برای روزنامه نگاران در بند: بهمن و احمد و سعيدها

زهرا مشتاق

ژيلا پس از شصت روز از زندان آزاد شده و گوشی را بر می دارد و می گويد” بله؟” و من خودم را به در و ديوار می کوبم تا اين بغض لعنتی را که هيچ وقت رهايم نمی کند ،يک جوری قايم کنم .

توی همان” بله ” گفتن ژيلا يک چيزی است که دلم را آشوب می کند . يک پرخاش ، انتظار ، اميد سرد شده … شايد ژيلا يک لحظه فکر کرده بازجويش اينجا هم نمی خواهد راحتش بگذارد . و شايد هم ژيلا مطمئن بوده صدای اين زنگ تلفن نمی تواند ربطی به بهمن عزيز داشته باشد .

ژيلا می گويد :” نزديک ۶۰ روز تمام است که بهمن در سلول انفرادی است” و من باز هم بغض می کنم و اين دفعه خودم را رها می کنم . ياد هزار تا خاطره می افتم . اولش ياد روزنامه آزاد می افتم . بهمن احمدی امويی را اولين بار همان جا ديدم . يک آقای درشت هيکل که به زور بايد چند تا کلمه حرف از دهانش می کشيدی بيرون . پشت يک ميز می نشستيم و صندلی اش هم صاف روبه روی من بود .

ژيلا دبير سرويس گزارش بود و من و مريم خرسند و سعيده اسلاميه و بهمن هم توی همان گروه گزارش می نوشتيم .

احمد زيد آبادی سردبير روزنامه بود. بعد که رفت سعيد ليلاز آمد :شوخ و پر انرژی و با خنده های بلندش که به همه شادی می بخشيد .کاش در زندان هم که هست بخندد.کاش !

می گويم :” ژيلا چه روزهای خوبی بود .چقدر زود فهميدم بهمن دلش اندازه يک گنجشگ است و چه وسعتی دارد دل و روحش .تند و تند گزارش های يک صفحه ای می نوشتيم و با بهمن دوست تر می شديم ”

.می گويم :” ژيلا يادت هست ،شلوغی های ۱۸ تير بود و قرار شد و من و بهمن با علی لاريجانی که آن موقع رئيس صدا و سيما بود مصاحبه کنيم . لاريجانی قول داده بود که با ما مصاحبه کند . من کلی سوال در آورده بودم و به جان ژيلا نق می زدم که من تنهائی می روم مصاحبه و ژيلا هم سعی می کرد قانعم کند که چرا می گويد بهتر است من و بهمن دو تائی برويم . ياد سعيد امامی می افتم که با چه بدبختی و ترفندی قطعه و شماره قبرش را پيدا کردم و فردايش تيتر يک روزنامه شد .

همان روزها بود که بهمن از ژيلا خواستگاری کرد و قرار شد من اصلا به روی خودم هم نياورم که از ماجرا خبر دارم . ژيلا از من پرسيد نظرت چيه ، چی فکر می کنی ؟گفتم :”وای ژيلای من ! بهمن خيلی خوبه . خيلی دوست داشتنيه ،تو را به خدا قبول کن .”

در روزنامه آفناب امروز بوديم که ژيلا بله را به بهمن گفت . من در سرويس سينمائی بودم و ژيلا دبيرسرويس اجتماعی. صفحه ها را که بستيم ، پنج و شش عصر رفتيم طلا فروشی های کريم خان برای خريد حلقه .

ژيلا يک حلقه ساده می خواست و بهمن هم همين طور . ساده و ارزان اما زيبا. يادم نيست ،ولی انگار آن موقع حلقه هائی که برای زن و مرد يک شکل باشد توی بازار نبود .شايد هم انگشت های بهمن آن قدر بزرگ بود ،که مجبور شديم اندازه انگشتش حلقه ای سفارش بدهيم و روز بعد تحويل بگيريم.

بعد از عروسی خيلی ساده شان هم با بچه های آفتاب امروز و صبح امروز پول روی هم گذاشتيم و اگر اشتباه نکنم . من و زهرا حاج محمدی برای ژِيلا يک خورشيد خانم خريديم يک خورشيد خوشگل زير خاکی که آن موقع ها تازه مد شده بود به اميد اينکه خورشيد هميشه گرما بخش زندگی شان باشد.

