فمينيسم و دانش‌هاي فمينيستي

كتاب فمينيسم و دانش‌هاي فمينيستي

ناشر: دفتر مطالعات و تحقيقات زنان/ زمستان 1382

هرچند فمينيسم در دوران يكصد و پنجاه ساله حيات خود تحولاتي مهم را تجربه كرده و از جنبش اجتماعي به مرحله نظريه‌پردازي اجتماعي و از آن به طرح فلسفه و دانش‌هاي فمينيستي و بالاخره به معرفت شناسي گام نهاده است و هم اكنون نيز موج سوم را با طرح نظريه‌هاي پست‌مدرن و انتقاد از ديدگاه‌هاي يكپارچه و جهان شمول موج دوم، تجربه مي‌كند، اما پيشرفت خود را بيش از هر چيز وامدار پيشينه سنتي، تحقيرآميز و سخت‌گيرانه جهان غرب و مشرق زمين نسبت به زن و همچنين حاكميت نگرش اومانيستي در جهان مدرن و نيز استفاده از ادبيات شعار محور است تا طرح ديدگاه‌هاي عالمانه و حضور فعال در كرسي‌ها و مجامع علمي. البته اختلاف ديدگاه‌هاي فمينيستي به گونه‌اي است كه برخي تحليل‌گران را به اين نتيجه رسانده كه جمع‌بندي اين آرا در قاموسي واحد با عنوان «فمينيسم» ممكن نيست و لاجرم بايد از واژه «فمينيسم‌ها» بهره جست. پيامد اين دو نكته شايد اين باشد كه در كشور ما نيز در دهه اخير، ديدگاه‌هاي نظام‌مندي از سوي طرفداران فمينيسم مطرح نشده است و آنان كه خود را فمينيست خوانده‌اند، نه نگاهي يك دست و ديدگاهي مشخص در تحليل‌ها ارائه كرده‌اند و نه حتي بسياري از آنان با ادبيات علمي فمينيستي آشنايي كافي داشته‌اند. در عين حال بايد پذيرفت كه فمينيسم پرسش‌هايي را فرا روي ما قرار داده است كه پاسخگويي به آن كارشناسان ديني را به بازخواني مجدد متون ديني وادار مي‌كند و اين اقدام اگر با روش‌مندي صحيح انجام پذيرد آثار گران سنگي بر جاي خواهد گذاشت و زمينه دست يابي به ديدگاه نظام‌مند دين و شناسايي ابعاد ناشناخته معارف را فراهم خواهد نمود. افزون بر اين سير تحولات فرهنگي جامعه ما به ويژه پس از تأسيس رشته مطالعات زنان و طرح انديشه‌هاي آكادميك فمينيستي در ميان نسل جديد، ضرورت تبيين و نقد ديدگاه‌هاي فمينيستي و تعيين مرز انديشه‌هاي اسلامي را در موضوع زن روشن مي‌سازد.

اين كتاب ترجمه مقالاتي از «دايرةالمعارف فلسفي روتليج» است كه از جمله كتب مرجع در انديشه‌هاي معاصر به شمار مي‌رود و از يك مقدمه و سيزده فصل تشكيل شده است كه در انتهاي هر فصل بخشي تحت عنوان «ملاحظات» بيان شده كه نويسنده‌هاي متعدد نقدهاي خويش را به نظرات فمينيست‌ها ارائه كرده‌اند. اما در بخش معرفي كتاب فقط به صورت اجمال مطالبي كه در فصل‌ها مورد بررسي قرار گرفته بيان مي‌شود.
1) فمينيسم/ نويسنده: سوزان جيمز(1)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: محمدرضا زيبايي نژاد

فمينيسم معتقد است زنان در مقايسه با مردان مورد ستم هستند يا در وضعيت نامساعدي قرار دارند و ستمي كه بر آنها مي‌رود ستمي نامشروع يا ناموجه است. بدين جهت عنوان «فمينيست» از يك رشته مبارزات گوناگوني به وجود آمد كه براي آزادي زن در سراسر قرن نوزدهم صورت گرفت.تفاسير زيادي از زنان و ظلم وارد بر آنها تحت اين توصيف عام مي‌گنجد تا جايي كه نمي‌توان فمينيسم را يك اصل واحد فلسفي يا دربردارندة يك طرح سياسي مورد وفاق دعاوي يا توصيه‌هاي خاص دانست، بلكه بايد به خاطر اهتمام به يك موضوع مشترك، به هم پيوند خورده‌اند. در ابتدا تلاش حاميان فمينيسم به اصلاح وضع اجتماعي زنان متمركز بود و ادعا مي‌كردند زنان بايد از تحصيل، كار و حقوق مدني برخوردار باشند، ولي در نيمه دوم قرن بيستم به طور فزاينده‌اي به روش‌هاي اجتماعي متنوع (از جمله رويه‌هاي نظري) علاقه نشان دادند، روش هايي كه باعث ايجاد و بقاي درك فمينيسم از طبيعت زنانه و مردانه شد. يكي از پرنفوذترين آثار در موضوع فلسفه فمينيست، كتاب جنس دوم، اثر «سيمون دبوار»(2) است. دبوار از تحليل‌هاي موجود در مورد كهتري زنان نسبت به مردان، ناراضي بود. يكي از مهم‌ترين نظرات دبوار به فلسفه فمينيستي اصرار وي به اين نكته است كه زنان در همه جوانب زندگي‌شان تحت سلطه هستند. فقدان نسبي آزادي در مورد زنان صرفاً به حقوق مدني يا سمت‌هاي خاص مادري و همسري محدود نيست، هرچند اين عوامل نيز به عدم آزادي آنها كمك مي‌كند؛ بلكه آنها توسط «همه مدنيت» با «مجموعه‌ي ارزش‌گذاري‌ها و رفتارهاي اجتماعي كه درك ما را از زن و مرد و مذكر و مونث به وجود مي‌آورد» در جايگاه پست‌تري قرار مي‌گيرند.

