی داریم. البته خانواده ها در زمان تشکیل دادگاه از ابتدا تا انتها یعنی حدود 4 بعداز ظهر فقط به صورت جسته و گریخته اخباری را از دادگاه می شنیدند و امکان حظ بصر نداشتند اما شکوه دیدار زمانی همه را از خود بی خود کرد که عزیزان دربند جور، یکی یکی از در دادگاه به قصد حرکت به سمت منزلگاه نامأنوسشان در زندان اوین روانه شدند و به محض این که در آستانه در قرار گرفتند با فریاد شادی خانواده ها روبرو شده و از عالم تحیری که براثر حضور در مضحکه ای غریب ساعاتی پیش به در آمدند.

اولین قهرمان :‌امین زاده . الهه فریاد کشید : سلام آقای امین زاده سلامت باشید. همه جویای احوالتان هستند. و فریادی دیگر: شما قهرمانید این را همه می دانند. حالا این قامت همسرجان ماست که بر آستانه درب خروجی نوید سلامت و صلابت می دهد و فریاد من : سلام مصطفی جان خوبی سلامتی قهرمان؟ قهرمان من و همه ملت ایران جلوتر که می آید گردنبند طبی را بر گردنش می بینم و ناگهان برآشفته فریاد می زنم : با تو چه کردند این از خدا بی خبرها .گردنت؟ بروجردی به دروغ به من گفت تو سلامتی؟ همه می دانند این ها دروغگویند . دادگاهشان، اعترافاتشان، همه دروغ هایشان برای هیچ کس باورکردنی نیست. می برندش که سوار ماشینش کنند و من همچنان فریاد می زنم از عمق جان و درد می پیچد در دلم و همان معده درد لعنتی که انگار این بار از ایادی این لشکر کفر است که آمده مرا خاموش کند و من تسلیم نمی شوم

کسی از میان مآموران با لباس شخصی نزدیک می آید و می گوید: بس است . ساکت. به سویش براق می شوم و می گویم که هستی؟ می گوید مأمور دولت می گویم من هم مأمور دولت بودم ولی نه دولت کودتا کنار برو می خواهم ببینم چه بلایی سر همسرم آورده اند این …ها. مردک تهدید به بازداشت می کند و من تلخ می خندم و می گویم ما را از چه می ترسانید عزیزترین هایمان را گرفته اید کافی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟الهه جلو می آید با پرخاش به مردک می گوید راحتش بگذارید و آبی بر سر و روی من می پاشد. حالا مصطفی دوباره از ماشین پیاده شده گردنبند را درآورده رو به من می گوید : عزیزم من خوبم چیزی نیست همان آلتروز است و من فریاد می کشم تو خوب بودی سالم بردندت و به من گفته اند سلامتی . می گوید : خوبم می خواهد نگران نباشم ولی مگر می شود. فریاد می زنم قهرمانید همه پشت شما هستند. همه مراجع همه بزرگان همه مردم همه ایران . مردک می گوید : از خودت مایه بگذار . می بینم حقیرتر از آن است که پاسخش دهم

.در این فاصله میردامادی دبیرکل محبوبمان هم بیرون آمده و خانواده اش برایش ابراز احساسات می کنند و همه ما برایش دست تکان می دهیم و فریاد می کنیم: میردامادی قهرمان و من می گویم پدربزرگ شدنت مبارک دکتر! فریاد هنگامه رضوی همه را به خود می آورد: بهزاد عزیزم سلام خوبی؟ دوستت دارم. عاشقتم قهرمان . مقاوم باش چریک پیر مقاوم بمان.

این خواسته من و یاسر و میثم از توست و خواسته همه . حالا همه اشک ها سرازیر است . انگار همه جان ما در صدایمان است و چشم ها که لحظه ای دیدار را از دست ندهند و کاش ابدی می شد این لحظات باشکوه . پشت سر او رمضانزاده از راه می رسد که ناگهان غریو عبدالله شیره بلند می شود و اشک شوق جاری می شود از چشمان سخنگوی دولت اصلاحات

و حالا نوبت صفایی فراهانی است و فریادهای تحسین آمیز ما که همه عزیزانمان را بهت زده کرده بعد از بهت و شوک دادگاه فرمایشی و ناگهان همه شان می شکفند مانند گل های بهاری و مشت ها گره کرده می شود و فریاد ما پیروزیم ما پیوند می خورد با لبخندهای آنان بر چهره های مصممشان و … همسر صادق نوروزی وقتی درب دادگاه بسته می شود کم مانده نقش زمین شود آرام می گوید: صادق نیامد چه می کنند با او؟و من زود می گویم حجاریان،محمدرضا، محمد قوچانی، شهاب، سعید و بقیه هم از این در نیامدند عزیزم از در دیگر رفته اند نگران نباش و مریم و همسر لیلاز و … سرم را پایین می اندازم تا اشک را نبینم که بی قرار می خواهد از چشمانشان جاری شود می گویم انشاء‌الله ملاقات حضوری می گیرد .باید بگیرید. فکر کنم این ها جایشان فرق دارد و شرایطشان لابد و راه می افتم به سمت پارکینک برای رسیدن هرچه زودتر به مراسم ختم قرآن و دعا. گویی خبرهایمان زودتر از خودمان به مجلس رسیده است وقتی صدای الله اکبر بلند می شود یک حس عجیب سرخوشی ما را در برمی گیرد .

و شب خود داستان دیگری دارد . فصلی دیگر از این دفتر

منبع :روزنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.