آن وقت ها تکيه کلام من اين بود ، سعی کن يک ذره آدم حسابی باشی . توی تحريريه راه می رفتم و تا چشمم به بهمن می افتاد، می گفتم: ” بهمن سعی کن يک ذره آدم حسابی باشی و قدر ژيلا را بدانی .”

بهمن خبرنگار سرويس اقتصادی بود و باز هم ميزش يک جوری بود که روزی صد دفعه هم ديگر را می ديديم .

يک خانواده بوديم. واقعا مثل يک خانواده. و حالا بهمن عزيز ما ۶۰ روز تمام است که در انفرادی است و ژيلا به عشق بهمن ، به ياد داغی و بی هوائی سلول بهمن کولر خانه اش را خاموش می کند و شايد در تنهائی گريه هم بکند .صدای ژيلا اندوهگين است و من به ياد همه بهمن های ديگر می افتم .

به ژيلا می گويم: شب سعيد حجاريان را در تلويزيون و در همان دادگاهها ديدی؟ و های های می زنم زير گريه . سعيد حجايان مرد با ابهتی که هر وقت به تحريريه صبح امروز می آمد، نا خودآگاه با احترام از جا بر می خاستی . مرد کت و شلوار پوشی که با متانت از کناری عبور می کرد و با احترام سری تکان می داد .

ياد روز ترورش می افتم . روزنامه بلافاصله به چاپ دوم رفت . با درشت ترين تيتری که هر گز نديده بودم: “سعيد حجاريان ترور شد.”

می گويم : ژيلا! چهره غم زده و عجيب احمد زيد آبادی را در صفحه تلويزيون ديدی؟ و باز اشک هايم سرازير می شود.

ياد زيد آبادی و مهربانی هايش می افتم . با ته لهجه شيرين کرمانی و يک عالمه آرامش و لبخندی که هميشه توی صورتش خانه داشت .

برای ميردامادی ، امين زاده … همه همه . خدايا چرا چشم های شان اين طوری بود؟ توی چشم های محمد قوچانی يک چيزی دو دو می زد . يک چيز غريبه که مال اين آدم نبود . چيزی مثل يک بی خوابی . درست مثل فيلم بی خوابی و سکانس های بازی آل پاچينو که از شدت اضطراب و نگرانی ، چشم هاش حالت طبيعی اش را از دست داده بود .

نکند ژيلا به ما راست نمی گويد! نکند بهمن جای بدتری زندانی است ؟موقعيت بدتر! نکند يک وقت بهمن را هم به اين دادگاهها بياورند .ژيلا اما می گويد :چه اهميتی دارد؟خب بياورندش!

می گويم :” ژيلا! می دانستم که خانه نيستی و در زندانی. ولی دلم طاقت نمی آورد و هر چند روز يک بار زنگ می زدم خانه تان . آخه خيلی بی طاقت بودم و باز می گويم:” ژيلا! مجيد سعيدی را که در دادگاهها ديدم ، نميدانی چه حالی شدم ؟ ترس برم داشت و يک دفعه تو و بهمن آمديد جلوی چشمم . خدا خدا می کردم اين کابوس تمام شود نفسم بالا نمی امد و حالا …

ژيلا نگران بهمن است. صداش نمی لرزد و گريه نمی کند . اما می دانم توی دلش چه خبر است .

ژيلا مثل من نيست که راحت بزند زير گريه . حالا که فکر می کنم توی تمام اين سال ها هيچ وقت چشم های ژيلا را تر شده نديدم . هميشه خشک بوده . خشک خشک . اما چه کسی است که از دل ژيلا ها خبر نداشته باشد .

ژيلا محکم می گويد: “قوی باش. گريه نکن.” هزار ميليون بار بيشتر از ژيلا اين را شنيده ام: “قوی باش. قوی باش.”

و من گريه می کنم و سعی می کنم قوی باشم. توی ذهنم ابری می کشم و داخلش می نويسم: “قوی باش. قوی باش و می گذارم دلم پر بکشد پيش بهمن احمدی امويی عزيز که دلی به اندازه يک گنجشگ دارد.

این مطلب در وب سایت گویا نیوز نیز منتشر شده است

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *