آزادی نیمه شب. قاچاق انسان در رومانی

زنان ایران

نوشته شده توسط پاول کریستیان رادو و گبی رادو

برگردان: پویا www.pouyashome.com

گزارشی که درزیر می خوانید به تازگی سرفصل های خبری نیست. مدت کوتاهی از انتشار آن گذشته است. اما موضوع گزارش همچنان تازه است و ادامه دار.

با اینکه در خبرها کمترمی آید اما پدیده ی قاچاق زنان در کشور ما هم وجود دارد. اینکه درباره ی آن کمتر می شنویم بخاطر نبود آن نیست. شاید بخاطر آن است که در رسانه ها کمتر انعکاس پیدا می کند.

جستجوی مخفیانه، اینکه دختران چگونه در خیابان های بخارست برای چند صد دلار کتک می خورند، آزار می بینند و فروخته می شوند را فاش می کند.

دایانا از صندلی عقب اتوموبیل با صدایی آهسته می پرسد:

– “مطمئن باشم که منو پیش اونا بر نمی گردونی؟ من می ترسم.”

این موجود وحشت زده که از شدت سرمای شب بخارست خودش را در پتویی پیچیده است تا همین چند دقیقه ی پیش یکی از گروه بزرگ دخترانی بود که برای فروش در بازار قاچاق انسان در رومانی عرضه می شوند.

دختر با کلماتی که از ترس تند تند ادا می شوند می گوید: “اونا منو کتک می زنن. اون مرده با یک چاقو منو زخمی کرد. می خوای جای زخمم رو ببینی؟ من گرسنه ام. تو از من خوشت می یاد؟ می خواهی با من سکس داشته باشی؟ من بعدا می تونم از تو بچه دار بشم؟”

“من زن خوبی می شم. می خوای با من عروسی کنی؟ می دونی؟ اونها به من گرسنگی می دادن. می خوای بلوزمو در بیارم؟ من باید یه چیزی بخورم. قول بده که من دیگه هیچوقت گرسنگی نمی کشم. من می خوام سیگارم بکشم. یادت نره که برام شکلاتم بخری.”

قیمت دایانا – اسم دختر در این گزارش تغییر داده شده است – به گفته ی روزنامه ی اونیمنتول زیلی 400 دلار آمریکایی است. بعنوان بخشی از پروژه ی مشترک بین انیستیتوی گزارش های جنگ و صلح و مرکز تحقیقات روزنامه نگاری رومانی، ما همین حالا دایانا را از یک قاچاقچی انسان خریده ایم. چند روز پیش، او مراسم جشن سال نو را در یک قفس سگ در حالیکه زنجیر شده بود و از سرما می لرزید گذرانده بود.

حالا او در راه یک پناهگاه قربانیان تجارت جنسی است. او بسختی باورمی کند که از یک زندگی سراسر وحشت رو به سوی جایی دارد که می تواند غذایی گرم بخورد، بستری گرم و حمامی داشته باشد و مورد محبت انسانی قرار بگیرد و همینطور فرصتی برای شروع یک زندگی جدید داشته باشد.

دایانا نام فامیل خودش را نمی داند و نمی تواند بخواند و بنویسد. از نظر فکری و روحی او در حد یک بچه ی 10 ساله است، حتی همین چند وقت پیش یک اسباب بازی بچه گانه می خواست. او حالا در یک خانه ی امن زنان در رومانی در امان است.

ولی همین چند هفته پیش دایانا یک برده بود. ما از او در حالی که نزدیک مردی که می خواست او را بفروشد ایستاده بود، فیلم گرفتیم. از آن مرد می پرسید که آیا خریدار او را می خواهد بزند؟ آن مرد به او گفت که خریدارش به او غذا و لباس گرم خواهد داد. چند دقیقه بعد 400 دلار برای خرید دایانا پرداخته شد.