2) حقوق فمينيستي/ نويسنده: اي.اف.كينگدام(3)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: محمدرضا زيبايي‌نژاد

دو طرح در حقوق فمينيستي از برجستگي برخوردار است؛ ابتدا طرح «تساوي» كه بر اساس آن زنان بايد از جنبه قانوني با مردان مساوي باشند. طرح تساوي با اصطلاحات «انحصار مردانه قانون» يا «قانون با گرايش مردانه» نيز همراه مي‌باشد. طرح ديگر، طرح «تغيير» است كه بر مبناي آن پيشنهاد مي‌گردد مفاهيم و مقولات قانوني مردانه تغيير كند تا تجارب زنان را شامل شود. طرح تغيير گاهي ذاتاً با حقوق فمينيستي و گاهي به خصوص با حقوق فمينيستي آمريكا يكي دانسته مي‌شود. طرح تساوي از ارزش‌هاي حقوق ليبرال كه به قانون نسبت داده شده، دفاع مي‌كند و بين ارزش‌هاي ليبرالي و رفتار قانوني فرق مي‌گذارد. از ارزش‌هاي حقوق ليبرال كه به قانون نسبت داده شده است؛ دفاع مي‌كند و معتقد است به رغم وجود اين ارزش‌ها با زنان مثل مردان رفتار نمي‌شود. در نتيجه يا بايد اين معيارها را در مورد زنان دقيق‌تر به كار بندد يا آنكه ارزش‌هاي ليبرال به صورتي بازنگري شود كه جنسيت را به عنوان مبدأ بي‌عدالتي اجتماعي به رسميت بشناسد. طرح تساوي بر مراقبت و هوشياري دائمي بيشتر در پي‌گيري تساوي واقعي براي زنان و رفتار غير متعصبانه در عمل اصرار مي‌ورزد. اين راهبردها عبارت است از: مراقبت كلي در قبال تفاوت بين ارزش‌ها و مقاصد اعلام شده‌ي قانون و بين رفتار واقعي قانون با زنان، فشار سياسي براي اجراي قوانين اصلاح شده‌ي ضد تبعيض، ارائه كردن مباحث جنسيتي در آموزش حقوق و اصلاح قوه قضائيه و مقننه براي عنايت بيشتر به موضوعات و مباحث زنان، در طرح تغيير برخي از فمينيست‌ها معتقدند كه فمينيست‌ها به اشتباه، تقاضاهايشان را به زبان حقوق مساوي يا حقوق ويژه زنان مطرح مي‌كنند، زيرا در پي حقوق بودن مستلزم آن است كه زنان بيهوده در آرزوي حقوق مردان باشند. زيرا حقوق، چيزي بيش از بيان اقتدار نهادينه شده‌ي مردان نيست، لذا بايد از ايجاد حقوق فمينيستي دفاع كرد؛ يعني واژگون كردن نظام‌مند نهادينه‌سازي كامل و جامع ايدئولوژي مردانه كه از جنسيت مردانه نشأت گرفته است. از اين رو در حقوق فمينيستي، آموزش حقوق، جايگاه مهمي دارد.

3) اخلاق فمينيستي/ نويسنده: رزماري تونگ(4)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: محمود فتحعلي

فمينيست‌ها معتقدند اخلاق سنتي متعصبانه است؛ آنان بر اين باورند كه براي قرن‌ها اخلاقيون سنتي مدعي بودند كه براي همه بشريت سخن مي‌گويند در حالي كه فقط براي مردان آن هم براي مردان خاصي سخن مي‌گفتند. اما اخلاق فمينيستي از منظر تجربه زنان حركت مي‌كنند و هدف آنان اين است كه اخلاقي را پي‌ريزي كنند كه عام‌تر و عيني‌تر باشد به گونه‌اي كه هم آراي اخلاقي زنان و هم نظريه‌هاي اخلاقي مردان را شامل شود. اخلاق فمينيستي گرچه رويكرد واحدي است، اما رهيافت‌هاي زنانه بسيار متنوعي را در زندگي اخلاقي دربردارد، رهيافت‌هاي مادرانه بر ارتباط خاص بين مادران و بچه‌ها به عنوان الگوي تعامل اخلاقي تأكيد مي‌ورزند. رهيافت‌هاي زنانه به اخلاق با تأكيد بر روابط شخصي و اخلاق مراقبت، به ارزش روابط انساني، اهتمام مي‌ورزد، رهيافت‌هاي زنان همجنس‌گرا به جاي وظيفه بر انتخاب تأكيد دارند و در پي شـرايطي هستند كـه در آن شـرايط زنـان همجنس‌گرا بتواننـد رشـد يابند. رهيـافت زن‌محورانه كه به طور خاص براي زنان طراحي شده، منجر به همجنس‌گرايي زنانه شده است. مساحقه‌گرها، بي‌هيچ خجالت و پوزشي حداقل از زنان، بر عشق جنسي زنان به زنان تأكيد مي‌ورزند. اين نوع رفتارها متنوع و پيچيده‌اند و نمي‌توان آنها را تحت يك عنوان كلي قرار داد. اما اكثر رهيافت‌هاي همجنس‌گرايي زنانه به جاي اين سؤال اخلاقي كه «آيا اين عمل خوب است؟» اين سؤال را مطرح مي‌كنند كه «آيا اين عمل به جستجوي من نسبت به آزادي و خودآگاهي كمك مي‌كند؟» و در اين حال اعتقاد به انتخاب همجنس دارند.

4) الهيات فمينيستي/ نويسنده: مارجوري سالشوكي(5)/ مترجم: بهروز جندقي/ ملاحظات: هادي رستگاري

اولين موضوعي كه الهيات فمينيستي مطرح مي‌كنند، مفروضات فرهنگي اجتماعي است كه بر انديشه الهياتي تأثير مي‌گذارد و به مثابه امور مطلق وارد نظام‌هاي الهياتي مي‌شود. در پاسخ به چنين نظام‌هاي مطلقي، هرمنوتيك، سوءظن فمينيستي كه مبتني بر شكاكيت و بدگماني نسبت به داده‌ها و موضوعات تفسيري است؛ به جستجوي معيارها و گرايش‌هاي پنهان موجود در متون ديني مي‌پردازد. در الهيات فمينيستي بر جنبه تجسد و حلول، در مقابل جنبه تعالي و تجرد تأكيد مي‌شود. همچنين به ربط و وابستگي به جاي جوهر و ذات؛ به تغيير به جاي ثبات؛ به آزادي بخشي به جاي رستگاري و به دغدغه‌هاي زيست محيطي به جاي دغدغه‌هاي مربوط به معاد در مسيحيت سنتي، اهميت داده مي‌شود. از مشخصات ديگر الهيات فمينيستي اين است كه بر موقعيت اجتماعي هر تفكر تأكيد مي‌ورزد. الهي دانان فمينيست نه تنها در اشاره به انسان‌ها بلكه در اشاره به خداوند نيز عمدتاً از بياني كه در آن جنسيت لحاظ شده، استفاده مي‌كنند. نهايت آنكه دغدغه الهي دانان فمينيست، رهايي از هر گونه ظلم؛ چه محيطي و چه اجتماعي است. «مري دالي»(6) معتقد است، هرگونه كمال انساني تنها در جدايي از مردسالاري مي‌تواند صورت گيرد. همچنين به نظر وي رستگاري با شخص مسيح حاصل نمي‌شود (چرا كه هيچ مردي نمي‌تواند زنان را رستگار كند)، بلكه رستگاري به اين وسيله حاصل مي‌شود كه زنان نيروي خود را باز يابند و ارزش‌هاي مردانه مرگ‌آور را با ارزش‌هاي حيات بخش زنانه پاسخ دهند.

5) معرفت‌شناسي فمينيستي(7)/ نويسنده: لوراين كد(8)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: عليرضا قائمي‌نيا

تأثير فمينيسم بر معرفت شناسي اين بود كه به سؤال «از معرفت چه كسي گفتگو شود؟» در تحقيقات معرفت شناختي، جايگاه مهمي بخشيد. از اين رو معرفت شناسان فمينيست، مفاهيمي درباره شناخت را كه به طور خاصي سياقمند و موقعيت‌دار است و همچنين مفاهيمي درباره فاعل شناسايي را كه به لحاظ اجتماعي مسؤل است ارائه مي‌كنند. آنها روش‌هاي تبارشناختي(9) – تفسيري را شرح و بسط داده، مدافع بازسازي تجربه‌گرايي هستند. در اين طرح جديد معرفت‌شناسي، فمينيست‌ها نشان داده‌اند كه در بين شرايط امكان شناخت، وضعيت معرفتي شناسنده از جايگاه مهمي برخوردار است. آنها ثابت كرده‌اند كه در ارزيابي هر پديده معرفتي، چينش اجتماعي قدرت و امتياز طبقاتي كه وجود و عدم اعتبار معرفت در گرو آن مي‌باشد، از اهميت خاصي برخوردار است. درك ارتباط بين فمينيسم با تجربه‌گرايي كلاسيك و همين‌طور با تجربه‌گرايي پساپوزيتيوي امري دشوار است. فمينيست‌ها معتقدند اگر مي‌خواهند نسبت به جهان خارج آگاهانه حركت كنند و با واقعيت‌هاي اجتماعي، سياسي و طبيعي كه ساختارهاي مردانه دارند، برخورد مؤثري داشته باشد؛ بايد بر اساس شواهد تجربي پيش روند. بنابراين هدف تحقيق براي تجربه‌گرايان فمينيستي، هم از جنبه دنيوي و هم از جنبه علمي، ايجاد شناختي است كه مردانه و داراي گرايش جنسي، نژادي، طبقه‌اي و ديگر گرايش‌ها نباشد. آنها نشان دادند كه در فلسفه غرب اواخر قرن بيستم شرايط و مقتضيات مردان سفيدپوست تعيين‌كننده آرمان‌ها و هنجارهاي حاكم بر طبيعت انساني بود و حال آنكه ايده‌آل‌هاي عقلي بايد واقع‌بين و به لحاظ ارزشي بي‌طرف باشد و اغلب نظريه‌هاي اصلي شناخت بر محور آنها مبتني گردد. آنها در كنار تعيين شناخت معتبر، به طور ضمني انبوه تجارب و ارزش‌هاي مردانه را نيز معتبر مي‌دانند و معتقدند معرفت علمي كه هنوز كاملاً مردانه است، همواره تعيين كننده‌ي اعتبار واقعي معرفت شناختي بوده است، لذا تجارب و ارزش‌هاي شناسنده‌هاي غير مرد و غير سفيد پوست با ويژگي‌ها و جايگاه‌هاي مختلف يا بايد به سبك «پروكروستي»(10) با يك ضابطه كامل علمي و مطلقاً مردانه مطابق شوند يا به عنوان نظريه‌اي صرف، بي‌اهميت و غير عادي طرد شوند.

6) جنسيت و علم/ نويسنده: ساندرا هاردينگ(11)/ مترجم: بهروز جندقي/ ملاحظات: علي‌رضا قائمي‌نيا

تحليل‌هاي جنسيت محورانه فلسفه‌هاي علوم در ارتباط با دو جريان ديگر پديد آمدند. جريان نخست در دهه 1960 مطرح شد كه اظهارات علمي نمي‌توانند به تنهايي واقعيت خارجي را باز نمايانند؛ زيرا فرايندهاي علمي شفاف نيستند و الزاماً ارزش‌ها و علايق فرهنگي و اجتماعي را در توصيف و تشريح نظم طبيعت دخالت مي‌دهند. لذا چه بسا روش‌ها و اظهارات علمي ساخته و پرداخته‌ي ارزش‌ها و علايق جنسيتي باشند. در دوميـن جريـان، جنبش‌هاي زنـان موجـب گسترش تحليل‌هاي جنسيت محورانه نيرومندي در كليه ابعاد روابط اجتماعي شد و با انجام تحقيقات معلوم گرديد كه چگونه تحقيقات علمي در پرتو ارزش‌ها و علايق جنس‌‌گرا و مرد محور شكل گرفته است. بنابراين تحليل‌هاي گوناگوني صورت گرفت تا نشان دهد چگونه تحقيقات علمي در پرتو ارزش‌ها و علايق جنس‌گرا و مرد محور شكل گرفته است. اين تحليل‌ها هم چنين بررسي مي‌كنند كه چگونه ديگر ارزش‌ها كه از حيث جنسيت خنثي هستند، مي‌توانند اثرات سودمندي را در برداشته باشند. فمينيست‌ها مي‌كوشند جنسيت را به عنوان مقوله‌اي تحليلي در فلسفه و حوزه مطالعات اجتماعي و گفتمان علمي مطرح كنند.

7) فمينيسم و علوم اجتماعي/ مترجم: آليسون وايلي(12)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: علي‌رضا قائمي‌نيا

نقادان فمينيست علوم اجتماعي با اتكا بر شواهد علمي معتقدند كه حتي دقيق‌ترين و جدي‌ترين تحقيق‌ها در علوم اجتماعي، غالباً مردمحور يا جنس‌گرا يا داراي هر دو ويژگي است. يعني هر تحقيقي به موضوع خود با ديد مرد محورانه نگريسته و در موارد زيادي صريحاً تفوق بين زن و مرد را پيش فرض گرفته است. اين انتقادها غالباً با تأسيس كميته‌هايي كه وضعيت زنان را بررسي مي‌كرد، هم زمان بود. اين كميته‌ها متحد شدند تا با ارائه اسناد و مدارك، عدم تساوي زنان را در استخدام، آموزش و كار از بين برده و تخصص آنها را در علوم اجتماعي به رسميت بشناسند. آنان معتقدند فعاليت‌ها و كارهاي برجسته زنان و مسائل ديگري كه ارتباط خاص با زنان دارد، بسيار ناديده گرفته شده‌ است. به همين دليل بايد حوزه تحقيقات علمي و اجتماعي تعميم يابد. همچنين فمينيست‌ها تأكيد دارند كه بايد تحقيقات در حوزه‌هاي خصوصي و خانوادگي كه تا به حال از آن غفلت شده، انجام شود.

8) زبان و جنسيت/ نويسنده: سالي مك كانل- جينت(13)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: محمدتقي سبحاني

سؤال اصلي اين است كه زبان و جنسيت چگونه در هم تأثير مي‌كنند؟ اين سؤال را مي‌توان سؤال از تفاوت جنسي كاربرد زبان دانست. جاي شگفتي نيست كه اگر تأثيرات متقابل زبان و جنسيت فقط بر اساس تفاوت جنسي فهميده شود؛ تصويري ايستا و دو قطبي به دست دهد. براي مثال گفته مي‌شود: مردان توهين كرده و ناسزا مي‌گويند، اما زنان چاپلوسي و چرب‌زباني مي‌كنند. زنان ديگران را به حرف وامي‌دارند، در حالي كه مردان سخن را به خود اختصاص مي‌دهند يا زنان غيبت مي‌كنند، ولي مردان موعظه مي‌كنند. قراردادهاي زباني و واژگان شناخته شده، انسانيت را مساوي با مردان قرار مي‌دهند. براي مثال به كلمه he توجه شود. اين ضمير مذكر در موردي استفاده مي‌شود كه فـارغ از جنسيت بخواهند انسـاني را مـورد خطاب قـرار دهند. در ايـن حال جنسيت‌گرايي را مساوي با زنان مي‌دانند براي مثال واژه bussy (زن يا دختر فاحشه) زماني به معناي زن خانه‌دار بود. از جنبه زباني مردان فاعل و زنان مفعول و منفعل هستند. همچنين مردان بر نهادهايي كه زبان را كنترل مي‌كنند، تسلط دارند. مثل مدارس، كليساها، نشريات و قواي مقننه. اين در حالي است كه هم پسربچه‌ها و هم دختربچه‌ها زبان مادري را در دامان مادر مي‌آموزند. انديشه فمينيستي جديد، بر گفتمان به عنوان عنصر جهاني فرهنگ، تأكيد زيادي دارد، چيزي كه به آن گفتمان فرهنگي گفته مي‌شود. نشريـات پـرتيـراژ از سـخن گفتـن جنس‌ها بـا زبـان‌هاي متفـاوت گـزارش دادنـد. روزنامه‌نگاران از نظارت فمينيستي نسبت به استفاده از كلمات شكايت مي‌كردند؛ فعالان حقوق ضد جنس‌گرا و همجنس‌گرا اصطلاحات جديد، مثل جنس‌گرايي يا ترس از همجنس را وضع كرده يا اصطلاحات مهجور را تجديد كردند. مثلاً واژه gueer را كه قبلاً به معناي همجنس‌باز بود، براي اشاره به خود و معناي مثبت she را به عنوان ضمير عام به كار بردند. «روبين لكف»(14) معتقد است زنان در مصيبت گرفتارند، زيرا از يك سو براي سخن گفتن در مورد زنان بايد به طور غيرمستقيم و با حسن تعبير صحبت كنند، اما اين سبك سخن گفتن چون در عرصه عمومي مؤثر نيست، مورد استهزاء قرار مي‌گيرند و از ديگر سو وقتي سخن از زنان به ميان مي‌آيد، به طور حساب شده‌اي تحقير مي‌شوند، زيرا زباني كه در مورد زنان به كار مي‌رود تلويحاً بر اين اشاره دارد كه زنان كم‌ارزش‌تر و كم‌اهميت‌تر از مردان هستند. براي مثال براي زنان از كلماتي با معاني حيواني و خوراكي، مثل گاو و كلوچه استفاده مي‌كنند.