اینجا بخارست پایتخت رومانی است ولی این موضوع می تواند هرجای دیگری در مناطق فقیر بازمانده از امپراطوری شوروی سابق نیزوجود داشته باشد؛ مالداوی، اوکراین و بلاروس.

با آزادی از قید کمونیسم، قدرت پول حاکم شد و با آن، زنان جوان که پولی نداشتند تبدیل به کالایی برای خرید و فروش شدند.

ما را به گوشه ای در خیابان بردند و دختری را نشانمان دادند. یکی دیگر از مردان او را در جایی پنهان کرده بود. پس از نشان دادن، دختر به داخل حیاط برگشت.

یک تیم مخفی، به داخل خانه که متعلق به مردی که می گفت اسمش کوتوله بود رفت. دختری بیرون آمد و با وضع بسیار بدی خودش را به نمایش گذاشت. تیم مخفی وعده داد که بعدا با پول بر می گردد و محل را ترک کرد.

دو هفته بعد آنها دوباره با کوتوله تماس گرفتند ولی او به اعضای تیم گفت که دختر بلوند فروخته شده است.

در بیرون، معلوم بود که دایانا برای فروش گذاشته شده است. پرداخت پول در یک پارک نزدیک انجام شد و معلوم بود که کوتوله حق دلالی خودش را از پول بر خواهد داشت. ما معادل 400 دلار پول محلی به او دادیم.

دایانا به خانه امن زنان منتقل شد. سرگذشت وحشتناک او از چند جای سوختگی روی شانه اش که معلوم بود اثر زنجیر داغ شده اند آشکار بود.

او می گفت از زمانی که در ده سالگی- پس از اینکه مورد تجاوز پدرش قرار گرفت- از خانه اش در شهر تیمیسوارا فرار کرده، به بردگی در آمده است.

در خانه ی امن به دایانا گفتند که او دیگر برده ی کسی نیست و غذا و جای خواب در اختیار او خواهد بود.

دایانا همراه با هشت دختر دیگر که آنها هم قبلا به بردگی کشیده شده بودند در آن خانه زندگی می کرد.

وضع ظاهری و بدنی او هم تغییر می کرد.

بخاطر “سیندروم بچه های خیابانی” که بخاطر گرسنگی کشیدن های قبلی، در خوردن غذا افراط می کنند به وزن او اضافه شده بود. این خانه ی امن، تنها نمونه در رومانی است. در حالیکه تخمین زده می شود در سال حدود ده هزار زن قاچاق می شوند. سرگذشت دایانا فقط یک نمونه از موارد دیگر است.

دایانا می گوید:

” من با زور به روسپی گری وادار می شدم. منو با زنجیر می زدن، منو در سرما لخت نگه می داشتن و در سرمای بیرون منو در یک قفس بزرگ سگ زنجیر می کردن.

بعد از اینکه به من غذا دادند، 8 هفته دیگه چیزی برای خوردن نداشتم. بعد منو پیش مردای دیگه ای فرستادن و اونا به من تجاوز کردن. منو مجبور می کردند که همه جور اعمال جنسی را انجام بدم.”

مدیر خانه ی امن می گوید پولی که ما برای دایانا پرداخته ایم در واقع زیاد بوده است. او می گوید اگر معلوم نمی شد که خریداران دایانا خارجی هستند، می توانستند او را با 100 دلار هم بخرند.

موقع فیلم برداری از این برنامه، ما ازکوتوله هم صحنه هایی گرفتیم که نشان می داد آزادانه در خیابان با ماموران پلیس صحبت می کند. مسولان رومانی می گویند هر چه آنها انجام می دهند ،باز رشوه خواری دست بالا را دارد.

دایانا پس از سرگذشت غیرقابل تصوری که داشته به آینده امیدوار است. تصمیم دارد که برای پیدا کردن کار، آشپزی یاد بگیرد و شاید بتواند خانواده ای تشکیل دهد.

ولی آن دختر بلوند که ما او را نشناختیم و نامش را ندانستیم و هزاران دختر مثل او، در تاریکی شب ناپدید می شوند و بسیاری از آنها نه یکبار که چندین بار خرید و فروش می شوند.

قاچاق زنان یک تجارت روبه رشد است و تا وقتی که فقر و سودجویی در کنار آن بیداد می کند، ادامه پیدا خواهد کرد.

گزارش واقعی خرید و فروش دختران در رومانی. مورد دایانا

ما تصمیم گرفتیم ببینیم خریدن برده برای هرکس و در هر جا چقدرآسان است. به پایین شهر بخارست رفتیم و در کمتر از نیم ساعت کسی را پیدا کردیم که گفت می تواند واسطه ی این خرید و فروش برده باشد.

هدف این تحقیق مشترک تمرکز روی رنجی بود که قربانیان این تبهکاری تحمل می کنند، برای زدن جرقه ای در افکار عمومی. طرحی که به آن فکر کردیم این بود که مخفیانه بتوانیم همه ی جریان را ضبط کنیم. یک روزنامه نگار نقش یک خارجی را بازی می کرد که قصد خرید دختر را داشت. این نقش بازی کردن بعنوان یک خارجی کار ما را برای ورود به دنیای پااندازان، قاچاقچیان و دلالان آسانتر می کرد. خارجی احتیاج به یک مترجم داشت که من خودم این نقش را بعهده گرفتم.

برای دنیای زیرزمینی که ما با آن ارتباط برقرار کردیم، من هم یکی از کسانی بودم که آمده بودم تا در این میان نفعی ببرم و به دنبال کارم بروم.

دو روزنامه نگار دیگر قرار بود بدون اینکه دیده شوند ما را دنبال کنند. آن دو برای اینکه مراقب ما باشند و حرکات قاچاقچیان را زیر نظر داشته باشند نقش اساسی ایفا کردند.

ما نگران وسایل همراهمان بودیم که شامل دوربین های مخفی، ضبط صوت و سیم هایی بود که هیچکس نباید متوجه آنها می شد. همزمان مجبور بودیم که هر چند ساعت نوارهای ویدیو و باطری ها را تعویض کنیم که این خودش مانع حرکت آزادانه ی ما می شد و بعضی وقت ها مایه دردسر بود.

جستجو – اولین قدم با یک راننده تاکسی شروع شد.

من گفتگو را شروع کردم: “سلام رفیق.”

“این دوست من یه خارجیه و می خواد امشب با دخترا خوش بگذرونه. می تونی به ما کمک کنی؟”

راننده جواب داد:

“حتما آقا. سوار شین. من یه دختر رو می شناسم که حتما خیلی از او خوشتون می یاد. از اونها نیست که تو خیابونا کار می کنن. نه آقا، او توی یه آپارتمان همین نزدیکی ها پهلوی استادیوم زندگی می کنه. مشتریاش رو خودش انتخاب می کنه. جوون و تمیزه و برای هر ساعت هشتصد هزار لی (25 دلار) می گیره. می تونی به دوستت بگی که اگه از این دختره خوشش نیومد می تونیم بریم پیش دخترای دیگه.”

راننده متوجه نبود که اتوموبیل دیگری که عضو دیگر تیم در آن نشسته بود بدنبال ما می آمد. عضو دیگر تیم مراقب بود که وضعیت خراب نشود.

ولی وضعیت خراب نشد. راننده تاکسی خوشحال بود که برای این در شهر راندن، پول خواهد گرفت حتی اگر دوست خارجی من بگوید که آن دختر جلب توجه اش را نکرده است. راننده فقط متاسف بود که نتوانسته است دوست پااندازش را پیدا کند که به دخترهای دیگر هم دسترسی داشت. تلفن همراه او خاموش بود.

پس از دیدن چند جای دیگر که دختران روسپی کارمی کردند، ما فکر کردیم که به اندازه کافی فیلم برای آن شب گرفته ایم. ولی ما چیز جدیدی بدست نیاورده بودیم. بخارست فقط یک شکل دیگری از منطقه ی معروف قرمز-روشن آمستردام بود. ما تلاش کردیم راننده هایی را پیدا کنیم که دختران کم و سن وسال را پیدا می کردند ولی همه ی آنها می گفتند این خیلی سخت و خطرناک است.

در طول روزهای بعد ما همین وضع را با نگهبان های چهارتا ازهتل های گرانقیمت بخارست تجربه کردیم. همه ی آنها دختران روسپی را عرضه می کردند و تخفیف اتاق هتل در صورتی که دختران به همان هتل بیاوریم. دختران یا همانجا در بار یا لابی هتل بودند و یا با یک تلفن خبرشان می کردند. نگهبان ها می گفتند اشکالی ندارد که دختران غریبه را با خودمان بیاوریم ولی باید قیمت اتاق را کامل بپردازیم.

پس از چند شب وقت آن بود که از خیابانها و عرضه کنندگان علنی، نزد آدمهای کلیدی سیستم برویم، خود قاچاقچیان.

قاچاقچیان

ماشین پلیس درست رو به روی ما بود. برای یک لحظه، تصور کردیم که بدشانسی آورده ایم. ما می دانستیم که محله ی ماتاساری در نزدیکی مرکز بخارست در جمعه شب پراز پااندازانی است که در محل های خودشان دخترها را عرضه می کنند. و حالا ماشینی با نمره ی پلیس منطقه ی 8 بخارست جلوی ما ایستاده بود.

ولی تعجب کردیم وقتی که دیدیم پااندازان خیابان پاخه پروتوپپسچو با دیدن پلیس ها که فقط 15 متر آنطرف تر پارک کرده بودند فرار نکردند.

کنجکاوی ما بیشتر شد وقتی که دیدیم یک نفر از ماشین پلیس پیاده شد و به میان گروه پااندازان رفت. ما هم اتوموبیل مان را متوقف کردیم و همان مردی که از ماشین پلیس پیاده شده بود از ما پرسید که آیا روسپی می خواهیم.

“سلام. می خوای یکی رو خودت امتحان کنی؟”

“ارزونه و راضی می شی. نگران پلیس نباش . اونا دوستای منن.”

بعد از اینکه من درباره ی دوست خارجی ام توضیح دادم، اصرار داشتم که ماشین پلیس مزاحم است. اما ماشین پلیس حرکت نکرده بود و معلوم بود که پلیس ها کاری به صحبت های ما ندارند. در اینجا پاانداز می خواست خودش با خارجی معامله کند. از اصرار من درباره ی حضور پلیس خسته شده بود و از یکی از دوستانش که کمی انگلیسی می دانست خواست که جلو بیاید.

زن گفت: “پلیس؟ مشکلی نیست. پلیس، دوست.” و در همان حال اصرار می کرد تا با پاانداز به خیابان پهلویی که دختران را عرضه می کردند برویم.

حالا دیگر چند تا از پااندازان سر ما فریاد می کشیدند و ما چاره ای نداشتیم جز اینکه بگذاریم در اتوموبیل ما سوار شوند و به ما مسیر را نشان بدهند. بعد از یک رانندگی کوتاه در چند خیابان باریک و تاریک به ما گفتند که توقف کنیم. جلوی یک در قدیمی زنگ زده گفتند که صبر کنیم.

یکی پس از دیگری، دخترها که که از سرما می لرزیدند به داخل اتوموبیل می آمدند . حالت چهره هایشان هیچ فرقی با هم نداشت، انگار می توانستند تا ته وجود ما را ببینند. از آن پس، من متوجه آن حالت نگاه در صورت همه ی روسپی ها شدم.

ما تصمیم گرفتیم که این نمایش را در اینجا تمام کنیم.

من گفتم: “ببین مرد، تو واقعا دخترای قشنگی اینجا داری. ولی ما باید غذا بخوریم و بعدا می آییم. اوکی؟”

“باشه حتما. من می تونم یک رستوران همین سر خیابان بهتون نشون بدم. می تونین دختر رو هم اونجا ببرین.” پاانداز این را گفت و مایوس شد وقتی که پیشنهادش را رد کردیم.

ما با عجله از آنجا راندیم. برای یک شب کافی بود. ما به این نتیجه رسیدیم که ماتاساری جایی است که می شود به دنبال زنانی که قاچاق می شوند گشت و چند روز بعد دوباره برگشتیم. اولین کاری که باید می کردیم این بود که به همان خیابان قبلی که پااندازان ما را از آنجا برده بودند نزدیک نشویم. تصمیم گرفتیم که از خیابانهای پشتی برویم و نه از بلوار اصلی.

این نقشه به نفع ما شد. ما متوجه یک مرد کوتاه قد و ریشو شدیم که جلوی ساختمانی که زمانی در دوره ی پیش از جنگ جهانی دوم خانه ی قشنگی بوده سیگار می کشید. حالا این خانه فقط خاطره ای از دوران گذشته بود و این مرد کوچک سی و چند ساله که به نظر می آمد مالک باشد به نظر نمی آمد که چندان در فکر معماری یا تاریخچه ی آن خانه باشد. ما فکر کردیم که او ممکن است پاانداز یا قاچاقچی باشد و جلو رفتیم.

کوتوله

پرسیدم: “دختری داری؟”

مرد جواب داد: “آره دارم، کی می خواد؟”

من گفتم: “شاید اینکه می گم کمی عجیب و غریب باشه اما من همراه این خارجی هستم. او می خواد دختره رو برای تعطیلات با خودش ببره خونه اش. تعطیلات کریسمس و سال نو. می دونی که.”

مرد ریشوی کوتاه قد در حالیکه راهروی باریکی را نشان می داد گفت. “پس اونو برای دو ماهی می خواد. اوکی. باشه. منو کوتوله صدام کن. دوستام منو کوتوله صدام می کنن. بیاین تو. شاید براتون چیزی داشته باشم.”

ما بدنبال او به یک اتاق کوچک و تاریک رفتیم که در نداشت و فقط یک پرده آن را جدا می کرد. به ما گفت صبر کنیم، تا اینکه کوتوله دوباره پیدایش شد اینبار همراه یک دختر بلوند با دامن کوتاه.

کوتوله در حالی که با دستش به باسن دختر می زد گفت: “ازش بپرس ببین از این خوشش می یاد؟ این هیچ نشونه و مریضی نداره. به دوستت بگو به پستوناش دست بزنه ببینه که سفتن.” دختر بلوند یک کلمه هم حرف نزد، فقط یک لبخند تلخ که یک لحظه روی صورتش آمد.

من فکر کردم که دختر بیچاره به اندازه کافی خجالت زده شده و به کوتوله گفتم برای گفتگو درباره ی پول و خرید بیرون برویم. او دختر را به اتاق دیگر برگرداند.

در همین وقت یک راننده تاکسی که اتوموبیلش را جلوی خانه پارک کرده بود به داخل آمد و دنبال او رفت. او برای آنچه که کوتوله “عجله ای” می نامید آمده بود.

“می دونی چیه؟ دوستت هم می تونه اونو امتحان کنه. من بهت می گم که اون عالیه.” کوتوله این را گفت در حالیکه کارهایی را که دختر می توانست انجام دهد برای ما توضیح می داد.

ما به اندازه کافی دیده و شنیده بودیم. به کوتوله گفتیم که با پول بر می گردیم. ولی وقتی به داخل اتوموبیل بر گشتیم متوجه شدیم که باطری و ضبط صوت ما کار نمی کرده است و ما فقط تصاویر و صداهایی با کیفیت پایین در اختیار داشتیم. مجبور بودیم برگردیم. اینبار با یکی دیگر از اعضای تیم که وانمود می کرد صاحب ملکی است که خارجی اجاره کرده و او هم می خواهد دختر را ببیند.