9) فلسفه جنسيت/ نويسنده: آلن سوبل(15)/ مترجم: بهروز جندقي

فلسفه جنسيت(16) در مباحث هنجاري خود، مسائلي را كه همواره با اخلاق جنسي مرتبط هستند، بررسي مي‌كند. به طور مثال مسائلي از اين دست را كه از نظر اخلاقي در چه شرايطي، با چه كسي، به چه انگيزه‌اي، با كدام يك از اعضاي بدن و طي چه مدت مي‌توان به عمل جنسي پرداخت يا از آن لذت برد و در مباحث هنجاري فلسفه جنسيت، مسائل حقوقي، اجتماعي و سياسي نيز مطرح مي‌شود، مانند اين كه آيا جامعه بايد مردم را به سوي ناهمجنس‌گرايي ازدواج و خانواده هدايت كند؟ آيا قانون مي‌تواند با جلوگيري از روسپي‌گري و خودفروشي يا همجنس‌گرايي، عمل جنسي را كنترل و تنظيم كند؟ «ادريان ريچ»(17) اظهار مي‌دارد ناهمجنس خواهي نيز «عرفي است كه به دست مردان وضع شده است». ناهمجنس خواهي به اجبار و ناآگاهانه بر زنان تحميل شده تا آنان را در قلمرو ميل جنسي مردان نگه دارند. همچنين «تاي گريس اتكينسون»(18) نيز معتقد است: «آميزش جنسي، ساختاري سياسي است كه به صورت يك عرف درآمده است». از ديدگاه وي مردم به آميزش جنسي پرداخته‌اند، زيرا عمل مذكور تأمين كننده يك هدف سياسي است نه نيازهاي فردي آنها و هدف، سرگرم كردن مردم به موضوع تداوم افزايش جمعيت است، براي دست يابي اين هدف، جامعه به مردم آموخته است كه به عمل آميزش بپردازند و از ابزار ميل و لذت خود بهره جويند تا آن را به وجود آورند. بنابراين با پيشرفت تكنولوژي باروري در دنياي متمدن امروز نقش اجتماعي آميزش از بين مي‌رود، لذا نقش‌ها و نيازهاي جنسي افراد نيز از بين خواهد رفت. با توجه به اخلاق جنسي «آزادي طلبانه»، هر نوع عمل جنسي به شرط رضايت بايد مجاز تلقي شود، از اين رو لواط يك عمل جنسي ناشايست نيست، بلكه تجاوز به عنف كه در آن عدم رضايت وجود دارد، يك عمل ناشايست به شمار مي‌رود. شركت توأم با توافق در عمل جنسي نشانگر آن است كه هر يك از دو طرف، ديگري را موجودي مستقل مي‌داند كه قادر است در خصوص اهميت اين عمل تصميم بگيرد. لذا براي حفظ و سلامت روابط جنسي، نه ازدواج ضرورت دارد و نه غير همجنس خواهي و نه عشق و كسب حق دست يابي به جسم ديگر مي‌تواند موقت و قابل جايگزيني باشد.

10) فلسفه سياسي فمينيستي/ نويسنده: سوزان مندوس(19)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: محمدتقي سبحاني

دغدغه اصلي فلسفه سياسي توجيه مشروعيت دولت است، لذا به مسائلي در مورد انتظارات دولت از شهروندان و بالعكس مي‌پردازد. فلسفه سياسي فمينيستي همان مسائل را تا آنجا كه به زنان مربوط است، بررسي مي‌كند. مثلاً مي‌پرسد چرا دولت رفتارهاي متفاوتي با زنان دارد. در فلسفه سياسي فمينيستي نشان مي‌دهد كه چگونه در فلسفه سياسي سنتي، تبعيض دخالت دارد و چگونه به رغم اين وضع مي‌توان منابع فلسفه سياسي سنتي را تعميم داد تا نشان دهد كه با زنان به طور غير عادلانه رفتار شده است. ليبرال فمينيسم معتقد است زنان ذاتاً مثل مردان مخلوقاتي عاقلند، بنابراين سزاوار حقوق سياسي و قانوني مساوي با مردان هستند. به عقيده آنان دلايلي كه از حقوق مردان دفاع مي‌كند، از حقوق زنان نيز دفاع مي‌كند. همچنين فمينيسم ماركسيستي و سوسياليستي با تعميم ديدگاه‌هاي ماركسيسم و سوسياليزم تلاش مي‌كند تا ستمي را كه بر زنان مي‌رود نشان داده و رفع نمايد. به ديگر سخن تأكيد ماركسيست فمينيست بر استثمار زنان به واسطه مردسالاري مكمل تأكيد ماركسيسم بر استثمار كارگر توسط سرمايه‌ است. فمينيسم ليبرال مظلوميت زن را معلول قوانين غير عادلانه و فمينيسم‌هاي سوسياليست و ماركسيست آن را معلول ساختارهاي اجتماعي- اقتصادي مي‌دانند و فمينيسم افراطي، مردان را علت مظلوميت زنان مي‌شناسد. انواع ديگري از فلسفه سياسي فمينيستي وجود دارد كه انتقاد بيشتري به فلسفه سياسي سنتي دارد و تمام امتيازات مفروض اين فلسفه را نيز زير سؤال مي‌برد. از اين رو فيلسوفان فمينيست، قلمرو واژه «سياسي» را آن گونه كه معمولاً توسط فيلسوفان سياسي به كار مي‌رود، زير سؤال برده و معتقدند فلسفه سياسي سنتي با كنار گذاشتن امور مربوط به خانواده، امور بسياري را كه براي زنان اهميت فراوان دارند استثناء مي‌كند. همچنين پست‌مدرنيست‌ها به تأكيد فلسفه بر حقيقت و عينيت انتقاد دارند و برخي ديگر معتقدند هر زبان فلسفي و به خصوص زبان فلسفه سياسي يك زبان «مرد ساخته» است.

11) فمينيسم و روانكاوي/ نويسنده: مارگارت ويتفورد(20)/ مترجم: عباس يزداني/ ملاحظات: محمدتقي كرمي

در مواجهه بين فمينيسم روانكاوي و فلسفه، دو سطح از مسائل نظري قابل شناسايي است. در سطح اول، اعتراض‌ها نسبت به كاربرد روانكاوي است كه مي‌توان چهار دليل انتقادي در اين زمينه مطرح نمود. دليل اول: روانكاوي بر محور ميل مردانه تنظيم شده است و مفاهيم اصلي آن صريحاً يا تلويحاً زن را فرودست مي‌شمارد. فمينيست‌هاي روانكاو مي‌پذيرند كه نظريه روانكاوي غالباً «نرينه محور»(21) است. برداشت «فرويد» از وضع جنسي- رواني زنان حتي در زمان حيات خود او، توسط تحليل‌گران زن مورد مناقشه قرار گرفت. دليل دوم: در روانكاوي، زن بودن را با نامعقول بودن مساوي مي‌داند، به طوري كه در واقع، تجليل از زن بودن در اثر ايجاد جريان ضد عقل‌گرايي صورت گرفت، اما اين خردستيزي در حدي نبود كه به طور كلي عينيت يا عقلانيت را كنار بگذارد، چرا كه در اين صورت اين امر، شامل اين نظريه هم مي‌شود، بلكه بيشتر از اهميت عقلانيت و عينيت مي‌كاهد. دليل سوم: مطالعه متون فلسفي برحسب روان درماني نظري (كه غالباً مؤلفان آن در گذشته‌هاي دور فوت كرده‌اند) كاري «تحول گرايانه»(22) است. اين دليل عموماً در عمل پذيرفته شده و به قرائت‌هاي پيچيده‌تر متني انجاميده است، البته اگر كسي با تكنيك ادبي‌تري، مؤلف را نه به عنوان يك شخصيت واقعي، بلكه به عنوان يك فرد برآمده از متن در نظر بگيرد، اين انتقاد تأثير كمتري خواهد داشت. دليل چهارم: مؤثرترين اعتراض اين است كه اصول عمده نظريه فرويد، مثل «عقده اديپ»(23) به گونه‌اي معرفي شده است كه گويا داده‌ها عام و غير تاريخي‌اند، در حالي كه داده‌ها فرضيه‌هايي هستند كه در يك محيط تاريخي- فرهنگي و اجتماعي خاصي به وجود آمده‌اند.

اما سطح دوم از مسائل نظري، در اين سطح اظهارات مطرح در مباحث سه جانبه بين فمينيسم، فلسفه و روانكاوي بيشتر مفهومي است. در اين سطح اساسي، موضوعات مهم عبارتند از: جايگاه نظريه روانكاوي و محدوديت فلسفه. روشن است كه برداشت فرويد از ذهن موجب انتقادي دروني و ذاتي نسبت به ساختارهاي خود اين برداشت مي‌شود؛ زيرا نظريه روانكاري صريحاً مي‌پذيرد كه هر نظريه از جمله خود اين نظريه مرهون عوامل ناخودآگاه است. مثلاً يكي از مشكلات نظريه روانكاوي، پرداختن به تصوير ميل‌ها و طريقي است كه خيال‌بافي، تصورات و كلمات از آن طريق به چيزهايي كه اصل محرك‌هاي بدني‌اند ضميمه مي‌شوند، زيرا هرگز نمي‌توان بين سايق و ميل با تصوير آن برابري و تطابق به وجود آورد. (زيرا در هيچ وضعيتي نمي‌توان ميل را لحاظ كرد و تنها تصوير ميل قابل ملاحظه مي‌باشد) اعتقاد به آن است كه تصوير، اثري ساختاري بر اميال دارد؛ اين استدلال‌ها تأثير زيادي بر نظام‌هاي نظري در روانكاوي دارد، زيرا ادعا مي‌شود اين نظام‌ها نه تنها ابژه‌هايي را كه زمينه مطالعه آنها هستند توليد مي‌كنند؛ بلكه از آنها هم ناشي مي‌شوند. اين مطلب به استدلال‌هاي نظري، شور خارجي بخشيد.

12) نقد ادبي فمينيستي/ نويسنده: گاياتري چاكراورتي اسپيواك(24)/ مترجم: عباس يزداني