کوتوله قبول کرد و دوباره دختر را نشان داد.

کوتوله مستقیم در چشمهای من نگاه کرد و گفت: “ببین، من و زنم یک تصمیمی گرفتیم. ما اصلا این دخترو می دیم به شما. ما اونو 300 دلار می فروشیم به شما. شما پولو می دین و هر کاری بعدا خواستین با دختره می کنین.”

“خوب، من نمی دونم، بذار از دوستم بپرسم. ممکنه همین کار رو بکنیم.” من از او درباره ی سن دختر، اینکه او اهل کجاست و آیا مدارک هویت دارد سوال کردم.

“ما چکار باید بکنیم اگه پلیس درباره ی دختره از ما سوال کرد؟ چطوری مراقب او باشیم؟”

“ما تازه کاریم و خیلی چیزا باید از تو یاد بگیریم.”

کوتوله در حالیکه احساس غرور می کرد که می تواند چیزی به ما یاد بدهد شروع به صحبت کرد و اینبار دستگاه های الکترونیک ما بخوبی کار می کردند.

قاچاقچی با اطمینان حرف می زد: “اگه کسی از شما درباره ی سن دختر سوال کرد، شما فقط می گین 18 سال و اینکه او هیچ مدرک شناسایی هم نداره چون ازش دزدیدن. فقط بهش غذا بدین، توی آپارتمان نگهش دارین و نذارین تنها بره بیرون. هیچ مشکلی ندارین. من هیچ مشکلی نداشتم، شما هم هیچ مشکلی براتون پیش نمی یاد.”

بعد از گفتن مطالب دیگر درباره نگهداری دختر، به او گفتیم که ما باید برای آوردن پول برویم و خیلی زود بر می گردیم. همینطور که کوتوله و زنش با ما به اتوموبیل نزدیک می شدند، عضو دیگر گروه که پیاده نشده بود و در اتوموبیل نشسته بود با او شروع به حرف زدن کرد و از او پرسید که آیا این زنی که با او ایستاده است همان دختری است که می خواهد به ما بفروشد.

کوتوله با سردی جواب داد: “نه، این زنمه.” اما آرام تر شد وقتی که ازاو پرسیدیم مبلغ را به پول رومانی می خواهد یا دلار. او گفت که فرقی نمی کند.

کوتوله گفت: “فقط منو زیاد منتظر نذارین. من اونو تا دو ساعت برای مشتری نمی برم. اگه بر نگردین من ضرر می کنم.” ما سوار شدیم و از ماتاساری خارج شدیم. ما هیچ تصمیمی برای بازگشت نداشتیم.

هنوز ماه دسامبر بود و ما چند روز بعدی را صرف تحقیق در مناطق دیگر بخارست کردیم. ما با پااندازان صحبت کردیم و تقریبا همه ی آنها دختر برای فروش داشتند.

یک قاچاقچی در ایستگاه مرکزی قطار بوخارست می خواست دختری را به هزار دلار به ما بفروشد. او قیمت را با پایش روی برفها ترسیم می کرد.

بازگشت به ماتاساری

پس از سال جدید، قدم بعدی در این تحقیق ناچارا اقدام برای “خرید” بود.

هیچ خبرنگار حرفه ای نمی خواهد از مرز قانون عبور کند یا مستقیما به تبهکاران در یک معامله پولی بپردازد. ولی برای رفتن به قلب واقعیت قاچاق انسان و برای فراهم آوردن تصاویری که بزرگ بودن موضوع را نشان دهد ما باید به ماتاساری باز می گشتیم.

برای همین منظور، سردبیر روزنامه ی اونیمنتول زیلی مبلغی معادل 600 دلار در اختیار ما گذاشت. ما با احساساتی متضاد و متفاوت – شخصی و حرفه ای – قبول کردیم. ما احساس می کردیم که منافع عمومی و منافع خود دختر مهم تر هستند. ما توافق کردیم که دختر را بلافاصله پس از خرید، آزادانه در اختیار یک سازمان غیر دولتی مراقبت و حمایت از زنان روسپی و بردگان جنسی بگذاریم.

سازمان غیر دولتی که در سال 1998 آغاز به کار کرده بود تا حالا 74 قربانی قاچاق زنان را تحت پوشش قرار داده بود. هر کدام از زنان حدود یکسال را صرف یادگیری و افزایش توانایی هایشان می کردند. این برنامه بسیار موفقیت آمیز بود و فقط چهار زن دوباره به روسپی گری بازگشته بودند. یکی از زنان اکنون دانشجوی رشته روانشناسی در دانشگاه است.

چند روز بعد ما دوباره به ماتاساری بازگشته بودیم. قلمرو کوتوله. اینبار ما دو محافظ هم برای دفاع از خودمان استخدام کرده بودیم.

من در زدم ولی کسی پاسخ نداد. کوتوله در خانه نبود. ولی ما خیلی زود او را پیدا کردیم. در گوشه ای در خیابان همراه با پااندازان و روسپی ها ایستاده بود.

من گفتم: “سلام کوتوله. چطوری؟ سوار شو.”

کوتوله با یک لبخند بزرگ در صورتش سوار شد. بقیه با حسادت به کوتوله که با اتوموبیل دور می شد خیره شده بودند. خارجی، کوتوله و من در عقب اتوموبیل نشسته بودیم.

قاچاقچی با حالت جدی گفت: “بابا من دو هفته پیش منتظرت بودم. تو گفتی بر می گردی اما نیامدی. چی شد؟ من اون شب ضرر کردم.”

من حرفش را قطع کردم: “معذرت، بی خبر چیزی پیش اومد. هر چی بود گذشت حالا بزار راجع به معامله حرف بزنیم. هنوز دختره رو داری؟”

“نه بابا دیگه ندارم. فروختمش. دیروز عصر هم یکی دیگه فروختم. جریان چیه؟ راننده کیه؟ پلیسه؟ فکر کنم پلیس باشه. چی شده حالا؟ دفعه پیش ازت خوشم اومده بود. تو خودت تنها اومده بودی. اما حالا؟ جریان چیه؟”

کوتوله عصبی و نگران شده بود. از طرفی حق هم داشت. راننده یک افسر سابق پلیس مخصوص بود که برای درآمد بهتر کارش را تمام کرده بود و در بخش خصوصی کار می کرد. من کوتوله را مطمئن کردم که هیچ خطری نیست و او احتیاجی ندارد که نگران باشد. بالاخره او آرام شد.

گفت: “هر چی خدا بخواد. من به تو اطمینان می کنم بخاطر اینکه آدم خوبی به نظر می یای. ولی امشب دختری برای فروش ندارم. خوبه بعدا یه موقع دیگه بیای. فقط تلفونتو بده هروقت چیزی داشتم خبرت کنم.”

من اصرار کردم که خارجی پولش همراهش است و همین امشب می خواهد دختری را بخرد. کوتوله که باورش شده بود موافقت کرد ما را چند جا که ممکن بود دختری برای فروش داشته باشند ببرد.

“خیلی خوب. اول می ریم اونجا که اونشب یه دختر دیگه رو فروختم. شاید بتونم پسش بگیرم.” او گفت. “تو باید با من تنها بیایی. نه راننده نه خارجی. هیچی م نباید بگی. تو 400 دلار برای دختره به من می دی و دیگه کاری نداری من چقدر برای خودم بر می دارم. قبول؟”

من قبول کردم و پیاده شدیم. متاسفانه این قاچاقچی ها هم آن دختر را فروخته بودند ولی به ما گفتند که خریدار چه کسی بوده است و ما بطرف خانه ی دیگری در محله ی ماتاساری راندیم.

ما وارد خانه ای شدیم و خود آن، مثل یک صحنه غیر واقعی بود. کوتوله مرا به بیلا که هم قاچاقچی مواد مخدر بود و هم قاچاقچی زنان معرفی کرد. بیلا روی کاناپه دراز کشیده بود با یک سرنگ در بازوی چپش. اینقدر نشئه بود که بسختی توانست با ما دست بدهد. بیلا گفت که چیزی درباره دختر نمی داند.

کوتوله در حالی که سرش را با تاسف تکان می داد حرف می زد: “ببین، من با مواد کاری ندارم. مواد کله رو خراب می کنه. بهتر نیست تا خرخره عرق بخوری و مست بشی؟”

سر نخ کور شده بود، برای همین از کوتوله پرسیدم قاچاقچی دیگری را که آنشب دختری داشته باشند می شناسد؟ پس از لحظه ای تامل، گفت که بهتر است به ایستگاه مرکزی راه آهن برویم. ما اغلب اتوموبیل مان را در این منطقه پارک می کردیم و کوتوله هم که به نظر می رسید همه را در خیابان می شناسد چیزی به فکرش رسید. “می ریم پیش بوریس. اون یه دختر برای فروش داره.”

پیدا کردن دایانا

چند دقیقه بعد ما دیانا را در خانه ی بوریس دیدیم. او برای فروش بود.

“این آخریا رقابت زیاد شده. اونا دخترای خوشگلو از اوکراین می یارن و کسب من کساد می شه.” همسر بوریس که بچه ای در بغل داشت به کوتوله تعارف کرد.

“هیشکی دیگه دخترای منو نمی خواد. اونا بیشتر پول می دن تا با اون دخترای لنگ دراز برن. زندگی سخت شده.”

همسر بوریس وقتی از کوتوله شنید که من دوست او هستم و دختر را برای خودم می خواهم بخرم خیلی بی پرده صحبت می کرد.

“اوکی کوتوله، اونو می خوای یا نه؟” همسر بوریس در حالی که دایانا را به جلوی نور چراغ می کشید پرسید. دختر 16 ساله به نظر می رسید ولی همسر بوریس اصرار داشت که او 19 ساله است. “اون مریض نیست. فقط زیاد می خوره. همش غذا می خواد.”

ما به اتوموبیل برگشتیم، مقداری پول گرفتیم و کوتوله قیمت دایانا را پرداخت.

سرمای هوا 5 درجه زیر صفر بود و دختر فقط یک پیراهن نازک و کفش های پاشنه بلند بدون جوراب بر تن داشت.

من به زن که پولها را می شمرد گفتم: “می شه یه ژاکتی چیزی بدین بپوشه؟ بیرون خیلی سرده.”

زن با کمال بی تفاوتی پاسخ داد: “ما لباس دیگه ای براش نداریم. نمی بینی ما فقیریم؟ اون نمی میره. به سرما عادت داره.” خوشحال از پولی که گرفته بود به ما گفت که دخترهای دیگری هم برای فروش دارد.

ما دست دایانا را گرفتیم تا بتوانیم از خیابان باریک که سطح آن یخ بسته بود و او با آن پاشنه های بلند لیز می خورد به اتوموبیل بر گردیم. او گیج شده بود و مرتب از ما می پرسید که با او چه می خواهیم بکنیم. کوتوله او را مطمئن کرد که همه چیز به خوبی تمام خواهد شد و ستاره ی بختش دمیده است.

ما بعد از اینکه قاچاقچی پولهایش را شمرد او را در ایستگاه مرکزی راه آهن رها کردیم. حالا که پول دستش بود احساس آسودگی می کرد.

“عالی بود. معامله ی خوبی بود. چقدر می ترسیدم بگیرنم. تو تلفونتو بده من هر وقت که یه دختر دیگه داشتم خبرت می کنم.”

ما درخواست او را رد کردیم و از او جدا شدیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.