فمينيست‌ها ادبيات را مولود ديدگاهي مردسالارانه مي‌دانند، لذا آثار معتبر و اصيل ادبي را بازبيني مي‌كنند تا نشان دهند كه چگونه كليشه و قالب‌هاي جنسيتي در كاركرد آن آثار دخيل بوده است. نقد ادبي فمينيستي آثار زنان را به عنوان زبان بديل بررسي و غالباً آنها را دوباره كشف مي‌كند، زيرا بررسي سركوب اجتماعي و كوچك جلوه دادن ادبيات زنان، يك ضرورت است. آنان معتقدند اگر زن را نتوان انسان شمرد در آن صورت علوم انساني چه ارزش و اعتباري دارد؟ اين اولين سؤالي است كه جنبش فمينيسم مطرح مي‌كند. بنابراين همه‌ي شيوه‌هايي كه اعتبار به ظاهر معقول علوم انساني را زير سؤال مي‌برد، مي‌تواند بالقوه مؤيد فمينيسم باشد. بدين سان ماركسيسم، مكتب روانكاوي، نقد عام انسان گرايي، چند فرهنگ گرايي، چند نژادگرايي (با تشكيك در ادعاي اروپا در مورد فرهنگ تعقل)، نظريه همجنس گرايي مردانه (با تشكيك در مرد غير همجنس‌گرا به عنوان الگوي مرد)، منابع روش شناختي خود را در اختيار فمينيسم قرار داده و به آنان كمك كردند. در عين حال نظريه و عمل آنان به دليل سهيم بودن در مردگرايي مورد ترديد واقع شد.

13) زيباشناسي فمينيستي/ نويسنده: كارولين كورس ماير(25)/ مترجم: عباس يزداني

زيباشناسي فمينيستي همچون ديگر فلسفه‌هاي فمينيستي بر اساس انتقادهايي كه به مفروضات بنياد ديني (كه بر اين حوزه از انديشه به طور سنتي حكم فرما بوده) بنا شده اسـت. در ديـدگاه سنتي مفاهيمي نظيـر ارزش زيباشناختي، تـوجه بي‌طرفانـه، درك زيباشناختي و هنر زيبا به نفع نظريات متعصبانه‌اي تحليل مي‌شود كه در پنهان و آشكار از جنس مذكر جانبداري مي‌كند. براي مثال يك سونگري جنسيتي در نظريه‌هاي مربوط به توجه و درك زيباشناختي وجود داشت. تحليل‌هاي فمينيستي اين گونه مي‌انديشد كه زيبانگر ايده‌آل و بي‌طرف سنتي تلويحاً از برتري مردانه جانبداري مي‌كند و از تمايل داشتن به موضوع مورد مشاهده و نظارت بر آن حمايت مي‌كند. لذا با توجه دادن به اينكه موضع مـردگراي زيبـانگر كاملاً بـا تحليل ادبيـات و هنرهاي بعدي مرتبط است و بـر نمودهايي از روش‌هاي تفسيري و بـا قالب جنسيتي تأكيـد مي‌كند كـه نقش و جنسيت زنان را ناديده مي‌گيرد، به طور خاصي آن را مورد انتقاد قرار داد. توسعه زيباشناسي در ديدگاه‌هاي فمينيستي نه تنها موجب بازنگري در مفروضات و مفاهيم اصلي و در نظر گرفتن بديل‌هايي براي آن شد، بلكه افزون بر آن زيباشناسي به طرح نظريه‌هاي فمينيستي هم مي‌پردازد. هنر، زبان و بازنمايي اجزايي قوي سازنده ذهنيت‌ها ومفاهيمي در ارتباط با درون افراد و نيز مربوط به فرهنگ عمومي‌اند؛ آنها هنجارهاي فرهنگي را تداوم بخشيده و فضاي تخيلي لازم را براي گذار از آنها يا براي تعالي آنها فراهم مي‌كنند. بنابراين زيباشناسي و لذت‌ها و هنر و كسب آن و بازنمايي عرصه‌هايي براي بررسي جنسيت و مرزهاي مردانگي و زنانگي به شمار مي‌روند.

پي نوشتها

(1) -Susan James

(2) -Simon de Beauvoir

(3) -E.F.Kingdom

(4) -Rosemarie Tong

(5) -Marjorie Suchocui

(6) -Mary Daly

(7) -Feminist Epistemology

(8) -Lorraine Code

(9) -Genealogical

(10) – پروكروست يك دزد يوناني و افسانه‌اي است كه براي آنكه قربانيانش در بستر وي جاي گيرند، پاهاي آنها را يا قطع مي‌كرد يا مي‌كشيد. وقتي كسي را به او تشبيه مي‌كنند، مي‌خواهند بگويند كه فلان شخص براي ايجاد تناسب به زور متوسل مي‌شود.

(11) -Sandra G.Harding

(12) -Alison Wylie

(13) -Sally Mcconnell Cinet

(14) – Robin Lakoff

(15) -Alen Souble

(16) -Sexual Activity

(17) -Adrienne Rich

(18) -Ti.Grace Atkinson

(19) -Susan Mendus

(20) -Margaret Whitford

(21) – Phollocentric

(22) -Reductive

(23) -Oedipus Complex در روانكاوي مجموعه‌اي از افكار و احساسات عاطفي مغاير خودآگاه و ناخودآگاه است كه در تمام كودكان در نتيجه يكي سازي با يكي از والدين همجنس و ميل جنسي به يكي از ايشان از جنس مخالف به وجود مي‌آيد كه معمولاً با يك نوع اثابت به همجنس از والدين همراه است.

(24) -Cayatri Chakaravorti Spivak.

(25) -Carolyn Korsmeyer.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *